حتماً
حتماً شب سياهي كه پشت سر هم كابوس مي بيني به صبح روشني مي رسه .
حتماً لباسي كه يك روز خريدي يك روزكهنه ميشه و بايد دور بندازي .
حتماً لذت بستني خوردن در عصر يك روز تابستاني از يادت مي ره .
حتماً لباسهاي دوره كودكي برات تنگ ميشن . همينطور فكرت عوض ميشه ذهنت درگير ميشه .
حتماً شب كه مياد،روز هم بدنبالش مياد . گلي كه يك روز شكوفه ميزنه، حتماً پژمرده هم ميشه
حتماً يك روز كه به آينه نگاه ميكني و ميگي جواني كجايي که يادت به خير.
.
.
شايد
شايد رفيق جوني و يار غار، يك روز دشمن خوني آدم بشه
شايد پرنده اي كه در بهار روي درخت خونتون لانه كرده سال ديگه هم دوباره رو همون درخت لونه كنه
شايد يك روز دلت بخواد ديگه زنده نباشي و فرداش دلت بخواد هزار سال زنده باشي
شايد دلت بخواد دوباره بري سربازي و تو همون يگان خدمت كني
شايد يكي زمين بخوره و تو بهش بخندي و فردا تو زمين بخوري و اون بهت بخنده
شايد دلت بخواد از اين شهر بري و ديگه بر نگردي
.
.
هرگز
هرگز محبت يك مادر نسبت به فرزندش از بين نمي ره
هرگز فرصتهايي كه از دستمون رفتن ديگه بدستمون نمي رسند
هرگز نبايد آدمي رو كه نمي شناسيم از خودمون پايين تر بدونيم
هرگز مگه يادمون مي ره بچگي هامونو ويا دوران مدرسه را
هرگز ثانيه شمار زمان نمي ايسته پس ما هم نبايد توقف كنيم
هرگز نگو هرگز اما مگه ميشه
.
.
حتماً ، شايد ، هرگز . غير از اين سه تا ، چيز ديگه اي پيدا مي كني؟
بيني جهان را خود را نبيني