تو نمي داني
هيچ كس نمي داند
هيچ كس نمي داند دلم چقدر مي ترسد...
مي ترسد از روزهاي سياهي كه تو نباشي... حتي از ساعت هاي شومي كه تو كنارم نيستي و فقط ياد توست كه مهتاب تاريكي دفتر خاطرات دلم مي شود.
اعتراف مي كنم مي ترسم از وقتي كه فقط من مي مانم ومن
ملكه اي كه تنها پناهش گوشه ي تاريك يك خانه خالي و همدمش يك صندلي و پنجره اي كه رو به ديوار هاي ظلمت باز است....
من مي ترسم آنقدر مي ترسم كه آن روزها را زندگي مي كنم.
دلم تنها نيست تو هستي اما از تنها شدن مي ترسد...آنقدر مي ترسد كه تنها شده....
دلم گناه دارد طفلك... دلم برايش مي سوزد...
دلم كوچك است تحمل نبودنت را ندارد ....!