من اينجا بس دلم تنگ است... و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است... بيا، ره توشه برداريم... قدم در راه بي برگشت بگذاريم... ببينيم آسمان هرکجا؛ آيا همين رنگ است ... ؟ هيچ كس دفتر چه عمر مرا امضا نكرد.......... هيچ دستي دست تنهاي مرا رسوا نكرد ........ انقدر در حجم سنگين سكوتم مانده ام ........خاك حتي اين سكوت من را پنهان نكرد

.::* منوي قلبم ::.*

-------------------

کاش باز هم سهراب زنده شود. کاش بازهم به بهانه شقايق بتوان زنده ماند. کاش باز هم حافظ بسرايد. ولي افسوس


درباره وبلاگ :

صفحه نخست

مشخصات من

پست الكترونيك


خاطرا روز هاي تنهايي :

برگ برگ خاطرات دلم


? اونايي كه افتخار دادن امدن به وبم :

13659


عزيزانم :

afsoon

mehran_67

memol

amin_o

abbas1367

fid_sky3

"> sahar66


وضعيت حضور :

ياهو ...

دزفول.نت ...


آهنگ وبلاگم :

قسمت دوم

به گورستان ناسپاسان و ناپاکان ذهن من،سنگ،آب
هوا،تاريخ و همه ي ذي وجودان هستي
خواهندانداخت تو را
اگر خود را،خدا را،وجدان را
در گهواره ي فراموشي به خواب گذاري.
و گهواره و حقيقت نوراني آرام خفته در آن را
دفن کني در لجنزار دست ساخته ات.
از دود سيگار پريشان حال هم کم تر،پنداشت کنندت
اگر به حراج گذاري وجدانت را
به بهاي تکه اي نان خشکيده ي شهوت
آب تلخ و خون آلود طمع و رشک...
در لب رود تمام جنبان، در آب روان
تصويرت مبهم جلوه کند
يک هيولاي خون آشام
يا يک شبه انسان...
اما در رودي خمود و راکد
در تشتي پر آب
خود به کمال خواهي ديد
آيينه اي از جنس لطافت...
دستانت را به من بسپار
رود بيشه زار انديشه ات را آرام و قرار ارمغان بده
حتي زورکي ، چون طفلي بنشانش زمين
رکودش بخش...
آنگاه که حقيقت را يافتي
با امدادهاي آيينه ي درون و انوار برون
توفنده برانش ...
قدرش را بدان و از ارتداد لب ساحل به رويش بترس...
دوشادوشش به سراي نور و کمالنزديک شو
آن جا که شهوت پاک مهمانت کنند
نترس و محکم نفس بکش
ترس را بکش از همه ي انش کرفته گان به ظلمت
هر دم و هر جا شايه ي لرزان شک به ديده ات افتاد
تکيه کن برآن که وجودت بخشيد تا قد بکشي ...
اندکي سکون فلسفي فطري
دوباره از نو حرکت ، جوشش و خروش
تا به حقيقت ، تا به خدا ،تا به خود
تا به سرچشمه ي نور و لطافتف تا به مهرباني
تا به هواي بي سم ، بي دود
تا به آن جا که براي آب هم ، براي هوا هم ، براي سنگ هم ،
در دل ، در کرده ات سهمي کنار بگذاري ...

2008-08-07 19:23:21

هيچ اشكي نمي چكه

8 اشك چكيد

فراموش خواهي شد

فراموش خواهي شد اگر عادت کني

فراموش خواهي شد اگر به آن چه داري خو گيري

فراموش خواهي شد اگر به آرزوها دل بندي

فراموش خواهي شد اگر زندگي را اساس و بنياد شانس پنداشت کني

فراموش خواهي شد اگررنگ انس و تعلق به سنگ و چوب به صورت

فراموش خواهي شد اگر فراموش کني پيمان را،وجدان را،درد را.

از از ياد ها همچون غزالي تيز پا محو مي شوي در بيشه،

اگر نان شهوت از همه بستاني و به همه کس خيرات بکني !

فراموش خواهي شد

آهي لحظه اي خواهي شد

اگر محو تماشاي گذر شوي

مغلوب زمان،مغلوب لحظه ها

به لايه لايه هاي پر از موش و کثافت ذهن،راه خواهي يافت

اگر همه چيز را براي هميشه،همان چيزي که مي بيني پنداشت کني

مرگ را،سنگ را،آب را،مور را،گياه را...

فراموش خواهي شد

اگر

اگر مرگ را در ذهن بکشي

در پژواک عمل

پاسخ مرگ،تجلي اش است در حيات

رسوخ کردنش در تو و من

نزديک کند خور را به تو.

يک شمع روشن،يک سيخ کبريت فروزان

دريايي از تاريکي را شکست دهد

کوهي از ظلمت را سر ببرد

آرام ولطيف !

تاريکي و پستي و فرزندانشان روزي در هم خواهند شکست

و آن روز نزديک،روز پايکوبي وجدان است.

اوهام را لمس کن

پيش از ان که به وهم و خيال تبديلت کنند.

حتي در ذهن سنگ هم نخواهي ماند

اگر آب را فقط به خاطر احساست بنوشي

براي او هم سهمي قايل باش

نبض دارد،نبض حيات

نبض پرش،ارتعاش،نبض پرستش

آب را به خاطر خود آب هم بنوش

و اندکي ذهنت را،خودت را با آب بشوي

تا شايد چشم سرت،چشم درونت آب را "رسول" بيند.

...

2008-07-25 15:40:03

هيچ اشكي نمي چكه

4 اشك چكيد

به کوروش چه خواهيم گفت؟


به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد دين زرتشت پاک چه شد ملک ايران زمين کجايند مردان اين سرزمين به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر ديد و پرسيد از حال ما چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان کجايند ميران سر مستتان چه آمد سر خوي ايران پرستي چه کرديد با کيش يزدان پرستي به شمشير حق ، نيست دستي که بر تخت شاهي نشسته است چرا پشت شيران شکسته است در ايران زمين شاه ظالم کجاست هوا خواه آزادگي ، پس چرا بي صداست

2008-04-26 16:39:21

هيچ اشكي نمي چكه

5 اشك چكيد

پير مرد و پسر كوچك

پسر کوچولو گفت : گاهي وقتها قاشق از دستم مي افتد

پيرمرد بيچاره گفت : از دست من هم مي افتد

پسر کوچولو آهسته گفت : من گاهي شلوارم رو خيس ميکنم

پيرمرد خنديد و گفت : منم همينطور

پسر کوچولو گفت : من اغلب گريه مي کنم

پيرمرد ، سر تکان داد : من هم همينطور

: پسر کوچولو گفت

از همه بدتر ، بزرگترها به من توجهي ندارند

: و گرماي دستي چروکيده را احساس کرد

مي فهمم چي ميگي کوچولو ، ميفهمم

2008-04-07 19:31:58

هيچ اشكي نمي چكه

4 اشك چكيد

سال نو مبارك

سلام
پيشا پيش سال نو رو به همه تبريك ميگم

2008-03-17 19:53:35

هيچ اشكي نمي چكه

7 اشك چكيد

عاشق ترينم اما بي تو

چه ساده با گريستن خويش زاده ميشويم و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا ميرويم و در ميان اين دو سادگي معنايي ميسازيم به نام زندگي

ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟ وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند.

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري
و اين عاشقان هستن كه هميشه تنها مي مانن.

2008-02-16 12:13:38

هيچ اشكي نمي چكه

12 اشك چكيد