ذهن خط خطي

ايميل

آرشيو

خانه

2010-03-05 09:55:22

حتماً شايد هرگز

حتماً

حتماً شب سياهي كه پشت سر هم كابوس مي بيني به صبح روشني مي رسه .
حتماً لباسي كه يك روز خريدي يك روزكهنه ميشه و بايد دور بندازي .
حتماً لذت بستني خوردن در عصر يك روز تابستاني از يادت مي ره .
حتماً لباسهاي دوره كودكي برات تنگ ميشن . همينطور فكرت عوض ميشه ذهنت درگير ميشه .
حتماً شب كه مياد،روز هم بدنبالش مياد . گلي كه يك روز شكوفه ميزنه، حتماً پژمرده هم ميشه
حتماً يك روز كه به آينه نگاه ميكني و ميگي جواني كجايي که يادت به خير.
.
.

شايد


شايد رفيق جوني و يار غار، يك روز دشمن خوني آدم بشه
شايد پرنده اي كه در بهار روي درخت خونتون لانه كرده سال ديگه هم دوباره رو همون درخت لونه كنه
شايد يك روز دلت بخواد ديگه زنده نباشي و فرداش دلت بخواد هزار سال زنده باشي
شايد دلت بخواد دوباره بري سربازي و تو همون يگان خدمت كني
شايد يكي زمين بخوره و تو بهش بخندي و فردا تو زمين بخوري و اون بهت بخنده
شايد دلت بخواد از اين شهر بري و ديگه بر نگردي
.
.

هرگز

هرگز محبت يك مادر نسبت به فرزندش از بين نمي ره
هرگز فرصتهايي كه از دستمون رفتن ديگه بدستمون نمي رسند
هرگز نبايد آدمي رو كه نمي شناسيم از خودمون پايين تر بدونيم
هرگز مگه يادمون مي ره بچگي هامونو ويا دوران مدرسه را
هرگز ثانيه شمار زمان نمي ايسته پس ما هم نبايد توقف كنيم
هرگز نگو هرگز اما مگه ميشه
.
.

حتماً ، شايد ، هرگز . غير از اين سه تا ، چيز ديگه اي پيدا مي كني؟

بيني جهان را خود را نبيني

نظر شما يادداشت

2008-05-27 11:57:37

حيران اطوار خودم درمانده ي کار خودم

هر لحظه دارم نيتي، چون قرعه ي رمال ها


************************

دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم گل چيدن گرفتند و محاكمه كردند

اما هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم

بيني جهان را خود را نبيني

نظر شما يادداشت

2008-05-26 00:45:47

گذشته و حالا

بابا نان نداد... بابا پول نداره که نون ببره خونه ... بابا از بچه هاش خجالت مي کشه

امين از اکرم جدا شد... امين نامردي کرد زد زير قولش... اکرم تنها شد...

کبري بالاخره تصميمشو گرفت... تصميم گرفت واسه اينکه ديگه گشنه نمونه بره

پيش اميراي دبي... کبري رفت... کبري ديگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد

حسنک همه ي گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه...

حسنک ديگه گاو و گوسفندي نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک

مونده و يه مادر پير و مريض...

کوکب خانم ماست و کره و پنير نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ايي

نداره که هرروز تميزش کنه...

آن مرد زير باران نيامد... آن مرد خيلي وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ي خونه...

چوپان دروغگو خيلي وقته که ديگه دروغ نميگه اما هيشکي باور نميکنه...

کسي نميگه که آدما ميتونن خوب بشن که آدما ميتونن عوض بشن...

چرا هيشکي نميخواد قبول کنه که چوپان دروغگو ديگه دروغ نميگه ؟


نقل از مارشال مدرن

بيني جهان را خود را نبيني

نظر شما

2008-05-19 09:55:15

وجود

هر وقت وجودت موجب آزار وجودي ديگر است ، حق چند آرزو داري

از خدا بخواهي وجودت را براي وجودش رام کند

از خدا بخواهي وجودش را از وجودت سرشار کند

از خدا بخواهي وجودش را بي وجود نکند

و اينکه از خدا بخواهي وجود خودت را بي وجود کند

بيني جهان را خود را نبيني

نظر شما

2008-05-17 10:56:19

تساوي

تساوي را چنين نوشت معلم: يک با يک برابر است

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد: اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود

وان سيه چرده که مي ناليد، پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود،

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست...

خسرو گلسرخي

بيني جهان را خود را نبيني

نظر شما

My links

دزفول

My Friends

Rezaei

تبيان

ميعادگاه

وضعيت در ياهو

تعداد بازديد كنندگان

1646