- آيا مي دانيد؟
آيا مي دانيد ميمون ها هنگام حرف زدن خيلي از اين شاخه به آن شاخه مي پرند؟
آيا مي دانيد زرافه يك حيواني است كه خودش را به اسكلي زده و خيلي هم خوب همه چيز را مي فهمد؟
آيا مي دانيد اغلب مورچه ها هنگامي كه در مسيرشان به اندام بي تربيتي ديگر جانوران مي رسند، نمي توانند جلوي خنده خود را بگيرند؟
آيا مي دانيد شكار تنها يكي از تفريحات سگ شكاري است و اين حيوان به نقاشي، تئاتر، اپرا و گلف نيز علاقه دارد؟
آيا مي دانيد يوز پلنگ تنها در ساعات اداري آن قدر سريع مي دود و بقيه ي روز تنها راه مي رود؟
آيا مي دانيد هزار پا قبل از هر وعده غذا همه ي دست هايش را با آب و صابون مي شويد؟ (رديف يك تا 250)
آيا مي دانيد تنها وسيله ي دفاعي سوس(ول) مار همان زبانش است كه وقتي اذيتش مي كنند آن را بيرون مي كشد و به حيوان مقابل نشان مي دهد؟
آيا مي دانيد نيمي از عروس هاي دريايي دچار بحران هويت جنسي هستند، چون با وجود نر بودن به آنها عروس مي گويند؟
آيا مي دانيد قورباغه وقتي كه مي جهد و در هواست همه اش نگران اين است كه با كجايش به زمين برخورد مي كند؟
آيا مي دانيد گوسفند ها معتقدند كه اگر بخواهند مي توانند، فقط منتظرند يك كسي بهشان بگويد چه بخواهند؟
آيا مي دانيد بزرگترين شكايت هشت پاي ماده اين است كه "هشت پاي نر فقط سالي يه بار سرو كلش پيدا ميشه وقتي هم كه مياد ميره سراغ اون دو تا پايي كه هيچ خاصيتي ندارن"؟
آيا مي دانيد اسب آبي معتقد است در دروازه را ميشه بست ولي دهن مردم بسته نميشه؟
آيا مي دانيد بزرگترين تفريح كرگدن اين است كه شاخ هايش را در يك راستا قرار دهد، سپس چشمانش را يكي يكي ببندد و از جابجا شدن شاخ عقبي كيف كند؟
آيا مي دانيد سوسك ها از سوسك مي ترسند، يعني نمي ترسند فقط چندششون ميشه؟
سياوش
2010-07-02 18:07:39
نظرات شما 1 يادداشت
- پل ليز تيز، پاهاي برهنه، بارهاي سنگين، بالن
خوابيده بودم. يهو يكي لبمو بوسيد. بيدار شدم ديدم پل صراطه كه سوار بر اسب سفيد اومده سراغم. گفتم:
- هووووو، برو داداش، ما از اوناش نيستيما.
+ شرمنده رفيق، نمي خواستم بيدارت كنم
اومدم بگم پس اون بوس چي بود كه ديدم اين بنده خدا اصلا لب نداره عوضش اسب پدسّگش داشت چشمك مي زد و مي خنديد.
يه تف انداختم و گفتم:
- از اين ورا؟
+ اومدم ببرمت جهنم، پاشو. ياااااا علي.
- بريم حاجي! نه، يه لحظه صبر كن.
بعد پا شدم سه تا آجر چيدم رو هم، يه چارپايه هم با سه پايه ساختم و به خط چارپايه اي روي كاغذ نوشتم "از سياوش چارپايه ساز چه مي داني؟"
بعدش روي خودمو پل صراط رايت كليك كردم و Properties -> Hidden -> OK
اسبه رو هم شيفت دليت كردم و به پل گفتم: "تماشا كن"
بعد Play كردم و چارپايه بيدار شد. اولش كلي زور زد كه تعادلشو حفظ كنه كه خب نتونست.
كلي با پل خنديديم بهش.بعد از كلي تقلا آجرا رو پيدا كرد و گوشه ي بي پايشو گذاشت روي آجرا و تونست
سرپا وايسه. چند دقيقه اي استراحت كرد و خستگيش در رفت. بعد چشمش افتاد به
يادداشت من. برش داشت، يه نگاه بهش انداخت و بدون معطلي زيرش يه چيزي نوشت.
به محض اينكه نوشتن چارپايه تموم شد Pause كردم و با پل پريديم جلو كه جواب چارپايه رو بخونيم.
نوشته بود:
"سياوش موجودي است با بي نهايت پايه. ولي اگر عشقش بكشد مي تواند حتي با يك پايه هم تعادل خود را حفظ كند. سياوش خيلي بخشنده است،
زيرا به ما كه تعادل نداريم آجر داده تا تعادل خود را حفظ كنيم. هر لحظه آجري زيرم باشد ممد تعادل است و مفرح ذات."
از حالت Hidden بيرون اومديم و به پل صراط گفتم:
- هنوزم مي خواي منو ببري جهنم؟
+ ياااااا علي، تازه اسبمو دليت كردي بايد تا اونجا سوار خودت شم. پاشو...
ديگه رفته بود رو مخم كه يهو از خواب پريدم. يه نفسي كشيدم و گفتم: "خدايا شكرت كه همش خواب بود"
يه صدايي گفت: "بي خيال حاجي، ارزش رفاقتمون بيشتر از اين حرفاس"
سياوش
2010-04-28 02:22:56
نظرات شما 5 يادداشت
- فرآيند احيا
گفتن حرف بو دار نزنيد، عمرا ديگه مسواك نزنم.
گفتن با دست احترام بذاريد، دستمو در حالت بيلاخ خشك مي كنم.
گفتن سر پست نشينيد، تمام پستامو خوابيده مي نويسم.
گفتن تفنگ عين ناموس شماس، جز با رشتي ازدواج نمي كنم.
.
.
.
ولي لامصب اين كله ي كچل زمان لازم داره.
پ.ن: آموزشي تموم شد. خدايي اونقدا هم سخت نبود.
سياوش
2010-04-22 17:42:17
نظرات شما 4 يادداشت
- ديگ شستن ناموسي
همون قدر كه جمله ي "حتما از خجالتت در ميام" دو پهلوئه
جمله ي "حتما شب عروسيت جبران مي كنم" هم دو پهلوئه.
يعني يه معني دور داره، يه معني خيلي خيلي نزديك.
سياوش
2010-03-05 21:42:22
نظرات شما 1 يادداشت
- بچه ها مواظب باشيـــــــــــد
اطلاعيه ي مهم:
بني آدم محترم، نظر به اينكه فيلم هاي زندگي تان كه براي اثبات گناهان و شرمنده كردن شما، در روز حساب، به صورت عمومي پخش خواهند شد و اكثريت قريب به
اتفاق اين فيلم ها حاوي تصاوير آن چناني و صحنه هاي بي تربيتي مي باشند، لطفا بعد از 18 سالگي فوت كنيد. بديهي است مسئوليت عواقب ناشي از هر گونه
سوء رفتار مِيِت هاي زير 18 سال بر عهده اوليا، مربيان و اولي الامر منكمِ آنها مي باشد.
با تشكر-بارگاه، بنياد حمايت از حقوق حوري ها
الحاقي: اين حوري موري ها ديگر از پاسخ به سؤالِ فرزندان تخسِ شما كه مي پرسند "خاله؟ چي ميشه كه بچه ها به دنيا ميان؟" خسته شده اند.
سياوش
2010-02-17 04:23:26
نظرات شما 7 يادداشت
- داستان علمي، هندي، كشكي، پشمي، تخيلي
سديم در حالي كه مدت ها توي صف دسشويي منتظر مانده براي بار هزارم در ميزند.
كلر كه داخل دسشويي است ديگر طاقتش تمام مي شود و بيرون مي آيد:
كلر: چه مرگته جامدِ از مندليف(مبتكر جدول تناوبي) بي خبر. چي مي خواي؟
سديم: غير قطبي شو بينيم بابا (Cl2 شو، بي اثر شو، بين يون ها فحشي ناموسي است) 30 ساعته رفتي اون تو، همه چيو به گاز دادي (همه جا پخش شدي) رفت.
كلر: هه هه هه. مي تونيم داداش. اصلا مندليف خودش ما رو گذاشته اينجا. تو چي مي گي اصلا. به بچه ها بگم با الكترون بيفتن به جونت بار دارت كنن؟ بگم؟ بگــــــــم؟
سديم: اون الكتروناتونو بكن تو اوربيتال نيمه پره ننه ت. منو از الكترون مي ترسونه. مندليف دقيقا كجاي جدول تناوبي گفت دسشويي جاي كلره؟
آلومينيوم (آمفوتر، گاهي فلز و گاهي غيرفلز، حزب باد) يك گوشه بيكار نشسته است و در حالي كه با نوترون هايش بازي مي كند به مكالمه گوش مي دهد
و منتظر لحظه ايست كه يكي زورش به ديگري بچربد تا طرف او را بگيرد. (گاهي هم يكي به نعل مي زند و يكي به ميخ)
كلر: اصلا تقصير خودمونه كه بهتون رو داديم. از امروز يونيزه شدن ممنوع. هر كي تو يونيزاسيون شركت كنه تجزيه ش مي كنيم.
سديم: فك كردي مي توني جلوي يونيزاسيونه عناصرو بگيري؟
كلر: عناصر؟ منظورت چهار تا اتم سوسول سر جدول نشينه ديگه؟ عناصر واسطه همه با ما هستن. همين پريروزا تجديد پيوند دوگانه رو نديدي بدبخت؟
سديم: اگه اين همه طرف دار دارين پس اون همه فلوئور(بالاترين الكترونگاتيويتي) الكترون به دست تو اِرلن ماير(ظرف آزمايش) چيكار مي كردن؟
جر و بحث بالا مي گيرد و كلر، اورانيوم را صدا مي كند.
اورانيوم: بله قربان؟
كلر: سريع اون ايزوتوپ هاتو صدا كن كه اينا بفهمن جدول دست كيه
اورانيوم: چشم قربان. 235 هووووييي. 235(اورانيوم غني شده)...
يك موجود كج و معوج ناپايداري سرو كله اش پيدا مي شود. ولي چون خيلي ناپايدار است به سرعت 238 (اورانيوم معمولي) مي شود.
سديم: هه هه هه. اين بود؟ كليد دسشويي رو بده من
كلر: نمي دم
-بده
-نمي دم
در اين هنگام آرگون (گاز نجيب) وارد بحث مي شود.
آرگون: بابا بسه ديگه مندليف وكيلي. عنصر با نيمه عمر 1 ثانيه هم عقلش بيشتر از شما دو تا مي رسه. اصلا مي دونيد اين آهن چند وقته همينجوري
اكسيد شده(زنگ زده)؟ چند وقته اين متانول (CH3OH) الكلي مونده در حالي كه فقط يه هيدروژن (H2) مي خواد واسه ترك(CH4+H2O) و گيرش نمياد؟
همه ي جدولاي تناوبي واسه حل مشكلات عناصرشون كاتاليزور ميذارن اونوقت شما سر توالت دعوا مي كنيد؟ خب يه ساعت كليد دست تو باشه يه ساعتم دست تو.
اسكلاي پدَسّگ (آرگون قاط مي زند)
در اين هنگام سديم و كلر شرمنده شده، روي همديگر را ماچ مي كنند و يكهو نمك (NaCl) مي شوند و آنوقت از ايني كه آرگون گفت هم بهتر مي شود و همه حق
استفاده از دسشويي را پيدا مي كنند، به مشكلات عناصر و تركيبات رسيدگي مي شود و در اين 7=PH ناگهان كربن كه دوده بود، الماس مي گردد.
قصه ي ما به سر رسيد.
پ.ن: آلومينيوم هنوز هم بلاتكليف است و دارد با نوترون هايش بازي مي كند.
سياوش
2010-02-16 01:40:57
نظرات شما 6 يادداشت
- بگذار كودن بمانم
اگه كسي فكر مي كنه آدما دوست دارن داناتر بشن خب احتمالا درست فكر مي كنه.
ولي اگه كسي فكر مي كنه آدما هميشه بعد از داناتر شدن خوشحال ترن كاملا اشتباه مي كنه.
خيلي ها بعد از اينكه سطح آگاهي شون بالاتر رفت دوست دارن وانمود كنن كه هنوز نادون هستن.
چرا؟
يه كور مادرزاد رو در نظر بگيريد. فرض كنيد توي 30 سالگي چشماشو عمل كنه و ببينه.
وقتي كه بينا مي شه همه ي ساختارهاي ذهنش عميقا زير سؤال ميره.
مثلا چرا اجسام وقتي نزديك هستن بزرگ تر هستن، حالت چهره ي ديگران هزار تا معني ناشناخته
پيدا مي كنه، چرا صد متر بعضي وقتا زياد به نظر مي رسه بعضي وقتا كم..
ولي موضوع به اينجا ختم نمي شه.
حجم خيلي عظيمي از اطلاعات جديد هم كه بايد پردازش بشن وارد مغزش ميشن.
اگه مي خوايد حالت يه تازه بينا شده رو تجربه كنيد هر 30 ثانيه يه بار يه عدد 8 9 رقمي رو ذهني تقسيم كنيد به 17. ديوانه كننده س.
حالا فرض كنيد كه با نيت خير مي خوايد كسي كه مثلا در راه باطل هستش رو به راه راست هدايت كنيد.
اگه قانع نشد براي كمك مجبورش كنيد كه علي رغم ميلش مثل مردم آگاه رفتار كنه. ساختارهاي ذهنشو زير سؤال ببريد.
به نظر من نه تنها موفق به آگاه سازي نمي شين باعث ميشين كه اون آدم براي هميشه توي جهل خودش
باقي بمونه و از هر تلاشي واسه آگاه شدن متنفر بشه.
هيچ كس رو به زور نميشه به بهشت برد.
پ.ن: شايد بعضي ها بگن كه آدمي كه تازه بينا شده بالاخره عادت مي كنه.
متأسفانه اين طور نيست. سو بلكمور (روان شناس معروف توي انگلستان) ميگه
newly-sighted have a tough job on. And the few previously documented cases are mostly sad stories of fear, depression, and even suicide
"كسي كه تازه بينا شده كار سختي پيش رو داره و اغلب پرونده هايي كه از اين افراد در دست هست
داستان هاي غم انگيزي از ترس، افسردگي و حتي خودكشي رو در خود دارند"
سياوش
2010-02-15 02:23:29
نظرات شما 5 يادداشت
- پست سفارشي
اين مطلب برداشت آزاد من از بخشي از سمينار انسان و عشق دکتر فرهنگ هلاکويي هستش.
ممکنه بعضي از قسمت هاي مهم رو جا انداخته باشم يا بعضي جاها رو درست درک نکرده باشم.
فايل صوتي اين سمينار رو مي تونيد توي اينترنت پيدا کنيد.
دکتر از آشنايي تا عشق انسان سالم رو توي 12 مرحله به اين صورت توضيح ميده:
ادامه ي مطلب
پ.ن: اين مراحل بايد با گذشت زمان يكي يكي طي بشن و انتخابي هم نيستن. يعني نميشه گفت زودتر 5 رو تموم كنيم بريم 6.
سياوش
2010-02-14 23:00:44
نظرات شما 2 يادداشت
- شعب ابيطالب
- بلال حبشي اومده
+ چي چي آورده؟
- ايمان آورده
+ با صداي چي؟
- با صداي کلفت
(در اين هنگام بچه عرب ها در حالي که صداهاي کلفت
از خود در مي آورند و هارت و پورت مي کنند به سمت
يکديگر رفته، حلقه را تنگ و تنگ تر مي نمايند. تا مي شن
يه نقطه. بولّوپ)
سياوش
2010-02-13 19:15:00
نظرات شما 6 يادداشت
- موتور جستجوگر
-گفتِنمونَ دخترِ(ي)دُارِ(ي)
و راز بيست و چند ساله ي خانواده بر ملا مي شود.
پ.ن1:
دختر: مي شه بپرسم چي شد كه تصميم به ازدواج گرفتين؟
پسر: بله خب. سنت پيغمبر و فشار ميل جنسي
پ.ن2:
پدر مهربون: دخترم نظر خودت چيه؟
دختر: در مورد چي بابا؟
پدر مهربون: در مورد اين پسره ديگه
دختر: پسر چيه بابا؟
پدر مهربون: هميني كه اومد خواستگاري ديگه. نظرت چيه؟
دختر: آها. نظر چيه بابا؟
سياوش
2010-02-12 13:00:18
نظرات شما 6 يادداشت
- يادها با سياوش
تو كل زندگيم فقط يه بار عاشق شدم.
21 سال پيش، مهدكودك پيشرو.
يه دختر خشگل تپل مپلي بود كه هميشه لباساي صورتي مي پوشيد.
ولي يه اشتباه كرد و از چشمم افتاد.
سر كلاس خودشو خيس كرد.
الان كه از بيرون به ماجرا نگاه مي كنم مي بينم كه فقط اون مقصر نبوده.
اون موقع منم اشتباه زياد كردم. حتي اشتباهات بزرگ.
سياوش
2010-02-10 02:34:27
نظرات شما 6 يادداشت
- موي بلند، روي سياه، ناخونه دراز...
نه فلفلي، نه قلقلي، نه مرغ زرد كاكلي، هيشكي باهاش رفيق نبود.
عوضش رابطه ي تنگاتنگي با اسفنديار رحيم مشايي داشت.
سياوش
2010-02-08 18:28:31
نظرات شما 4 يادداشت
- هوشنگ
نام اين جانوري كه مي بينيد باتوم است.
يعني اسم آن كوچيكه توم است و وقتي كه به بزرگ درازه مي چسبد مي شود با توم.
يعني آن بزرگه خودش تنهايي اسم ندارد. مثل پدر پسر شجاع كه خودش به تنهايي اسم ندارد.
ولي خوب چون بايد بالاخره يك چيزي صدايش كنيم بين خودمان اسمش را ميذاريم هوشنگ.
هوشنگ موجود بي خاصيتي است و عين خيالش هم نيست. مثل بقيه ي بي خاصيت ها.
كاري به كار كسي هم ندارد.
ولي وقتي با توم مي شود اعصابش خيلي خورد مي شود كه حق هم دارد.
آخه كي از اينكه يك مزخرفي عين توم آنجور بهش بچسبد خوشش مي آيد.
باتوم جانور خيلي اجتماعي اي است.
مثلا هرجا مردم دور هم جمع مي شوند باتوم هم بدو بدو به آنجا مي رود و دور مردم جمع مي شود.
ولي چون خيلي اعصابش خورد است نبايد سر به سرش گذاشت.
يعني كسي نبايد سرش را روي سر باتوم بگذارد چون سرش درد
مي كند براي درد سر.
خلاصه اگر جايي اين با توم را ديديد يا سر به سرش نگذاريد
يا كمكش كنيد هوشنگ شود.
سياوش
2010-02-08 01:45:51
نظرات شما 8 يادداشت
- كريم و منيژه
منيژه خانم همسر كريم آقا است.
كريم آقا و منيژه خانم همديگر را خيلي دوست دارند.
ولي بعضي وقت ها با هم دعوا مي كنند، كه طبيعي است.
در هفته دو بار نظر منيژه خانم شرط است و پنج بار نظر كريم آقا. البته به غير از
يك هفته در ماه كه نظر هيچ كس شرط نيست، چون هيچ كس جرأت نمي كند
نظر بدهد.
منيژه خانم دوست دارد فارسي1 تماشا كند.
كريم آقا دوست دارد پاي اخبار چرت بزند. البته از فارسي1 هم بدش نمي آيد
وقتي كسي آن دور و برها نباشد. چون دختر هاي خشگلي پخش مي كند.
كريم آقا و منيژه خانم خيلي خوش شانس هستند.
چون هر وقت در زندگي مشكل بزرگي در رابطه شان پيش مي آيد، خدا به آنها
بچه مي دهد كه در حل مشكلات مفيد است.
منيژه خانم و كريم آقا خيلي دوست دارند كه به سال هاي اول ازدواجشان برگردند.
البته كريم آقا دوست دارد به آنجا كه رسيد، كمي بيشتر برگردد.
منيژه خانم خسته است. كريم آقا خسته است.
كريم پسر كوچكشان خسته است.
منيژه دختر كوچكشان خسته است.
سياوش
2010-02-06 00:54:38
نظرات شما 3 يادداشت
- بگو آآآآآ
بدترين گول اونه كه وقتي خورديش و تو گلوت گيركرد،
وقتي مي خواي تگري بزني كه گوله بپره بيرون،
ببيني گول خوردي كه انگشت تو حلق كردن حرومه.
پ.ن:
كجا بودي؟
تا پريروز كه سخت در اشتباه بودم. ديروزم كه تحت فشار بودم تا الان.
حالا كجا ميري؟
نمي دونم، يا مي رم به فنارسه يا مي رم تهران دور و وره آزادي گل مي فروشم
پشت چراغ سبزو اينا.
سياوش
2010-02-05 03:36:29
نظرات شما 3 يادداشت
- آخر زور آزادي بيان براي تخريب
هوس كرده ام روي مانيتور همه ي كساني كه اين پست را مي خوانند جيش بنويسم.
اگر كسي خواست در كامنت داتي تلافي بنويسد لطفا پشت سرش سيفون را بنويسد.
پ.ن:
خيليا مي گن كه كر رو بيجا نزن.
خيلياي ديگه هم مي گن اگه زدي بعدا خودت پشيمون ميشي.
سياوش
2010-02-04 01:54:27
نظرات شما 5 يادداشت
- بحث اعتقادي
1. به آرامي با دست راست مغزتان را از كاسه ي سر بيرون بكشيد.
2. در حالي كه مواظبيد خون روي لباستان نريزد مغزتان را به صندوق دار تحويل دهيد و رسيد بگيريد.
3. چماق محكم و خوش دستي از چماق داني انتخاب نماييد.
4. بحث كنيد.
سياوش
2010-02-02 01:40:28
نظرات شما 7 يادداشت
- گوسفند عصباني
-چرا در چراگاه ما چاره ي چرا داره؟
-چون گوصفندي كه اقلش مي رسه كه گوصفند نيس كه آخه. نميشه پختش. بگو بعععع ...
پ.ن1:
جلوه هاي ويژه: حقشو مي خواست. دادن بهش. شاد شد رفت پي كارش.
پ.ن2:
سر ظهر داشتم مي رفتم بقالي، تو راه يه مرغ فروشه رو ديدم كه زرت و زرت مرغ مياورد تو پياده رو سر مي بريد.
پيش خودم گفتم عجب موجود اسكليه، موقع تعطيليه مدرسه ها تو خيابون چه صحنه ي بدي درست كرده.
داشتم از بقالي برمي گشتم، ديدم يه مشت بچه دبستاني دور مرغ فروشه رو گرفتن با هيجان داد ميزنن
"عمو اين، عمو اين". يعني اينكه حالا اين مرغو ببر بكش.
بعدها نوشت: آرشيو يكي از وبلاگ ها رو داشتم مي خوندم. بسيار محظوظ شدم از اون همه shahab يك جا.
سياوش
2010-01-31 18:04:11
نظرات شما 7 يادداشت
- كنسرو لوبيا يا لوبياي كنسرو شده
چرا "غذا خوردن در حال عبادت كردن" قباحت دارد ولي "عبادت كردن در حال غذا خوردن" خيلي هم خوب است يا
چرا جمله "دين بايد دست از سر حكومت بردارد" بي ادبي است ولي جمله "حكومت بايد دست از سر دين بردارد"
مؤدبانه مي باشد؟ (0.5)
سياوش
2010-01-30 15:41:36
نظرات شما 4 يادداشت
- خودشناسي
دختر دانشجويي به كنار دريا رفته بود. در ساحل زن شوهر داري را ديد.
پنچ شنبه بود. آن دختر خونه دانشجويي داشت. بعد از تماشاي دريا و آب تني
همه به خانه هايشان رفتند و خوابيدند.
سياوش
2010-01-29 19:20:42
نظرات شما 3 يادداشت
- يخورده بود داديم بچه ها خوردن
دانشمندان ايراني كشف كردند كه حق نه دادنيست و نه گرفتني.
بلكه نداشتنيست.
پ.ن: ميانگين سني اين دانشمندا هم داشت مي شد 30 سال كه
يكي زد يه استاد 50 ساله رو كشت ميانگين برگشت رو 29 سال.
سياوش
2010-01-27 14:36:04
نظرات شما 1 يادداشت
- قسمت مهم ماجرا
- الان يه ساله كه دارم مي رم دكتر. ولي دكترا ازم قطع اميد كردن. تو هفته ديگه مي ميرم.
- چه حيف، ولي ناراحت نباش، مهم اينه كه تلاش خودتو كردي.
(در اين هنگام متوفي از ناراحتي به خوشحالي تغيير حالت مي دهد)
سياوش
2010-01-26 15:37:52
نظرات شما 3 يادداشت
- چوب دو سر طلا
هر شب در حالي كه به حرف هايي كه نزده شده بود گوش مي داد به جرم ارتكاب به هيچ اعدام مي شد.
تا اينكه ادب شد.
آخرش چي شد؟ خب معلومه، زرتش قمصور شد. كشتنش پِدَسّگا.
سياوش
2010-01-25 20:12:09
نظرات شما 2 يادداشت
- اضافه هاي مغز
بعضيا فكر ميكنن فقط براي تفريح اين كارو مي كنم.
ولي نمي دونن وقتي انگشتم تو دماغمه دارم مغزمو مي چرخونم كه بتونم از همه جاش استفاده كنم.
سياوش
2010-01-23 13:32:37
نظرات شما 3 يادداشت
- يار سرو بالا
- "همه چي نسبيه، مثلا در زمان حافظ اينا زنايي كه قد بلندي در حد ارتفاع درخت سرو داشتن خيلي جذاب به نظر مي رسيدن."
- "درسته، ولي مي بينيم كه همون موقع هم جذابيت به سايز هاي خانوما مرتبط بوده. پس همه چيز نسبي نيست."
...
پ.ن: امروز پدرم صد و سي و يك ساله شد
به فارنهايت
پدرم، تولدت مبارك.
سياوش
2010-01-22 12:10:21
نظرات شما 3 يادداشت
- Dezfouler
نمي دونم براي كس ديگه اي هم پيش اومده يا نه ولي من هر وقت گفتم دزفولي هستم عكس العمل طرف صحبتم از اين چند حالت خارج نبوده:
- شماها لرين ديگه؟
- از دزفول تا اهواز چقدر راهه؟
- جداً؟ ... (اسم يه نفر) رو مي شناسي؟
- پس چرا شبيه رشتيايي؟ (با لبخندي موذيانه در حاليكه به دماغم زل زده)
- پس چرا سياه نيستي؟ (چون تو سايه بودم)
و اين يكي كه از همه اسكلانه تره
- اتفاقا پسر همسايه ما سربازيش افتاده شوشتر
سياوش
2010-01-21 12:57:28
نظرات شما 5 يادداشت
|