.: آگهي هاي معني دار :.
        http://weblog.dezfoul.net/yousef

 

 

 

 

 


توقع زيادي
--------------------

ماهي قرمز کوچک درون تنگ،پس از چند ماه به تدريج بزرگ شد واحساس کرد که ديگر تنگ کوچک براي او کافي نيست.وبه جايي بزرگتر نياز دارد.

به همين خاطر هر وقت صاحبخانه براي عوض کردن آب ماهي قرمز مي آمد،سرش را به شيشه ي تنگ مي کوبيد تا مرد صاحبخانه متوجه شود.

بالاخره روزي آمد که مرد صاحبخانه به جاي تعويض آب،تنگ را گرفت وبه دريا انداخت.

ماهي قرمز کوچک درون تنگ که حالا بزرگ شده وبه آرزويش رسيده بود،هنوز اولين لبخند آزادي را بر لب ننشانده بود،که با اولين موج دريا طعمه ي ماهي بزرگتري شد که براي پيداکردن غذا به ساحل آمده بود.

2009-08-13 15:14:29                     16 يادداشت _نظر بدين



شما چي مي گين؟
--------------------

گاهي اوقات اتفاق هايي براي ادم مي افته که نمي دونه چي تعبيرشون کنه؟

مثلا بيشتر اوقات مخصوصا نزديک صبح خوابي مي بينم،دقيقا چند ساعت بعد عين خواب اتفاق مي افته.

يا فکر ميکنم يه نفر نزديک منه،الان زنگ يا درو ميزنه و وارد ميشه،دقيقا چند لحظه بعد همون که بهش فکر ميکردم وارد ميشه به همون حالت.

يا چيزي به طور غيرارادي وناخوداگاه از دلم ميگذره و بعد دقيقا اتفاق مي افتاد.مثلا بياين چند مورد از اتفاقات روزها وهفته هاي اخير رو مرور کنيم:

چند هفته پيش با حرارت داشتم جاروبرقي مي کشيدم،تيکه هاي کاناپه رو جدا مي کردم؛سرجاروبرقي رو در مي آوردم؛زير کاناپه ها رو جارو ميکردم.صندلي هاي ميزناهارخوري رو گذاشته بودم رو ميز؛قالي ها رو بلند مي کردم،زيرقالي ها،لابه لاي طرح هاي موکت ها...
خيس ازعرق وسرخ از گرما،يه هو از دلم گذشت نکنه مايکل جکسون مرده باشه؟

شب داداشم صدام کرد گفت بيا اين شبکه رو نگاه کن.هنوز نرفته بودم بالا از تلويزيون صداي ترانه ي heal the world رو  شنيدم.رفتم بالا همه ميگفتن:نمي خواستيم بهت مستقيم بگيم ولي ماي....

يا مثلا چند روز پيش بابام مسافرت بود.باز داشتم کاري انجام ميدادم،اومد تو دلم نکنه تو راه ماشينشون خراب بشه؟ساعت 7 عصر بود از دلم گذشت،9بابام زنگ زد گفت ماشين خراب شده!

يا مثلا تو هول گذاشتن ادويه ي غذا از دلم گذشت،نکنه يه دفعه لپ تاپم خراب بشه؟اگه خراب بشه چه کنم؟چند روز بعد line phone رو اشتباهي تو پريز برق زدن،حالا نمي دونم port سوخته يا مودم؟

وحالا بزرگترين مورد،خوابي بود که بارها مي ديدم وحالا بعد از 3 سال داره تعبيرميشه.اين بزرگترين وطولاني مدت ترين رويا و به واقعيت پيوستنش بود.

روياي صادقه؟حس ششم؟صافي دل؟هرچي که تعبيرش کنم چون ازش آگاه شدم،چون در واقع ضميرناخوادگاه وخودآگاه باهم تلاقي پيدا کردن باعث اضطرابم ميشه.اما يادمه تو کتاب being happy(روش هاي شاد زيستن) از Andrew Matthewsخوندم که بيشترعادت هاي ما در زندگي از ذهن ناخوادگاه ما سرچشمه مي گيره.اما هيچ کدوم از اين اتفاقات ناشي از اراده ي من نيست.

پس چي؟

2009-07-31 16:09:15                     6 يادداشت _نظر بدين



مسابقه داستان نويسي کشوري
--------------------

پس ازچند وبگردي بالاخره سرگرمي تابستانه ي جالبي پيدا کردم.اگرچه تابه حال موضوع جالبي پيدا نکردم.اکثر اوقات از روش جرقه ايي براي نوشتن استفاده مي کنم.يعني يه اتفاق يا هرچيزي جرقه اي براي نوشتن تو ذهنم به وجود مياره.اما اين بار هنوز هيچ جرقه اي به وجود نيومده.

اين سايت رو نگاه کنيد.

مسابقات داستان نويسي کشوريه با موضوع آزاد.لطفا منو در انتخاب موضوع کمک کنيد.ضمنا هرکسي مي تونه شرکت کنه.

2009-07-10 17:31:35                     11 يادداشت _نظر بدين



پيامي براي بازگشت
--------------------

بعدازظهر آن روز آنا حرف ناخوشايندي به شوهرش گفت.البته بعداز آن بلافاصله معذرت خواست وبارها اقرار کرد که منظورش از آن حرف او نبوده است.
اما شوهرش که براي احترام ارزش زيادي قائل بود سخت آن اقرارها را باور کرديا شايد اصلا باور نکرد!چراکه تمام روز در اخمي تلخ فرو رفته بود.وهربار که آنا مي خواست حرفي بزند،مايک؛شوهرش،حرفش را قطع مي کرد وازاو مي خواست که انتظار نداشته باشدبه اين زودي حرفش را فراموش کند.
آنا به او حق مي داد چون اين حرف را قبول داشت که هرچيزي راکه براي خودت خوشايند نيست پس نبايد انتظار داشته باشي براي طرف مقابل هم خوشايند باشد.اما اخم مايک را نيز تاب نمي آورد.
شب آنا از مايک خواست تابيرون بروند.مايک هزچند عصباني واخمو اما قبول کرد.
در راه يک آمبولانس پشت سرماشين مايک وآنا شروع به آژيرکشيدن کرد.مايک رفتاري از خودنشان دادکه صدايش تا ساعتها درگوش آنا زنگ مي انداخت.
مايک اگرچه به آمبولانس راه عبور داد،اما به سرعت درکنار آمبولانس قرار گرفت وفرياد کشيد:گوساله،چرا اينقدر بوق مي زني؟!؟
آنا سعي کرد مايک را آرام کند.اگرچه در دل از اين رفتارش به شدت ناراحت شد.مايک که هميشه محترم بود؛حالا چرا؟...
کنار رودخانه ي شهر،جايي هرچندشلوغ اما نسبتا مناسب پيداکردند ونشتسند.براي حال آنها جاي خلوت ودنجي مناسب تربود.آنا احساس کرد هرچه ميخواهد حرف بزند،اما مايک به حرفهايش گوش نمي دهد.دردل بسيارناراحت شد اما چيزي نگفت.
يک ساعت در کمي صحبت وبعدازآن تماما درسکوت گذشت.آنا دردل بسيارناراحت بود.نمي دانست چرا کفش هاي پاشنه 10 سانتي مناسب مهماني هاي شبانه را براي گردش درشهر انتخاب کرده بود.شايد اول دلش خوش بود؛شايد فکر ميکرد مي تواند کمي مايک را آرام ترکند.اما...
چمن اطراف رودخانه خيس وگلي بودوپاشنه هاي 10 سانتي آنا با هرقدم تا آخر درون گِل مي نشست.تا اينکه براي دورشدن از ساحل ورسيدن به ماشين به يک سکوي بلند رسيدند.
مسلما آنا با آن پاشنه هاي 10 سانتي نمي توانست از آن سکوي بلند عبور کند.

مايک بالا رفت ودستش را به سوي آنا دراز کرد.آنا نيز ابتدا خواست دستش را بگيرداما اخم طولاني تمام آن روز،فرياد گوساله ي مايک به مردک راننده ي آمبولانس،وجواب ندادن به حرفهايش باعث شد خودش با حرکتي
نامناسب ابتدا زانوهايش را بر آن سکوي بلند بگذارد وبعد بالا رود.
چهره ي مايک به شدت درهم رفت.تمام راه را با سرعت زياد رانندگي کرد.آنا تمام راه را برمي گشت به نيمرخ شبانه ي او نگاه مي کرد.دلش ميخواست او را نگه دارد،ببوسدوبخواهد همه چيز را فراموش کند.اما دوباره اخم هاو.. همه چيز يادش مي آمد.
-آه،اگر آن اخم ها،اگرآن حرف نبود.....
اما فرصت تمام شده بود.به خانه رسيده بودند.آن شب مايک او را تنها گذاشت.وتمام روز بعد وروز بعد از آن،نيز..
روز دوم دل تنگي آنا بيشتر شد.دراين فکر بودکه مايک هم دل تنگ است يا نه؟همانطور که داشت ظرفها را مي شست،ناگهان دستکش هاي ظرفشويي را به کناري انداخت وبه سراغ تلفن همراه خود رفت.فورا پيامي به اين مضمون نوشت:
"سلام.من دلم برات خيلي تنگ شده،غذايي که دوست داشتي درست کردم.اگرتوهم دلت خيلي برام تنگ شده تا ساعت 2 بيا پيشم."
ساعت 12 و29 دقيقه بودکه آنا اين پيام را به مايک فرستاد.ساعت1 بعدازظهربود.آنا با وسواس وعجله جلوي آينه بود.شانه را بلندکرد تا موهايش را که از سردلتنگي وبي حوصلگي دو روز بود،شانه نکرده بود شانه کند.تمام لحظات باقيمانده را به اين فکر مي کردکه مايک مي آيند يا نه؟
دقيقا ربع ساعت به 2 مانده،کار صورتش تمام شده بود.نمي دانست چکار بايد بکند.دريخچال را بازکرد.ظرف ماست شيريني که براي مايک از ديروز نگه داشته بود،هنوز داشت خودنمايي مي کرد.لبخندي زدوباخود گفت:هرچند از تازگيت گذشته ويک روزه تو يخچالي ولي امروز حتما خورده ميشي.

4 ساعت از ساعتِ 2 گذشت.آنا گيرهايش را با حالتي که نه افسردگي بود نه عصبانيت درون شيشه اي که درون آن گيرهايش را نگهداري ميکرد،انداخت.فقط چيزي روي قفسه اش سنگيني ميکرد.

سينه اش پراز سنگيني ِ جاي ِ خالي ِ مايک بود!


2009-07-02 19:00:09                     8 يادداشت _نظر بدين



منوي اصلي
----------------
صفحه نخست

پست الكترونيكي

آرشيو وبلاگ

 

پيوندها
---------------
دزفول نت ...

 

آمار بازديد كنندگان
------------------
45439