شام مهتاب

ايميل

آرشيو

خانه

2010-02-05 01:10:42

قمار...

جوان تر كه بودم گمان مي بردم در هيچ‌کدام از لحظه هاي زندگي مجالي براي «نااميدي»‌ نيست. هيچ‌کدام‌شان لحظه اي صِرف «رفتن» نيست. ولي در بساطي که فقط سحرش را غروب مي‌کنم، غروبش را سحر، اين سفارش ِ مضحکِ تکراريِ «به دَرَک که رفت»، دواي درد نيست. پذيرفتن ِ حقيقتِ رفتن، اين دموکراسي ِ مچاله‌شده در حق انتخاب، براي روزگاري که روان‌شناسانه نمي‌شود زندگي‌اش کرد، تفِ سربالاست. . اين‌ها قصه‌ي عاشقي ِ حريصان است؛ نه مني که تمام قدم‌هاي بي‌تو را شمرده‌ام.
هنوز مي خواهم زندگي كنم و «اميد» را نوميدانه جستجو مي كنم در ميانه ي ميدان كارزار هجوم يك «نون»، در قماري كه گر بر سر شاخ آمدن بنشيند نيامدن را بار دهد و گر همنشين رفتنم گردد نرسيدن را به ارمغان آورد...

خُنُك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش................به نماند هيچش الا هوس قمار ديگر

اميد

نظرات شما 1 نظر

2010-01-11 22:25:50

به دنبال چه آمده ايد ؟!


بگذاريد که خاک بخورد، فراموش شود، اينجا ديگر حياتي نيست، مردي نيست، اينجا توقفگاه انديشه هاي بدردنخوري است که براي اسقاط آورده شده اند، اينجا گورستان يادهاست، فرياد يا نجوا چه فرقي دارد، زماني که گوشها نمي خواهند بشنوند همان به كه فريادها را بدست باد بسپريم تا گم شوند در پوچستان...
ما بزرگ شده ايم و تقريبا پير، احساس ديگر غريب است براي اين جسم اين خاک اين آب اين سرزمين...
قصه هاي بي پايان را دوست دارم، قصه عشقهاي بي پايان... اما حيف که پامچال ها عمرشان يکسال است...
مي شنويد...



دلم تنگ است براي قصه هاي صحرا... مي خواهم گندم ها را آتش بزنم... دلم خاكستر مي خواهد...خاكستر يادها...
اين رسم روزگاريست که در ميان حرکت دو مهره شطرنجش نفس مي کشم ...

اميد

نظرات شما 2 نظر

2010-01-09 20:21:53

آزادي...


تراشيدن چهارچوب براي دنيا يکي از اشتباهات جالبي است که ممکن است ما مرتکب شويم.
ما با تحميل قوانين غالبا ايستايي که با فشار مضاعفي بر کله پوک مان موفق به استخراجشان شده ايم به دنياي پويا و متغير اطرافمان، بخش بزرگي از دنياي اطراف را از دست مي دهيم.
به اين ترتيب ما براي راحت بودن با هر کس و هر چيز بايد بتوانيم آن را پيش بيني کنيم.
بايد بتوانيم آنرا بفهميم تا از آن لذت ببريم.
بايد کوله بارمان را با مجموعه محدودي از آنچه در دسترس مان است پر کنيم و در قالب فرضياتي کاملا ذهني، آنها را سامان دهيم تا توان ادامه را از دست ندهيم....
روزهاي زيادي ست كه مي انديشم که اين تلخي چيزي بيشتر از بالا و پايين شدن چند هورمون است
اين
آگاهي من است...
موجوديت من است...
اين هم سهم من از زندگي است، که با خنده هاي ديوانه وار و سياه قاطي ميشود و فضاي ناهمگون بي سر و تهي را براي لمس دنيا مي سازد...
پ ن :تو براي لجن مال كردن همه تصويرهاي آزادي كه از انسان در ذهنم ساخته ام، آزادي...

اميد

نظرات شما 2 نظر

2010-01-03 00:52:41

شب نوشت...


توالي نامنظم نفس هايم چيزي را در گوش دنيا زمزمه ميکند

چيزي است
برهنه و بي‌رحم

چيزي که آرام شش هايم را ترک ميکند و از آنجا به اتاقم نشت ميکند و در شش جهت پراکنده ميشود تا تو را بيابد و در آغوشت بگيرد


چيزي که هر لحظه بيشتر بر شانه هاي دنيا فشار مي‌آورد

چيزي که در آخر سنگيني اش
شکافي - هر چند ناديدني - بر صورت فرتوت دنيا مي‌شود
و
اشاره مي‌کند که بخشي کوچکي از دنيا تاب نياورده و زير بار درد از هم گسسته است

اميد

نظرات شما 1 نظر

My links

Link #1

Link #2

Link #3

My Friends

Rezaei

Link #1

Link #2

وضعيت در ياهو


irLearn.com

 width=

8989