 |
قمار...
|
 |
 |
 |
جوان تر كه بودم گمان مي بردم در هيچکدام از لحظه هاي زندگي مجالي براي «نااميدي» نيست. هيچکدامشان لحظه اي صِرف «رفتن» نيست. ولي در بساطي که فقط سحرش را غروب ميکنم، غروبش را سحر، اين سفارش ِ مضحکِ تکراريِ «به دَرَک که رفت»، دواي درد نيست. پذيرفتن ِ حقيقتِ رفتن، اين دموکراسي ِ مچالهشده در حق انتخاب، براي روزگاري که روانشناسانه نميشود زندگياش کرد، تفِ سربالاست. . اينها قصهي عاشقي ِ حريصان است؛ نه مني که تمام قدمهاي بيتو را شمردهام.
هنوز مي خواهم زندگي كنم و «اميد» را نوميدانه جستجو مي كنم در ميانه ي ميدان كارزار هجوم يك «نون»، در قماري كه گر بر سر شاخ آمدن بنشيند نيامدن را بار دهد و گر همنشين رفتنم گردد نرسيدن را به ارمغان آورد...
خُنُك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش................به نماند هيچش الا هوس قمار ديگر
اميد
|
|
|
|