دل سپردن
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.


رامين 2008-10-24 09:42:39
از ته دل بگو 6 نظر....مرسی

بازويم را بالش سر مي کنم؛ احساس مي کنم که دلداده ي خويش ام





رامين 2008-10-12 21:55:15
از ته دل بگو 5 نظر....مرسی



هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري


رامين 2008-10-08 23:14:33
از ته دل بگو 6 نظر....مرسی