|
پنجره اي باز مي شود،صداي شيون زني جوان کوچه را پر مي کند
گوشواره اي به شدت با زمين برخورد مي کند،حلقه اي از ان به ديوار مي زند تکه اي خون روي حلقه پيداست
مرد خانه در حال محبت کردن است!
او اقتدار را در زور بازو مي بيند ،نمي داند اقتدار در خرد است که پاينده است
نه بازو که نابودي ذات اوست..
اينجا هم همراه با دلهره اي ترسناک محبت در دل زن رنگ مي بازد!
زن در انسوي خيابان کودک گل فروشي را مي بيند
کودک ناله مي کند،رهگذر گلبرگ را له مي کند
اينجا هم محبت له مي شود ودرياي چشمان زن به خاکستر مي نشيند
اما کودک صبورانه،ايستاده هنوز گلبرگ هاي محبت مي فروشد
کودک مي داند،مي تواند با برگ برگ هاي گل سرخ تنها شمع خانه را روشن نگه دارد يا ندارد
اما کودک مي داند،مي خواهد که با گل برگهاي گل سرخ تنها شمع خانه را روشن نگه دارد
اگر شمع خاکستر باشد،
خانه اي تاريک در انتظار اوست.
خانه اي تاريک ودرهاي بسته وقلبهاي به زنجير کشيده؟
پس کو انسان؟پس کو معراج؟پس کو پرواز؟
تاريکي فقط به زمين خوردن است وبس!
يک
دو
سه
سه دقيقه از شکوفايي گذشت
زن گلبرگ ها را جمع مي کند
پسرک مصرانه ايستاده است وبه سرخي گل ها نگاه مي کند
چشم هايش برق مي زنند
همه گلبرگها ايينه اند
وسرود وسلام مي خوانند.
دل نوشت:
شبانگاه وبازداشتگاه
شبانگاهان انبوهي انسان به بازداشتگاه فرستاده شدند..
سر در بازداشتگاه عنوان جالبي نوشته شده بود:رهايي از حصار تنهايي..
رئيس بازداشتگاه مدام احتياجات را مي نوشت:زنجيرشکن براي رهايي قلب،
پوتين دو عدد اما استوار ومحکم براي به راه افتادن
پول شمع هاي سوخته را بايد بدهيم
پول براي شمع تازه وخانه اي روشن جدا
وديگر همه چيز .
تو نوشت:
اميدوارم به همه ي ارزوهاي قشنگت برسي.
نوشته شده توسط
مگ مگ در
2008-04-01 02:22:01 |