|
روشـن تــر از ستــاره | |
|
چرخهي گمگشتگي! مدتي است كه هي وسايلم را گم ميكنم و پيدا ميكنم. گم ميشوند و پيدا ميشوند. ساعت مچيام گم ميشود و بعد از چند روز از كشو ميز سر در ميآورد. موبايلم گم ميشود، silent است و صدايش در نميآيد. آخر سر پشت پشتي پيدا ميشود. فلشام گم ميشود. زير تخت پيدا ميشود. كارت شناساييام گم ميشود، لاي كتاب پيدا ميشود. و برگههاي دست نويسي كه هي بهشان احتياج پيدا ميكنم و هي گم ميشوند. و اين چرخه بارها و بارها تكرار ميشود. خيلي وقت است خودم را گم كردهام.تا كنون پيدايش نكردهام. بشدت احتياجش دارم. اما انگار بازيش گرفته. خودش را برايم قايم ميكند و خوب ميداند من حوصلهي گشتن را ندارم چه برسد به بازي، اما دست بردار نيست. به درك كه گم ميشوي. فكر كردهاي من نازت را ميكشم؟ نه خير، از اين خبرها نيست. گم كه شدهاي، كاش گور هم بشوي تا همه از دستت رها شوند. آنقدر ازت بدم ميآيد كه نگو. (مرا ببخش كه بلد نيستم عين آدميزادها بنويسم. دست خودم نيست. همين را هم بارها نوشتم و پاك كردم. گفتم ناراحت نشوي.) مني كه گم شده احتياجي به وبلاگ و وبلاگ نويسي ندارد. براي اينكه تو هم ديگر چرنديات مرا نخواني و دلت نپوسد، در اينجا را تا زماني كه خودم را پيدا كنم و تا زماني كه ياد بگيرم چيزي بنويسم كه تو هم دوست داشته باشي ، تخته ميكنم. مهرتان پايدار 2008-11-01 22:48:47 4 يادداشت نظر بدين ...!! You are the one You're my number one The only treasure I'll ever have You are the one You're my number one Anything for you 'cause you're the one I love You're my lover Undercover You're my secret passion and I have no other You're a fire And desire When I kiss your lips, you know, you take me higher You're addiction My conviction You're my passion, my relief, my crucifixion Never leave me And believe me You will be the sun into my raining season Never leave me And believe me In my empty life you'll be the only reason مهرتان پايدار 2008-10-25 20:47:57 3 يادداشت نظر بدين فقط خدا به دادم برسه!! اين ديگه چي بود؟ من تازه داشتم دست بر ميداشتم. آخه چرا؟ ببين خودت نميذاري. اصلاً من ..... . نه اين كه نميشه. اصلاً شايد .... .... .... .... . اصلاً شايد ... ..... ..... . خدايا! دارم از استرس ميميرم. قلبم، داره مياد تو دهنم. انگشتاي پام يه تيكه يخ شدن. برعكس انگار از دستام آتيش بيرون مياد. نفسم داره بند مياد. حالم بده. كاش .... .. .... . كاش .... .... . ايندفعه ديگه با دفعهي قبل فرق ميكنه. خدايا يه فرصت! فقط يه فرصت. جان من! باشه؟ قربونت خداجونم. مهرتان پايدار 2008-10-22 18:40:36 بوي ماه مهر!! بالاخره، بعد از سه هفته رفت و آمد ِبيفايده كلاسهاي ما هم تشكيل شدن. اما تشكيل شدنشون از تشكيل نشدنشون افتضاحتر بود. از دانشگاه پرت شديم بيرون و يه ساختمان با امكاناتي مناسب ِحال انسانهاي اوليه در اختيارمون گذاشتن، اونم كجا؟ طبيعتي بكر بنام "هانگارد". جداي از اون همه خنده، كه خداييش خيليهاشون از روي عصبانيت بود، خيلي بهم برخورد.انگار كه تحقير شدم، خار و ذليل شدم،نه من كه همهي گروه. هر استادي كه ميومد بهمون ميگفت: ساختمونتون مبارك. و ما همگي با جيغ و داد و اعتراض تبريكش رو جواب ميداديم. ساختموني كه آبش قطره قطره مياد.يه دونه سطل آشغال نداشت. اگه صندلي پيدا ميكردي، بايد دو دستي ميچسبيدي. چون احتمال داشت هر لحظه به يغما بره.آب سرد كن آبش تموم شد. انصافاً عكسالعمل پسرا اينجا ديدني بود.با شدت تمام ميزدن تو سر آب سردكن كه آب بده. كانالاي كولر، دريچه نداشت. و صداي نكرهي دريل كاري كه انگار تمومي نداشت. و همكلاسايي كه ترم به ترم مزخرفتر ميشن. اما هر از چند گاهي كاراي يه ترم اولي همهي اينا رو از يادمون ميبرد. مثلاً: استاد ما بهم وقت استراحت داد. وقتي رفتيم بيرون و اومديم ديديم كلي چهرهي جديد به كلاسمون اضافه شده. يكم كه گذشت ديدم بصورت دسته جمعي كوچ كردن. بجز يه نفر. استاد اومد و ادامه درس. حدود 1 ساعت از درس دادن استاد گذشت كه يه پسره اومد در كلاس و باز كرد. حالا مگه حرف ميزد؟ استاد گفت: بله؟ پسره: بفرمايم بشينم؟ و كلاسي كه از خنده منفجر شد. استاد: چي داري؟ پسره: مديريت عمومي استاد: اينجا نيست. بچهها: كلاستون عوض شده، شده 204 بعد از اينكه پسره رفت، اون يكي پسره كه ناآشنا ميزد بلند شد به استاد گفت: استاد ببخشيد من اشتباه اومدم. بيچاره 1 ساعت به حرفا و بحثهاي ما الكي گوش كرد. حالا صبح من به ترم اوليها خنديدم شب نتيجه رو ديدم. يكي از دختراي فاميل رو توي زبانكده ملاقات كردم. بهم گفت: ترم چندي؟ گفتم: يك. بهم خنديد و گفت: من ترم ششام. ياد خودم افتادم كه به ترم اوليها خنديدم. يه چيزه ديگه. شنيدين ميگن هرچقدر پول بدي همون قدر آش ميخوري؟ دانشگاهِ ما عكس اينو به صورت عملي بهمون نشون داده. مهرتان پايدار 2008-10-11 23:29:45 12 يادداشت نظر بدين درماني براي اين ذهن پريشان! فشرده كردم. دورشان انداختم. فكر كردم و فكر كردم. تمام ديشب را فكر كردم. فكر كردم كه تا كي من خودم را تحقير كنم؟ براي كه؟ فكر كردم تا كي من خودم را .... ... .... .. ؟ اينجا نميشود همه چيز را گفت ،براي همين هر آنچه را كه نمي توانم بگويم .... ... ميگذارم. فكر كردم و فكر كردم و ديدم تنها راه براي ... .... .. ، اين است كه خودم .... ... . مشكل از من است، .. .. .. . حالا ميخواهم آنقدر .... ... كه .. .. .... .. ...... . امروز كتابهاي ترمها قبل را بيرون آوردم، بايد از حالا شروع به مرورشان كنم. اين ترمم را سنگين گرفتم. 24 واحد برداشتم. فردا هم ميروم زبانكده، ثبت نام ميكنم. آموزش رانندگي را هم كه همچنان با پدر ادامه ميدهم. كارورزيام را هم كه دارم. فقط بايد سازمانم را انتخاب كنم. ميخواهم انقدر سرم را شلوغ كنم كه ديگر جايي براي .. در ذهنم باقي نماند. مهرتان پايدار 2008-10-06 01:39:28 [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |