|
ده سال پيش، همين روز، همين ساعت به وقت تهران، پدرم براي خريد از خانه بيرون رفت و هرگز برنگشت. هنگام بازگشت به خانه "يک پيکان سفيد کنارش ترمز مي کند. چهار مأمور در ماشين نشسته اند. مرد کنار راننده، شيشه را پايين مي کشد و مي گويد: "آقاي مختاري؟" و با تأييد پدرم، حکم وزارت اطلاعات براي بازداشت او را نشانش مي دهد و مي گويد بايد با آنها برود. يکي از مأمورين عقب ماشين پياده مي شود تا پدرم وسط بنشيند و بعد از او دوباره سوار مي شود. ماشين راه مي افتد. او را به محلي که از قبل برايشان مشخص شده مي برند. همه پياده مي شوند و پدرم را هم پياده مي کنند. ناگهان چند نفري او را به زمين مي اندازند و دست ها و پاهاش را مي گيرند. يکي از مأمورين طنابي را که از قبل آماده کرده دور گردن پدرم مي اندازد و مي کشد."*
سهراب مختاري اين شرح يک سکانس از يک فيلم جنايي نيست,اتفاقيست جانکاه از آنچه ده سال قبل بر سر نويسنده اي از ديارمان افتاده است. |