خدايا كمكش كن
داشتم به صورتش نگاه مي كردم ،
چقدر خسته بود
خستگيش رو با تمام وجود احساس مي كردم
خواب بود ... اما هوشيار و بيدار !
هيچوقت،
هيچكسي،
نمي تونست حتي براي يه لحظه به جاش باشه !
حتي من، با اونهمه ادعا، با اونهمه دوست داشتنش
آخه اون يه مادره
نمي تونه ببينه كه بچش ...
راه به جايي نداره
بجز دعا به درگاه خداي مهربون...
خدايا خودت بهش شفا بده !!!
9/3/87
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-05-29 10:19:02
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
9 يادداشت
رابيند رانات تاگور
مي تونيد براي خوندن شرح حالي از اين پيرمرد شوريده همينجا كليك كنيد !
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-04-09 09:41:17
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
4 يادداشت
دستم را بگير...
رهايم کن از سايه هاي خودم ، پروردگارا ، از ويراني و سردرگمي روزگارم .
چرا که شب است و زائر تو نابينا !
دستم را بگير ...
رهايم کن از نوميدي .
با شعلهء خود چراغ بي فروغ اندوهم را لمس کن
نيروي خسته ام را بيدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست هاي خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برايم بخواند ...
چرا که امشب تاريک است و زائر تو نابينا ...
دستم را بگير ...
دستم را بگير !!!
رابيند رانات تاگور
20/1/87
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-04-08 12:05:33
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
5 يادداشت
دل زديم به درياي بي خيالي ها ...
دلم خوش است به گلهاي باغ قاليها
كه چشم باران دارم زخشكساليها
به باد حادثه بالم اگر شكست، چه باك!
خوشا پريدن با اين شكستهباليها!
چه غربتي است، عزيزان من كجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجاي خاليها
زلال بود و روان رود روبه دريايم
همين كه ماندم مرداب شد زلاليها
خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
كه دل زديم به درياي بيخياليها
قيصر امين پور
10/1/87 شنبه
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-03-29 19:08:42
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
9 يادداشت
7/1/87
سجاده ام کجاست؟
مي خواهم ازهميشه اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد
تاثير سايه من است
که اين سان
گستاخ وسنگوار
بين خدا ودلم ايستاده ام
سجاده ام کجاست؟
yariyam kon khodaya
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-03-26 00:31:54
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
3 يادداشت
25/12/86
با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم
اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟
پر كرد سينهام را فرياد بي شكيبم
با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم
شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي
اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم
سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم
بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم
بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم
در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان
با برگ همزبانم، با باد هنموايم
آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند
تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم
سيلابههاي درد است رمزي كه مينويسم
خونابههاي رنج است شعري كه ميسرايم
چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي
مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم
اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين
تا حال دل بگويد، آواي نارسايم
شبها براي باران گويم حكايت خويش
با برگها بپيوند تا بشنوي صدايم
ديدم كه زردرويي از من نميپسندي
من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم
روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر
تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
2008-03-15 09:50:04
آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟
4 يادداشت
|