in the name of allah
YYZsalamZYY

اينجا فرداست!!

سفر کردم که از يادم بري ديدم نميشه

سلام سالروز ولادت حضرت زينب همچنين روز معلم رابه همگان تبريم عرض مي نمايم


نکته: دنيا مسه خوابيه آنچنان که ما دوست نداريم از خواب بيدار شويم بالاخره بايد بيدار شد چون که حقيقت در بيداري است

مهدي
2009-05-02 10:53:48
1 پیامنظرات

سفر شهادت سيد مرتضي آويني به روايت «مجيد ذوالفقاري»:
آخرين حرف آويني اين بود:خدايا شهيدم كن
خبرگزاري فارس: بار آخر بود كه مرتضي از روي برانكارد به حالت نيم خيز بلند شد و گفت: خدايا گناهانم را ببخش و شهيدم كن. اين آخرين حرفش بود. بعد روي برانكارد افتاد و بي هوش شد.


فروردين كه از راه مي‌رسد، باد محمل رايحه‌اي است وزيده از سرزمين‌هاي دور، فكه نسب به بهشت مي برد، با آن شقايق‌هاي آتشين كه از خون‌هايي سرخ برآمده‌اند. فروردين كه از راه مي‌رسد، فرشي زمردين گل‌هاي تازه را در بر مي‌گيرد. درختچه‌هاي گز، با چند متري فاصله از هم- كه گه گاه نخلي جدا افتاده و تنها نيز- سر از زمين برگرفته‌اند، به اين اميد كه شايد مسافران نام آشناي سال‌هاي نه چندان دور خود را نظاره كنند. مهمانان دشت فكه كه هر سال مي‌آيند و مي‌روند، اين ساكنان آرام و صبور دشت‌هاي خوزستان را مي‌بينند كه دست فراچشم خويش گرفته، خيره در جايي، گويي ناكجا، نگرانند. گردش بي‌قرار باد در شاخ و برگ تكيده‌شان آوازي برمي‌آورد سخت غريب و رازآلود: گويي ناي مولاناست. در محمل بانوي فروردين، رايحه آن گل‌ها و صداي اين ترنم غريب است كه روح نشاط و تولدي هزار باره، اما نامكرر را در تن نبات و آدمي زنده مي‌كند.
فروردين كه از راه مي‌رسد، سعيد قاسمي روزي را به خاطر مي‌آورد كه به همراه تعدادي از بسيجي‌هاي لشكر 27 محمد رسول‌الله به فكه مي‌رفتند؛ فروردين هفتاد و يك، با تعدادي از رفقا براي تبريك عيد به منزل شهيد «محمد راحت» ‌رفتيم. محمد راحت از بچه‌هاي لشكر حضرت رسول بود كه در مرحله مقدماتي عمليات والفجر يك به شهادت رسيد و جنازه‌اش تا آن زمان مفقود‌الاثر مانده بود. ميان صحبت‌ها همسرشان- كتاب «رمل‌هاي تشنه» را نشانمان داد و پرسيد كه خوانده‌ايمش يا نه، و اين كه طبق صحبت‌هاي نويسنده كتاب، جنازه شهيد راحت بايد در خاك خودمان باشد و اگر اين طور است آيا مي‌شود جست‌وجو كرد و جنازه را آورد، يا اصلا اثري از آن نمانده... و صحبت‌هايي از اين قبيل. البته ما قبلا هم به فكه رفته بوديم، اما چندان جدي نبود. حرف ايشان دوستان را براي يك سفر متفاوت و جدي‌تر ترغيب كرد.
به دليل شرايطي كه طي عمليات والفجر يك پيش آمد، منطقه فكه تا پايان جنگ ميان ما و عراقي‌ها قرار گرفت و بازگرداندن شهدا و مجروحاني كه در آن جا و در اثر تشنگي و جراحت‌هايشان به شهادت رسيدند، ميسر نشد. ارديبهشت همان سال بود كه براي سفر مهيا شديم.
فكه را بعد از ده سال مي‌ديديم؛ منطقه‌‌اي بكر و دست‌نخورده. تجهيزات بچه‌ها، سنگرها، موانع و همين‌طور پيكرهاي مطهر شهدا اين جا و آن جا به چشم مي‌خورد. جست‌وجوي ما دو سه روزي بيشتر طول نكشيد. چرا كه با آمادگي كامل نيامده بوديم. از بچه‌هاي ارتش بيست سي تايي گوني سنگري گرفتيم و تعدادي از جنازه‌هاي شهدا را عقب آورديم. بچه‌ها از جريان تفحص فيلم و عكس هم گرفتند. يك هفته‌اي تهران بوديم. براي بار دوم كه عازم مي‌شديم، تعدادي از بچه‌هاي نيروي هوايي سپاه، از جمله مرتضي شعباني هم همراهمان شدند. او با يك دوربين يوماتيك هزار و هشت صد به قول خودش درب و داغان آمد. سفر دوم هم هفت هشت روزي طول كشيد. در اين دو سفر، دويست و هفتاد شهيد شناسايي شدند كه جز شهيد «ضعيف» و شهيد «خسرو انور» ما تلاش خاصي براي پيدا كردنشان نكرديم. همه روي زمين و جلوي چشم بودند؛ با پلاك و بعضا كارت شناسايي و حتي گه گاه وصيت‌نامه. شهدا را با پلاكشان به عقب مي‌فرستاديم. فكر مي‌كنم اهواز. آن جا شناسايي مي‌شدند كه اين شهيد كيست و متعلق به كدام گردان و لشكر مي‌شود. مرتضي شعباني دو سه ساعتي از ماجرا تصوير گرفت. به تهران كه برگشتيم. اصغر بختياري خيلي اصرار داشت كه آقا مرتضي فيلم‌ها را ببيند و مونتاژشان كند.
بچه‌ها كه به سراغش رفتند، سخت مشغول كارهاي مجله سوره و گروه تلويزيوني حوزه هنري بود. صحبت‌هايي هم از راه‌اندازي دوباره روايت فتح بود. شايد اكراه و آشنايي اندكش براي كار با ويدئو نيز در جوابي كه به اصرار بچه‌ها داد، بي‌تاثير نبوده باشد. نوار سلولوئيد و تدوين با مير موويلا را همچنان ترجيح مي‌داد. اين شد كه فيلم‌ها را نديد و به شيوه‌اي كه كسي را از خود نمي‌آزرد، در جوابشان پاسخ منفي داد. شعباني ناچار خود فيلم را مونتاژ كرد.
اسمش را گذاشتيم «تفحص». بيست دقيقه‌اي مي‌شد و اين شد اولين فيلم تفحص كه حدود ده دقيقه‌اش را هم تلويزيون پخش كرد. آن موقع چندان فضاي اين‌جور حرف‌ها و صحنه‌ها نبود. اين فيلم را حاجي نديد تا اين كه روايت فتح مجددا در ساختمان فعلي پا گرفت. البته آن موقع فضاي وسيع حالا را نداشت. كل مجموعه، يك نمازخانه بود با دو اتاق كوچك. يك ماشين لندكروز هم داشتيم كه از بقاياي زمان جنگ بود. حاجي، بچه‌ها را از اين طرف و آن طرف جمع كرد و گروه شكل گرفت. «روايت فتح» همين‌جوري‌ها پا گرفت. اوايل چند برنامه‌اي هم تهيه كرديم كه پخش نشد. قبل از ماجراي سفر به خرمشهر و ساخت «شهري در آسمان» بود كه يك روز در حوزه هنري، فيلم تفحص را نشان حاجي داديم. اشتباه نكنم آبان ماه بود. آقاي طالب‌زاده هم حضور داشتند. فيلم را ديدند. حاجي خيلي متاثر شد و سئوالات زيادي هم پرسيد؛ از شهدا، منطقه‌ فكه، شقايق‌ها و گل‌هايي كه تصويرشان در فيلم بود و كم و كيف كار. اين موضوع در ذهن حاجي ماند تا عيد سال 72 كه آقا مرتضي اصرار كرد كه به سمت فكه برويم.
آن سال، لشكر 27 ده پانزده‌تايي اتوبوس را به صورت يك كاروان به جنوب مي‌برد. آن سال‌ها كم كم داشت قصه بازديد از مناطق جنگي هم پا مي‌گرفت. ما با دو اكيپ از پادگان امام حسن(ع) با اين‌ها همراه شديم. از همان ابتداي حركت هم شروع كرديم به مصاحبه و تصويربرداري.
با تعدادي از بچه‌هاي لشكر، از جمله احمد شفيعي و شهيد قاسم دهقان ازكاروان جدا شديم و رفتيم اروند كنار. آن جا صحبت‌هايي ميان حاجي و بچه‌ها رد و بدل شد. حاجي از كليت كار راضي نبود. اين بود كه يكي از اكيپ‌ها را به تهران برگرداند. بختياري، صابري، رمضاني و من مانديم براي ادامه كار و مجددا برگشتيم «دوكوهه». روز دوم حضورمان در دوكوهه، سري به سد كرخه زديم كه آن موقع تازه داشتند پي‌اش را مي‌كندند. قرار بود بچه‌ها از حوادثي كه آن جا رخ داده بود، حرف بزنند كه اتفاقا بچه‌هاي حراست سد سر رسيدند و بازداشتمان كردند. دوربين و وسايلمان هم ضبط شد. حرفشان اين بود كه كي هستيم و به چه اجاز‌ه‌اي آمده‌ايم اين جا و با چه مجوزي داريم فيلم مي‌گيريم. حاجي ناراحت بود. به بختياري گله مي‌‌كرد كه برود وسايل را آزاد كند. مي‌گفت وقتمان همين‌‌طوري دارد تلف مي‌شود. به هرحال، تا فيلم‌هايمان را بازبيني نكردند، رهايمان نكردند. اين ماجرا دو ساعتي وقتمان را گرفت. با همان تعداد كه رفته بوديم اروندكنار، راه افتاديم سمت فكه، بين بچه‌هاي روايت، اين سفر به «سفر اول فكه» معروف شد.
در ميان جاده‌اي كه از دو سو با ديرك‌هاي آهني و رديف سيم‌هاي خاردار محصور شده بود. پيش مي‌رفتند. فكه در مقابلشان بود. گذشت ايام، باران‌هاي پياپي و بادهايي كه هيچگاه از جنبش و تكاپو خسته نمي‌شدند، چهره دشت را در هاله‌اي از غباري خيالي رنگ مي‌پوشانيد. با چشماني تيزبين، و از آن پس به مدد دوربيني - اگر همراه آورده بودند - مي‌توانستند اين دشت زيبا را كه گويي تا انتهاي افق نيز ادامه داشت به تماشا بنشينند.
سيم‌هاي خاردار، ميدان‌‌هاي مين، سنگرهايي كه آثار انفجار گلوله‌ها و تركش‌ها را هنوز بر چهره داشتند، آستين لباسي كه در گذشته‌اي نه چندان دور دست رزمنده‌اي را در خود داشت و اكنون شرح ماجرا با بوته خاري باز مي‌گفت، قمقمه‌هاي خالي يا گه گاه پر از آبي كه كنار جنازه‌هاي استخواني شهداي تشنه افتاده بود، همه و همه در برابر چشم‌‌هاشان بود. رمضاني جزئيات را به خاطر نمي‌آورد. دريغاي آن روزها با او همراه است. اگر مي‌دانست آن روزها كه طي مي‌شد آخرين روزهاي سيد مرتضي است، حتما بهتر او را مي‌ديد و بهتر جزئيات را به خاطر مي‌سپرد، اما بازي تقدير را نمي‌شناخت.
چهار پنج روزي آن جا بوديم. هر روز صبح تا غروب مي‌رفتيم فكه و مصاحبه مي‌گرفتيم. شب هم مي‌آمديم برقازه براي خواب و استراحت. بچه‌هاي خاطره‌هاي عجيب و زيبايي تعريف مي‌كردند و پيدا بود كه حاجي خيلي متاثر و اميدوار شده است. متن «انفجار اطلاعات» را هم همان جا نوشت. حالا يادم نيست فيلم‌‌هامان تمام شد يا مشكل باطري‌هامان بود كه قرار شد برگرديم. حاجي هم كار را تمام شده مي‌دانست. يادم هست روز آخر چند تايي عكس هم براي يادگاري گرفتيم. از جمله آن عكس معروف حاجي كه خيلي هم از روش چاپ شده. شعباني چند تايي عكس گرفت كه بيش‌تر دسته‌جمعي بود. بعد رو كرد به حاجي كه «آقا مرتضي، بگذار يك عكس تكي هم از شما بگيرم.» ‌ما با روحيه حاجي آشنا بوديم. يا اجازه نمي‌داد ازش عكس تكي بگيرند يا ادايي در مي‌آورد كه عكس خراب مي‌شد. ولي آن روز بلند شد. لباس‌هاش را تكاند و صاف و مرتب كرد و اوركتش را هم روي شانه‌اش انداخت و همين‌طور كه دست به سينه ايستاده بود، خنديد و گفت: «شعباني!‌حجله‌اي بگير». مرتضي هم دو تا عكس گرفت؛ يكي عمودي و يكي هم افقي. شد همان عكس‌هايي كه براي حجله‌اش استفاده كردند. كمي بعد ساعت هشت يا نه شب بود كه راه افتاديم براي برگشتن. حاجي براي فرداي آن روز قرار جلسه داشت. نمي‌دانم با كي و كجا. ولي به هرحال عجله داشت كه فردا حتما تهران باشد. يكي دو تا مصاحبه هم به نظرش باقي مانده بود كه مي‌گفت در تهران مي گيريم. با ماشين لندكروز درب و داغانمان حركت كرديم سمت تهران. نزديكي‌هاي بروجرد بود كه ماشينمان كلا خراب شد. دو سه ساعتي هلش مي‌داديم. بنده خدا حاجي هم پائين آمده بود و كمك مي‌كرد تا به هر شكلي بود به بروجرد رسيديم و بچه ها ماشين را بردند تعميرگاه.
صبح چهاردهم فروردين. بعد از خوردن صبحانه دوباره حركت كرديم. ناهار را در اراك خورديم و نماز ظهر و عصر بود كه رسيديم مرقد امام.
شب تهران بوديم. حاجي كلا از سفر راضي بود و يك بار شنيدم كه به يكي از بچه‌ها مي‌گفت «از فكه برنامه‌اي عاشورايي درست مي‌كنم!»
دنبال دو سه نفري بوديم تا مصاحبه‌ها را تكميل كند. از جمله آقاي جعفر ربيعي، نويسنده كتاب «رمل‌هاي تشنه» كه علي‌رغم اصرار حاجي، نتوانسته بود به فكه بيايد.
قرار بود براي تكميل برنامه‌ ديگري كه درباره سوسنگرد بود برويم آن جا كه به دلايلي سفر لغو شد. در نمازخانه روايت فتح نشسته بوديم. بعد از نماز مغرب و عشا بود كه دقيقا يادم هست حاجي رو كرد به بختياري و گفت: «فكه يك روز ديگه كار داره. حالا كه اين طور شد، بچه‌ها را جمع كن برگرديم منطقه.ن ما تعجب كرده بوديم كه حاجي چرا نظرش به اين سرعت تغيير كرده و كار را ناتمام مي‌داند. خلاصه اصغر يك تعدادي از بچه‌ها را خبر كرد. ده، دوازده نفري مي‌شدند كه روز چهارشنبه هجدهم فروردين براي حركت دوباره توي نمازخانه روايت جمع شدند. همان گروه قبلي بودند با دو سه نفر ديگر. از جمله حاج سعيد قاسمي و شهيد محمد سعيد يزدان‌پرست كه همراه حاج سعيد آمده بود و ما تا آن روز اين بزرگوار را نديده بوديم؛ كم حرف بود. چهره‌ نوراني و بشاشي هم داشتند به قول بر و بچه‌هاي جبهه چهره‌شان نور بالا مي‌زد. حاج سعيد بهتر مي‌شناسدش.
سعيد قاسمي يزدان پرست را مي‌شناخت؛ از وقتي كه وارد دانشگاه شدند و اين هم كلاسي خود را كه بر خلاف قيافه‌ي محجوب و ساكتش، پر جنب و جوش و نار آرام بود دوست مي داشت. محمد سعيد سي و هفت ماه از جبهه‌ اش را تنها در كردستان گذارنده بود. حرف‌هايي كه هر چند وقت يكبار با يك ديگر مي‌زدند مي توانست تا ابد ادامه داشته باشد، تا اين كه دو سال بعد سفرهاي فكه پيش آمد. وقتي سعيد قاسمي از آن سفر كه به جست و جوي محمد راحت رفته بود باز آمد و عكس‌ها و فيلم‌ها را نشان دوستش داد، در قبال نگاه‌هاي مشتاق و اصرار اين رفيق عزيز خود، قولي هم داد ؛ باشد! سفر بعدي اگر پيش آمد خبرت مي كنم. و حالا سفر موعود فرا رسيده بود، و يزدان پرست كه جبهه‌‌ي جنوب را نديده بود همراهشان شد. به گمان آن كه بايد خيلي زودتر مي آمده است، نفس زنان خود را رساند. بچه‌ها اين ميهمان تازه را نمي‌شناختند. همه براي مصاحبه مي آمدند اما او سعيد قاسمي معرفيش كرد و توضيحاتي داد. اما اصغر بختياري به هنگام صرف ناهار آن روز دست از شوخصي‌هايش بر نمي داشت:
ناهار قيمه داشتيم، گفتم حاج سعيد اين غذاي روايته، هر كه مي خوره بايد براي روايت كاري بكنه و ايشان لبخند مي زدند و چيزي نمي گفتند و تا آخر هم ما چنداني صحبت كردنشان را نديديم. به هر صورت ايشان هم همراه بچه‌ها راهي شدند چون نفراتمان زياد بود قرار شد دو ماشين وسائل و بچه‌ها را با خودش ببرد و ما هم كه از قبل بليت برايمان جور شده بود با هواپيما برويم قرار گذاشتيم در سه راهي فكه به هم محق شويم بچه‌ها بعد از ناهار حركت كردند و ما ساعت ده شب همان روز از فرودگاه حاجي اصرار كرد هر طور شده براي شهيد دهقان هم بليت تهيه كنيم. ايشان جانباز جنگ بود و اوضاع كمرش هم اصلا تعريفي نداشت خوش بختانه مشكل بليت اياشن هم حل شد. به اهواز كه رفتيم شب را در مهمان سراي استان داري خوابيديم و صبح اول وقت راه افتاديم به طرف انديمشك. در راه سري هم به شوش دانيال زديم؛ براي زيارت و خريد به قول بچه‌ها توشه‌ي راه. آن جا يادم هست كه حاجي دو تا چفيه خريد از آن چفيه‌هاي عربي كه در عكس‌هايش هم اگر دقت كني هست؛ كلفت تر و بزرگتر از چفيه‌هاي معمولي.
بعد آمديم سه راهي فكه و به بچه‌ها كه داخل ماشين يا زير درخت‌ها در حال استراحت بودند و منتظر ملحق شديم و از آنجا يك راست رفتيم بر قازه. داخل يك سنگر سوله‌اي شكل مستقر شديم با بچه هاي تفحص يك جا بوديم آن جا فك يك ساعتي راه است. يادم نيست ناهرا خورديم يا نه كه باران تندي شروع به باريدن كد. از آن بارانها هاي منطقه اي خوزستان كه معروف است و سيب راه مي اندازد. سنگر را آب گرفت و هر چه را داشتيم خيس كرد پتوها، قند و چاپي وسائل حاج قاسم به كمك بچه‌ها، با يك سلط آب ها ر&#

مهدي
2009-04-22 19:46:41
3 پیامنظرات

به نام خدا

با سلام به خدمت تمامي همشهريان عزيز بنده هم به نوبه خودم از تمامي دوستان عزيز مي خواهم كه در انتخابات شركت كنند وبهترين نامزد كه به فرمان مقام معظم رهبري بتواند شعارهاي انقلاب را زنده كند انتخاب نماييد باتشكر

مهدي
2008-02-26 15:00:08
1 پیامنظرات


دوستان من
lover
star
titan
raghib


تعداد بازديدکنندگان
6441



خانه
آرشيو