صفحه اصلي وبلاگ







6318
او به جاي با لخت با زيرپوش متولد شد
  • موتور جستجوگر

    -گفتِنمونَ دخترِ(ي)دُارِ(ي)
    و راز بيست و چند ساله ي خانواده بر ملا مي شود.

    پ.ن1:
    دختر:‌ مي شه بپرسم چي شد كه تصميم به ازدواج گرفتين؟
    پسر: بله خب. سنت پيغمبر و فشار ميل جنسي

    پ.ن2:
    پدر مهربون: دخترم نظر خودت چيه؟
    دختر: در مورد چي بابا؟
    پدر مهربون: در مورد اين پسره ديگه
    دختر: پسر چيه بابا؟
    پدر مهربون: هميني كه اومد خواستگاري ديگه. نظرت چيه؟
    دختر: آها. نظر چيه بابا؟


    سياوش
    2010-02-12 13:00:18
    نظرات شما 6 يادداشت



  • يادها با سياوش

    تو كل زندگيم فقط يه بار عاشق شدم.
    21 سال پيش، مهدكودك پيشرو.
    يه دختر خشگل تپل مپلي بود كه هميشه لباساي صورتي مي پوشيد.
    ولي يه اشتباه كرد و از چشمم افتاد.
    سر كلاس خودشو خيس كرد.
    الان كه از بيرون به ماجرا نگاه مي كنم مي بينم كه فقط اون مقصر نبوده.
    اون موقع منم اشتباه زياد كردم. حتي اشتباهات بزرگ.

    سياوش
    2010-02-10 02:34:27
    نظرات شما 6 يادداشت



  • موي بلند، روي سياه، ناخونه دراز...

    نه فلفلي، نه قلقلي، نه مرغ زرد كاكلي، هيشكي باهاش رفيق نبود.

    عوضش رابطه ي تنگاتنگي با اسفنديار رحيم مشايي داشت.

    سياوش
    2010-02-08 18:28:31
    نظرات شما 4 يادداشت



  • هوشنگ


    نام اين جانوري كه مي بينيد باتوم است.
    يعني اسم آن كوچيكه توم است و وقتي كه به بزرگ درازه مي چسبد مي شود با توم.
    يعني آن بزرگه خودش تنهايي اسم ندارد. مثل پدر پسر شجاع كه خودش به تنهايي اسم ندارد.
    ولي خوب چون بايد بالاخره يك چيزي صدايش كنيم بين خودمان اسمش را ميذاريم هوشنگ.

    هوشنگ موجود بي خاصيتي است و عين خيالش هم نيست. مثل بقيه ي بي خاصيت ها.
    كاري به كار كسي هم ندارد.
    ولي وقتي با توم مي شود اعصابش خيلي خورد مي شود كه حق هم دارد.
    آخه كي از اينكه يك مزخرفي عين توم آنجور بهش بچسبد خوشش مي آيد.

    باتوم جانور خيلي اجتماعي اي است.
    مثلا هرجا مردم دور هم جمع مي شوند باتوم هم بدو بدو به آنجا مي رود و دور مردم جمع مي شود.

    ولي چون خيلي اعصابش خورد است نبايد سر به سرش گذاشت.
    يعني كسي نبايد سرش را روي سر باتوم بگذارد چون سرش درد
    مي كند براي درد سر.

    خلاصه اگر جايي اين با توم را ديديد يا سر به سرش نگذاريد
    يا كمكش كنيد هوشنگ شود.


    سياوش
    2010-02-08 01:45:51
    نظرات شما 8 يادداشت



  • كريم و منيژه

    منيژه خانم همسر كريم آقا است.
    كريم آقا و منيژه خانم همديگر را خيلي دوست دارند.
    ولي بعضي وقت ها با هم دعوا مي كنند، كه طبيعي است.

    در هفته دو بار نظر منيژه خانم شرط است و پنج بار نظر كريم آقا. البته به غير از
    يك هفته در ماه كه نظر هيچ كس شرط نيست، چون هيچ كس جرأت نمي كند
    نظر بدهد.

    منيژه خانم دوست دارد فارسي1 تماشا كند.
    كريم آقا دوست دارد پاي اخبار چرت بزند. البته از فارسي1 هم بدش نمي آيد
    وقتي كسي آن دور و برها نباشد. چون دختر هاي خشگلي پخش مي كند.

    كريم آقا و منيژه خانم خيلي خوش شانس هستند.
    چون هر وقت در زندگي مشكل بزرگي در رابطه شان پيش مي آيد، خدا به آنها
    بچه مي دهد كه در حل مشكلات مفيد است.

    منيژه خانم و كريم آقا خيلي دوست دارند كه به سال هاي اول ازدواجشان برگردند.
    البته كريم آقا دوست دارد به آنجا كه رسيد، كمي بيشتر برگردد.

    منيژه خانم خسته است. كريم آقا خسته است.
    كريم پسر كوچكشان خسته است.
    منيژه دختر كوچكشان خسته است.

    سياوش
    2010-02-06 00:54:38
    نظرات شما 3 يادداشت



  • بگو آآآآآ

    بدترين گول اونه كه وقتي خورديش و تو گلوت گيركرد،
    وقتي مي خواي تگري بزني كه گوله بپره بيرون،
    ببيني گول خوردي كه انگشت تو حلق كردن حرومه.


    پ.ن:
    كجا بودي؟
    تا پريروز كه سخت در اشتباه بودم. ديروزم كه تحت فشار بودم تا الان.
    حالا كجا ميري؟
    نمي دونم، يا مي رم به فنارسه يا مي رم تهران دور و وره آزادي گل مي فروشم
    پشت چراغ سبزو اينا.


    سياوش
    2010-02-05 03:36:29
    نظرات شما 3 يادداشت



  • آخر زور آزادي بيان براي تخريب

    هوس كرده ام روي مانيتور همه ي كساني كه اين پست را مي خوانند جيش بنويسم.

    اگر كسي خواست در كامنت داتي تلافي بنويسد لطفا پشت سرش سيفون را بنويسد.


    پ.ن:
    خيليا مي گن كه كر رو بيجا نزن.
    خيلياي ديگه هم مي گن اگه زدي بعدا خودت پشيمون ميشي.

    سياوش
    2010-02-04 01:54:27
    نظرات شما 5 يادداشت



  • بحث اعتقادي

    1. به آرامي با دست راست مغزتان را از كاسه ي سر بيرون بكشيد.
    2. در حالي كه مواظبيد خون روي لباستان نريزد مغزتان را به صندوق دار تحويل دهيد و رسيد بگيريد.
    3. چماق محكم و خوش دستي از چماق داني انتخاب نماييد.
    4. بحث كنيد.

    سياوش
    2010-02-02 01:40:28
    نظرات شما 7 يادداشت



  • گوسفند عصباني
    -چرا در چراگاه ما چاره ي چرا داره؟

    -چون گوصفندي كه اقلش مي رسه كه گوصفند نيس كه آخه. نميشه پختش. بگو بعععع ...


    پ.ن1:
    جلوه هاي ويژه: حقشو مي خواست. دادن بهش. شاد شد رفت پي كارش.

    پ.ن2:
    سر ظهر داشتم مي رفتم بقالي، تو راه يه مرغ فروشه رو ديدم كه زرت و زرت مرغ مياورد تو پياده رو سر مي بريد.
    پيش خودم گفتم عجب موجود اسكليه، موقع تعطيليه مدرسه ها تو خيابون چه صحنه ي بدي درست كرده.
    داشتم از بقالي برمي گشتم، ديدم يه مشت بچه دبستاني دور مرغ فروشه رو گرفتن با هيجان داد ميزنن
    "عمو اين، عمو اين". يعني اينكه حالا اين مرغو ببر بكش.


    بعدها نوشت: آرشيو يكي از وبلاگ ها رو داشتم مي خوندم. بسيار محظوظ شدم از اون همه shahab يك جا.

    سياوش
    2010-01-31 18:04:11
    نظرات شما 7 يادداشت



  • كنسرو لوبيا يا لوبياي كنسرو شده

    چرا "غذا خوردن در حال عبادت كردن" قباحت دارد ولي "عبادت كردن در حال غذا خوردن" خيلي هم خوب است يا
    چرا جمله "دين بايد دست از سر حكومت بردارد" بي ادبي است ولي جمله "حكومت بايد دست از سر دين بردارد"
    مؤدبانه مي باشد؟ (0.5)


    سياوش
    2010-01-30 15:41:36
    نظرات شما 4 يادداشت



  • خودشناسي

    دختر دانشجويي به كنار دريا رفته بود. در ساحل زن شوهر داري را ديد.
    پنچ شنبه بود. آن دختر خونه دانشجويي داشت. بعد از تماشاي دريا و آب تني
    همه به خانه هايشان رفتند و خوابيدند.

    سياوش
    2010-01-29 19:20:42
    نظرات شما 3 يادداشت



  • يخورده بود داديم بچه ها خوردن

    دانشمندان ايراني كشف كردند كه حق نه دادنيست و نه گرفتني.
    بلكه نداشتنيست.

    پ.ن: ميانگين سني اين دانشمندا هم داشت مي شد 30 سال كه
    يكي زد يه استاد 50 ساله رو كشت ميانگين برگشت رو 29 سال.

    سياوش
    2010-01-27 14:36:04
    نظرات شما 1 يادداشت



  • قسمت مهم ماجرا

    - الان يه ساله كه دارم مي رم دكتر. ولي دكترا ازم قطع اميد كردن. تو هفته ديگه مي ميرم.
    - چه حيف، ولي ناراحت نباش، مهم اينه كه تلاش خودتو كردي.

    (در اين هنگام متوفي از ناراحتي به خوشحالي تغيير حالت مي دهد)

    سياوش
    2010-01-26 15:37:52
    نظرات شما 3 يادداشت



  • چوب دو سر طلا

    هر شب در حالي كه به حرف هايي كه نزده شده بود گوش مي داد به جرم ارتكاب به هيچ اعدام مي شد.
    تا اينكه ادب شد.
    آخرش چي شد؟ خب معلومه، زرتش قمصور شد. كشتنش پِدَسّگا.

    سياوش
    2010-01-25 20:12:09
    نظرات شما 2 يادداشت



  • اضافه هاي مغز

    بعضيا فكر ميكنن فقط براي تفريح اين كارو مي كنم.
    ولي نمي دونن وقتي انگشتم تو دماغمه دارم مغزمو مي چرخونم كه بتونم از همه جاش استفاده كنم.

    سياوش
    2010-01-23 13:32:37
    نظرات شما 3 يادداشت



  • يار سرو بالا

    - "همه چي نسبيه، مثلا در زمان حافظ اينا زنايي كه قد بلندي در حد ارتفاع درخت سرو داشتن خيلي جذاب به نظر مي رسيدن."
    - "درسته، ولي مي بينيم كه همون موقع هم جذابيت به سايز هاي خانوما مرتبط بوده. پس همه چيز نسبي نيست."
    ...


    پ.ن: امروز پدرم صد و سي و يك ساله شد
    به فارنهايت
    پدرم، تولدت مبارك.

    سياوش
    2010-01-22 12:10:21
    نظرات شما 3 يادداشت



  • Dezfouler

    نمي دونم براي كس ديگه اي هم پيش اومده يا نه ولي من هر وقت گفتم دزفولي هستم عكس العمل طرف صحبتم از اين چند حالت خارج نبوده:
    - شماها لرين ديگه؟
    - از دزفول تا اهواز چقدر راهه؟
    - جداً؟ ... (اسم يه نفر) رو مي شناسي؟
    - پس چرا شبيه رشتيايي؟ (با لبخندي موذيانه در حاليكه به دماغم زل زده)
    - پس چرا سياه نيستي؟ (چون تو سايه بودم)
    و اين يكي كه از همه اسكلانه تره
    - اتفاقا پسر همسايه ما سربازيش افتاده شوشتر

    سياوش
    2010-01-21 12:57:28
    نظرات شما 5 يادداشت



  • پنبه ريز

    فكر كنم، فكر كنم اينايي كه توي خيابون با شلوار كردي تردد مي كنن هنوز پوشك مي شن. وگرنه هيچ دليل
    قانع كننده ديگه اي وجود نداره.


    سياوش
    2010-01-20 19:45:07
    نظرات شما 7 يادداشت



  • anger management

    اين مطلب به دليل قدرت فراوان در تغيير حالت انسان ها (حالي به حولي) حذف شده است. سيگار نخي نداريم، لطفا سؤال نفرماييد.

    سياوش
    2010-01-20 13:36:51




  • لعنت نسب

    پسركي كه مي خواست پدر و مادر لعنتيش را متوجه ايرادشان بكند سر ظهر رفت و در آن مكان آشغال ريخت.
    ولي هر كاري كرد موفق نشد پدرش را وادار به همان كار كند.

    سياوش
    2010-01-19 11:18:21
    نظرات شما 2 يادداشت



  • صدا جيغيا
    بچه دراز چاقه دويد دنبال بچه لاغر مردني كوتاهه، پس يقشو گرفت. بعد مشتشو برد تو هوا آماده شليك شد.
    گفت: حرفتو پس بگير
    حرفشو پس گرفت
    گفت: بگو غلط كردم
    گفت غلط كردم
    بعد دو تايي با هم راه افتادن رفتن سمت خونه هاشون. چون واسه اون روز ديگه مشكلي نمونده بود كه حل نشده باشه.

    سياوش
    2010-01-18 01:10:15
    نظرات شما 1 يادداشت