حرف
حرفها بر سر دلم عقده کرده است.
چند ماه است نگذاشته اند حرف بزنم ،
مي خواهم گوشه اي بنشينم و کمي تنها باشم
حرف بزنم ، بنويسم، بگويم.
انگشتهايم خميازه مي کشند!
بايد بنويسم.
اين حرفها را نمي شود تحمل کرد،
نمي شود بيش از اين در دل نگه داشت.
ورم مي کند و رنجم مي دهد.
مي روم!
کجا بروم ؟!!!
مرداد87
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-08-14 16:58:37
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
8 يادداشت
سايه
با من بيکس تنها شده يارا تو بمان
همه رفتند از اين خــانه، خدا را تو بمـــان
من بي برگ خزان ديده دگر رفتني ام
تو همه بار و بري، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقش به خون شسته، نگارا تو بمان
زين بيابان گذري نيست سواران را - ليک
دل ما خوش به فريبي است، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق، پريشاني رفت
به سر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان
شهريارا، تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا، يارا، اندوه گسارا تو بمان
سايه در پاي تو، چون موج، دمي زار گريست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان
16/3/87
بعد از مرگ نيما يوشيج ، هوشنگ ابتهاج براي شهريار اين چنين سرود !!!
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-06-05 11:58:08
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
9 يادداشت
خدايا كمكش كن
داشتم به صورتش نگاه مي كردم ،
چقدر خسته بود
خستگيش رو با تمام وجود احساس مي كردم
خواب بود ... اما هوشيار و بيدار !
هيچوقت،
هيچكسي،
نمي تونست حتي براي يه لحظه به جاش باشه !
حتي من، با اونهمه ادعا، با اونهمه دوست داشتنش
آخه اون يه مادره
نمي تونه ببينه كه بچش ...
راه به جايي نداره
بجز دعا به درگاه خداي مهربون...
خدايا خودت بهش شفا بده !!!
9/3/87
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-05-29 10:19:02
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
9 يادداشت
رابيند رانات تاگور
مي تونيد براي خوندن شرح حالي از اين پيرمرد شوريده همينجا كليك كنيد !
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-04-09 09:41:17
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
4 يادداشت
دستم را بگير...
رهايم کن از سايه هاي خودم ، پروردگارا ، از ويراني و سردرگمي روزگارم .
چرا که شب است و زائر تو نابينا !
دستم را بگير ...
رهايم کن از نوميدي .
با شعلهء خود چراغ بي فروغ اندوهم را لمس کن
نيروي خسته ام را بيدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست هاي خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برايم بخواند ...
چرا که امشب تاريک است و زائر تو نابينا ...
دستم را بگير ...
دستم را بگير !!!
رابيند رانات تاگور
20/1/87
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-04-08 12:05:33
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
5 يادداشت
دل زديم به درياي بي خيالي ها ...
دلم خوش است به گلهاي باغ قاليها
كه چشم باران دارم زخشكساليها
به باد حادثه بالم اگر شكست، چه باك!
خوشا پريدن با اين شكستهباليها!
چه غربتي است، عزيزان من كجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجاي خاليها
زلال بود و روان رود روبه دريايم
همين كه ماندم مرداب شد زلاليها
خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
كه دل زديم به درياي بيخياليها
قيصر امين پور
10/1/87 شنبه
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-03-29 19:08:42
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
9 يادداشت
|