36679

و آن که برداشت تاخت...



حضور و غياب استاد که تمام مي شود کوله ام دو طرفه مي اندازم

و پله ها را با سرعت آن طور که دوست دارم طي مي کنم...از شلوغي

هميشگي سالن دانشگاه خبري نيست...

آنقدري تاريک هست که نه کسي مانده باشد و نه کلاسي...

نامجو مي خواند و مي خواند و از زلف هاي بر باد مي گويد...

چقدر هوس ميکنم در آنجا بالاي زير گذري که ايستاده ام

و عبور پر سرعت ماشين ها را نگاه ميکنم

باد خنک روزهاي آخر سال موهاي بلندم را برقصاند

و من دست ها را صليب کنم و اولين کسي باشم

که به خود بوي بهار را تبريک مي گويد...

هر چند که بهار ديگر جوششي به همراه نداشته باشد...

هر چند بوي بنفشه هاي باغچه ديگر کسي را مست نکند...

هر چند روزمره گي و دويدن هاي هر روزه فرصتي براي

ديدن شکوفه هاي سر باز کرده نمي گذارد...

هر چند قدمي که بر ميدارم بساط ماهي فروشي برپاست...

ظرف هاي شيشه اي

کوچک با ماهي گلي هايي ختده رو که مدام مي چرخندو مي چرخند...

در يکي از ظرف ها مرد فروشنده لاک پشت بزرگي را تنها رها کرده...

مي پرسم چرا اينطور تنها؟

مي گويد مريض است...پايانش نزديک...

به لاک پشت دوست داشتني نگاه ميکنم

خيابان ها شلوغ است...مردم مي دوند...ترافيک...هياهو...سمنوي 89

رسيد...رنگ سال...اتاق هاي پرو شلوغ و خفقان آور...

آژانس هاي مسافرتي بليط هاي دبي و ترکيه و تايلندشان را تمام کرده اند...

صبح قبل از بيرون رفتن از خانه همينطور که چاي ميخوردم شنيدم که خاله

شادونه مي گفت بچه هاي خوب اگه لباس مون سالم بود نيازي نيست

که براي عيد لباس تازه اي بخريم...

خنده ي تلخي کنار چاي تلخم مي نشانم

و به اين فکر ميکنم که تمام اين حرف ها براي بچه هائيست که.......

که هيچوقت هيچ بليطي براي سفر نوروزي شان اوکي نخواهد شد!


و آن که برداشت تاخت...

و آن که برداشت سفره اش رنگين شد

خانه اش سبز شد

نوروزش ماهي هايي داشت با چشماني سرشار از زندگي

و آن که کاشت...

فقط و فقط کاشت!

و سالهاست که يک نفر همچنان مي کارد و

بر پشت پنجره ي خانه اش کفتر ها بدنبال دانه اي مي پرند...

boombe_atom@yahoo.com
2010-03-14 00:08:44
نظر بدين 4 يادداشت

...::: گروه طراحان صفحه اکوا سافت وار :::...