|
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت .......... که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم اگر بد، تو برو خود را باش .......... هر کسي آن دِرَود عاقبت کار که کشت
****************************************
واينک اين منم؛
" زني تنها در آستانه ي فصلي سرد "
بي نياز از هرکه و هرچه در اين عالم بي مقدار هستيست، که دستش خالي ماند و رويش سياه ...
به سه جانب خويش چرخيدم ،
و هر بار احساس کردم باد سرد وخشکي از سمت قله هاي برفي کوههاي نه چندان دور دست، همچون تيغي بيرحم و کنجکاو، پوست گونه هايم را ميخراشد، و مرا به عقب ميراند!
من به تيغ خنديدم : گونه هايم ضمخت خواهد شد!
مثل پوست انگشتانم،مثل قلبم...
صبورانه چشم انتظار لحظه ي موعودم، آن لحظه ي آخرين نفس و اولين ديدار در آغوش پاک معبود مهربانم ...
مهتاب
2009-10-17 12:24:18
|