خو كرده به خلوت،دل غم فرسايم
كوتاه شد از صحبت مردم،پايم
تا تنهايم،هم نفسم ياد كسي است
چون هم نفسم كسي شود تنهايم

شمع هاي محفل دوستي
19336

">


   

بالاخره از اون همه استرسي که داشتم يکم کم شد

وقتي نتيجمو ديدم اولش اصلا خوشحال نشدم

چون بايستي بهتر از اين مي شد .درصدهايي که خودم گرفته بودم

خيلي بهتر از اين چيزي بود که برام اومده بود

دليلشم نمي دونم.مي دونم اشتباه نکردم و درست حساب کردم

ولي شکر خدا قبول شدم رتبمم بد نشد

حالا مي مونه انتخاب گرايش و دانشگاه که کدوم دانشگاه و کدوم گرايش برم

يکم انتخاب گرايش سخته

ولي در مورد دانشگاه خودم دوست دارم اهواز برم که هر وقت خواستم بيام دز

از تمام کسايي هم که دعام کردن ممنونم

ولي با وجود اين به دليلي اصلا بهم نچسبيد نمي خوام ناشکري کنم

ولي يه اتفاق افتاد که باعث شد تمام خوشحاليم از بين بره

اين چند وقته هم اصلا حوصله نوشتن و آپ کردن ندارم

شايد ديگه اصلا ننوشتم چون حال و حوصله مي خواد

که من ديگه احساس مي کنم ندارم

حالا وقت شدم يه چرت و پرتي مي نويسم يا مي دم يکي بنويسه

دل نوشت :

افقي تازه از فرسنگ ها فاصله هويداست. همان افق هميشگي است

اما هيچ گاه کسي به خاطر هميشگي بودنش آن را سرزنش نکرده است

از جايم کنده مي شوم و عزمي اهورايي را از معبودم مي طلبم ،

تکرار حکايتي روزمره را به اميد زيباتر ورق خوردن برگي از هزاران برگ تفسير زيستن را خواستارم

   نوشته شده توسط مگ مگ در 2008-05-23 16:33:42

حرف دلتو بگو

25 نفر به ما لطف كردن

   

پنجره اي باز مي شود،صداي شيون زني جوان کوچه را پر مي کند

گوشواره اي به شدت با زمين برخورد مي کند،حلقه اي از ان به ديوار مي زند تکه اي خون روي حلقه پيداست

مرد خانه در حال محبت کردن است!

او اقتدار را در زور بازو مي بيند ،نمي داند اقتدار در خرد است که پاينده است

نه بازو که نابودي ذات اوست..

اينجا هم همراه با دلهره اي ترسناک محبت در دل زن رنگ مي بازد!

زن در انسوي خيابان کودک گل فروشي را مي بيند

کودک ناله مي کند،رهگذر گلبرگ را له مي کند

اينجا هم محبت له مي شود ودرياي چشمان زن به خاکستر مي نشيند

اما کودک صبورانه،ايستاده هنوز گلبرگ هاي محبت مي فروشد

کودک مي داند،مي تواند با برگ برگ هاي گل سرخ تنها شمع خانه را روشن نگه دارد يا ندارد

اما کودک مي داند،مي خواهد که با گل برگهاي گل سرخ تنها شمع خانه را روشن نگه دارد

اگر شمع خاکستر باشد،

خانه اي تاريک در انتظار اوست.

خانه اي تاريک ودرهاي بسته وقلبهاي به زنجير کشيده؟

پس کو انسان؟پس کو معراج؟پس کو پرواز؟

تاريکي فقط به زمين خوردن است وبس!
يک

دو

سه

سه دقيقه از شکوفايي گذشت

زن گلبرگ ها را جمع مي کند

پسرک مصرانه ايستاده است وبه سرخي گل ها نگاه مي کند

چشم هايش برق مي زنند

همه گلبرگها ايينه اند

وسرود وسلام مي خوانند.

دل نوشت:

شبانگاه وبازداشتگاه

شبانگاهان انبوهي انسان به بازداشتگاه فرستاده شدند..

سر در بازداشتگاه عنوان جالبي نوشته شده بود:رهايي از حصار تنهايي..

رئيس بازداشتگاه مدام احتياجات را مي نوشت:زنجيرشکن براي رهايي قلب،

پوتين دو عدد اما استوار ومحکم براي به راه افتادن

پول شمع هاي سوخته را بايد بدهيم

پول براي شمع تازه وخانه اي روشن جدا

وديگر همه چيز .

تو نوشت:


اميدوارم به همه ي ارزوهاي قشنگت برسي.

   نوشته شده توسط مگ مگ در 2008-04-01 02:22:01

حرف دلتو بگو

24 نفر به ما لطف كردن