صفحه اصلي وبلاگ







6349
او به جاي با لخت با زيرپوش متولد شد
  • گوسفند عصباني
    -چرا در چراگاه ما چاره ي چرا داره؟

    -چون گوصفندي كه اقلش مي رسه كه گوصفند نيس كه آخه. نميشه پختش. بگو بعععع ...


    پ.ن1:
    جلوه هاي ويژه: حقشو مي خواست. دادن بهش. شاد شد رفت پي كارش.

    پ.ن2:
    سر ظهر داشتم مي رفتم بقالي، تو راه يه مرغ فروشه رو ديدم كه زرت و زرت مرغ مياورد تو پياده رو سر مي بريد.
    پيش خودم گفتم عجب موجود اسكليه، موقع تعطيليه مدرسه ها تو خيابون چه صحنه ي بدي درست كرده.
    داشتم از بقالي برمي گشتم، ديدم يه مشت بچه دبستاني دور مرغ فروشه رو گرفتن با هيجان داد ميزنن
    "عمو اين، عمو اين". يعني اينكه حالا اين مرغو ببر بكش.


    بعدها نوشت: آرشيو يكي از وبلاگ ها رو داشتم مي خوندم. بسيار محظوظ شدم از اون همه shahab يك جا.

    سياوش
    2010-01-31 18:04:11
    نظرات شما 7 يادداشت



  • كنسرو لوبيا يا لوبياي كنسرو شده

    چرا "غذا خوردن در حال عبادت كردن" قباحت دارد ولي "عبادت كردن در حال غذا خوردن" خيلي هم خوب است يا
    چرا جمله "دين بايد دست از سر حكومت بردارد" بي ادبي است ولي جمله "حكومت بايد دست از سر دين بردارد"
    مؤدبانه مي باشد؟ (0.5)


    سياوش
    2010-01-30 15:41:36
    نظرات شما 4 يادداشت



  • خودشناسي

    دختر دانشجويي به كنار دريا رفته بود. در ساحل زن شوهر داري را ديد.
    پنچ شنبه بود. آن دختر خونه دانشجويي داشت. بعد از تماشاي دريا و آب تني
    همه به خانه هايشان رفتند و خوابيدند.

    سياوش
    2010-01-29 19:20:42
    نظرات شما 3 يادداشت



  • يخورده بود داديم بچه ها خوردن

    دانشمندان ايراني كشف كردند كه حق نه دادنيست و نه گرفتني.
    بلكه نداشتنيست.

    پ.ن: ميانگين سني اين دانشمندا هم داشت مي شد 30 سال كه
    يكي زد يه استاد 50 ساله رو كشت ميانگين برگشت رو 29 سال.

    سياوش
    2010-01-27 14:36:04
    نظرات شما 1 يادداشت



  • قسمت مهم ماجرا

    - الان يه ساله كه دارم مي رم دكتر. ولي دكترا ازم قطع اميد كردن. تو هفته ديگه مي ميرم.
    - چه حيف، ولي ناراحت نباش، مهم اينه كه تلاش خودتو كردي.

    (در اين هنگام متوفي از ناراحتي به خوشحالي تغيير حالت مي دهد)

    سياوش
    2010-01-26 15:37:52
    نظرات شما 3 يادداشت



  • چوب دو سر طلا

    هر شب در حالي كه به حرف هايي كه نزده شده بود گوش مي داد به جرم ارتكاب به هيچ اعدام مي شد.
    تا اينكه ادب شد.
    آخرش چي شد؟ خب معلومه، زرتش قمصور شد. كشتنش پِدَسّگا.

    سياوش
    2010-01-25 20:12:09
    نظرات شما 2 يادداشت



  • اضافه هاي مغز

    بعضيا فكر ميكنن فقط براي تفريح اين كارو مي كنم.
    ولي نمي دونن وقتي انگشتم تو دماغمه دارم مغزمو مي چرخونم كه بتونم از همه جاش استفاده كنم.

    سياوش
    2010-01-23 13:32:37
    نظرات شما 3 يادداشت



  • يار سرو بالا

    - "همه چي نسبيه، مثلا در زمان حافظ اينا زنايي كه قد بلندي در حد ارتفاع درخت سرو داشتن خيلي جذاب به نظر مي رسيدن."
    - "درسته، ولي مي بينيم كه همون موقع هم جذابيت به سايز هاي خانوما مرتبط بوده. پس همه چيز نسبي نيست."
    ...


    پ.ن: امروز پدرم صد و سي و يك ساله شد
    به فارنهايت
    پدرم، تولدت مبارك.

    سياوش
    2010-01-22 12:10:21
    نظرات شما 3 يادداشت



  • Dezfouler

    نمي دونم براي كس ديگه اي هم پيش اومده يا نه ولي من هر وقت گفتم دزفولي هستم عكس العمل طرف صحبتم از اين چند حالت خارج نبوده:
    - شماها لرين ديگه؟
    - از دزفول تا اهواز چقدر راهه؟
    - جداً؟ ... (اسم يه نفر) رو مي شناسي؟
    - پس چرا شبيه رشتيايي؟ (با لبخندي موذيانه در حاليكه به دماغم زل زده)
    - پس چرا سياه نيستي؟ (چون تو سايه بودم)
    و اين يكي كه از همه اسكلانه تره
    - اتفاقا پسر همسايه ما سربازيش افتاده شوشتر

    سياوش
    2010-01-21 12:57:28
    نظرات شما 5 يادداشت



  • پنبه ريز

    فكر كنم، فكر كنم اينايي كه توي خيابون با شلوار كردي تردد مي كنن هنوز پوشك مي شن. وگرنه هيچ دليل
    قانع كننده ديگه اي وجود نداره.


    سياوش
    2010-01-20 19:45:07
    نظرات شما 7 يادداشت



  • anger management

    اين مطلب به دليل قدرت فراوان در تغيير حالت انسان ها (حالي به حولي) حذف شده است. سيگار نخي نداريم، لطفا سؤال نفرماييد.

    سياوش
    2010-01-20 13:36:51




  • لعنت نسب

    پسركي كه مي خواست پدر و مادر لعنتيش را متوجه ايرادشان بكند سر ظهر رفت و در آن مكان آشغال ريخت.
    ولي هر كاري كرد موفق نشد پدرش را وادار به همان كار كند.

    سياوش
    2010-01-19 11:18:21
    نظرات شما 2 يادداشت



  • صدا جيغيا
    بچه دراز چاقه دويد دنبال بچه لاغر مردني كوتاهه، پس يقشو گرفت. بعد مشتشو برد تو هوا آماده شليك شد.
    گفت: حرفتو پس بگير
    حرفشو پس گرفت
    گفت: بگو غلط كردم
    گفت غلط كردم
    بعد دو تايي با هم راه افتادن رفتن سمت خونه هاشون. چون واسه اون روز ديگه مشكلي نمونده بود كه حل نشده باشه.

    سياوش
    2010-01-18 01:10:15
    نظرات شما 1 يادداشت