واژههايي که به رغبت، تقديم مي شوند
زخمي که از تيزي کمان ابرويت سرباز مي کند
و اين حرفها که به صفحه پيوند مي خورند
چکه چکه چکه
رد خونها را که بگيري
ميرسي به خاطرهي لحطه هايي که در حافظه ام
فراموش مي شوند
به درازاي يک عمر راه رفتن روي ريسماني که زيرش دوزخي ست
موسيقي متن من تنها واقعيت اين شب است...
و سکوت بي رنگ تو رنگين کمان اين کوير...
گوشه اي دنج و خالي براي دخترك ساكت قصه، جايي براي پناهبردن است تا رها از هر نقشي که بايد در بيرون و براي بيرون بازي کنند، خودِ خودش باشد. خودي که آنقدر راست است که حتا نامي که در بيرون از اين خلوت دنج دارد با خود به درون نميآورد. اين فراموشي و گم كردن نام، شايد به دليل ايمنماندن از مناسبتهاي دنياي ثباتيافتهي هرروزه است، گاه نيز دليل مهمتر حفظکردن فرديتي است که نام هم برايش گونهاي سيماچه است...
و اين كنج دنج و خالي آغاز رويايي ست كه سرانگشتان نازكش را اميد لمس آن است.رويايي كه روزان و شبان آينده اش را نقش مي زند...
گوشه دنج و خالي دلگير است.ايواني در کار نيست تا برود و به پوست شب دست بکشد...نقاش چيره دست نقش هاي روزگار، اينبار قلم سرنوشت خويش به دست گرفته و بر بوم سپيد تن خويش، نقش آرزوهاي ديرين را مي زند...
و من
دوست دارم که ببوسم
نقشهاي تنت را،آنها باقي خواهند ماند...
تامرگ،تا مرا بسوزانند،تاخاکستر؛
وآنچه از آتش ميگذرد،آن است كه ميشود گنج رنج ما
و تا هميشه باقي خواهد ماند...
و بقايش زيباست...
حصار تنگ پيله را منزلگاه هبوط آنچه خواستني ست كن و و بكوش تا دريابي چرا
آنکه ميماند، کلاغي عاشق است که هيچکس اهلياش نکرد...
پ ن: به نظر در اين روزهاي کند کشدار، شاد بودن و زنده ماندن و اميدوار بودن گونه اي مبارزه است .فيلم ديدن کتاب خواندن نپلاسيدن؛ بوسيدن و خنديدن و خسته نشدن...و من همچنان مي انديشم كه چرا چهره امروز، در آيينه فردا خوش است؟!...
تکرار پي در پي لحظه ها در جاده زندگي، مي شه عمري که از لحظه ورود به دنيا،عنانش رو به دست مي گيري...لحظه ها به صورت هاي مختلف ظاهر مي شن... بعضي لحظه ها خوش مي شن و لحظه هايي هم تلخ...بعضي لحظه ها به ياد موندني و بعضي ها هم اونقد تاريکن که به سياه چاله هاي ذهنت تبعيدشون مي کني تا کمتر يادشون بيفتي...
چرخ و فلک روزگار هميشه مي چرخه و با گردشش لحظه هاي عمر رو رقم مي زنه...
گاهي وقتا بعضي لحظه ها با يکي ديگه و با يه حس مشترک مي گذرن و اينجوريه که حصار لحظه هاي آدم کمي جا باز مي کنه و صفحه خاطره ها نقش جديدي رو به تن خودش مي بينه...
اينجاس که ارزش لحظه ها بيشتر معلوم ميشه... هميشه مواظبي لحظه هايي که به اشتراک گذاشته مي شن، تلخ و تاريک نشن...
و اينجوريه که گرمي يه دست، شيريني يه لبخند و دو تا چشم نگران مي تونن لحظه هايي بسازن که واسه هميشه تو ذهنت حک مي شن...
تراوشات ذهنم هم چون ناگفته هاي زبانم دچار لکنت شده اند... زندگي رو با لکه دويدن مي گذرونم و اين مي شه سرنوشت روزهايي که فقط بايد بگذرن، فراموشي... نقطه اي بي سبب سيب کلامم را گاز ميزنه و مياد و مي شينه وسط جمله ناتمام من، بي محل... مياد تا طاقت رو خسته کنه و کليد در زندون ذهني بشه که از گفتن عاجز شده "نقطه" همون که خيلي وقت ها سه بار تکرار مي شه و منو سانسور مي کنه...
هميشه پر از سه نقطه هاي نگفته بودم و هنوز هم نقطه هاي سوار بر هم نقل قول در انتظار شنيدن ناگفته هاي زندون ذهن من اند...
و با خود مي انديشم که فردا چه خواهم بود ؟ قلبم، ندا در مي دهد: فردا نيز نقطه اي بيش نخواهي بود، نقطه اي در پايان... نقطه اي در حسرت سر خطي جديد...
و ذهن خسته ام آرزوي کهنه اش را خشمگين نعره مي زند:
"اي کاش تکرار شوم ، سه بار تکرار شوم و نقطه اي در پايان جمله اي ناتمام نباشم"