تاريخ ايران نشان داده است که همواره تضادهاي ، سياسي ، اجتماعي ، اقتصادي و فلسفي در درون جامعه سبب عبور از دوره اي به دوره ي بعد و فروپاشي نظام حاکم
گرديده است ، چرا که در هر دوره اين نظامها به علل متفاوت نتوانسته اند با فلسفهٔ حکومتي خويش پاسخگوي سوالهاي و تضادهاي نهان و آشکار درون جامعه باشند.
در تاريخ ايران ; اولين نشانه ي تکوين نطفهٔ آگاهي ملي و پيدايش مفاهيم نو آيين را ميتوان از فروپاشي ايران زمين پس از شکست ايران در جنگهاي مابين دولت ايران و دولت وقت روسيه و قبول عهدنامهٔ "ترکمانچاي" در سال (۱۸۲۸م) دنبال کرد ، چرا که پس از اين جنگها ايران به معنايي به صورت "دولت پوشالي"۱ حايل ميان روسيه و هندوستان در آمد که اين شکست و با تغيير موقعيت ايران در نقشهاي ژئوپوليتيکي جهان بخشي از ايرانيان را متوجه ضعف مفرط خويش ميسازد .
اولين نشانههاي تضاد پس از اين شکست تاريخي در درون دارلسلطنهٔ ايران در تبريز پديدار گرديد ، آنجا که "عباس ميرزا" نايب السلطنه "فتح عليشاه" حکمراني ميکرد.وي که به عنوان فرمانده قشون ايران عليرغم رشادتهاي فراوان در اين جنگها ، از قشون روسيه شکست خورده بود ، دريافته بود که در آن عصر عوامل زيادي غير از عوامل شناخته شدهٔ قبلي سبب پيروزي در جنگها ميشود. زماني اين درک ناتواني به اوج ميرسد که باخبر ميشود که شهامت روسها در جنگ ميان روسيه و فرانسه مقاومتي بي فايده بوده است.
سرخوردگي از اين شکست و آگاهي به ناتواني و تضادهاي آشکار شدهٔ بين عهد جديد و قديم او را چنان آزرده ميسازد که در ملاقات با "ژوبر" اولين سفير فرانسه در ايران چالش دروني خويش را آشکار ميسازد که ژوبر باز گفتههاي او را به عينه منعكس ميكند و مينويسد:
روزي به من گفت، چه قدرتي موجب برتري شما نسبت به ما ميشود؟ علت پيشرفتهاي شما و سبب ضعف دائمي ما چيست؟ شما هنر حكومت كردن و فاتحشدن را بلديد، در صورتي كه ما در جهل شرمآور خود، درجا ميزنيم و به ندرت آيندهنگري ميكنيم. آيا شرق كمتر از اروپا قابل سكونت و كمتر حاصلخيز است و غناي آنجا را ندارد؟ آيا پرتو آفتاب كه قبل از اينكه به شما برسد ما را روشن ميكند، براي ما بركت كمتري را موجب ميشود تا براي شما؟ آيا خالق عالم خير بيشتري به شما ميرساند تا به ما، آيا خداوند خواسته است براي شما امتياز بيشتري قائل شود؟ من اين طور فكر نميكنم. «بگو اي مرد خارجي، ما براي اعتلاي ايران چه كار بايد بكنيم؟ آيا من هم بايد مثل تزار مسكويي رفتار كنم كه از تخت خود پايين آمد تا بتواند شهرهاي شما را از نزديك ببيند؟ آيا من هم بايد ايران را ترك كنم و اين ثروت انباشته شده را بدون استفاده بگذارم؟ آيا بايد بروم و هر آنچه را شاهزادهاي بايد بداند، ياد بگيرم؟۲»
پس از آن دولت قاجار به منظور بهره گيري و آموزش علوم جديد گروههاي مختلفي را روانهٔ اروپا ميسازد که مجتبي "مينوي" دربارهٔ نخستين گروه اعزامي مينويسد : اين کاروان از آذربايجان روان شد ، و مقدمات تمدن اروپائي را از انگلستان وارد ايران کرد.۳
هرچند که در ابتدا اين افراد به منظور فراگيري علوم طبيعي و صنايع جديد به اروپا اعزام ميشدند اما پس از چندي برخي افراد نظير آخوند زاده ، طالبوف ، مستشار الدوله تبريزي و... متوجه نقش بنيادي علوم انساني در پيشرفت اروپا گرديدند. رشد آگاهي در اين عصر هرچند در ابتدا در همان طبقهٔ بالاي صورت ميپذيرفت ، اما با تاسيس مدرسهٔ "دارلفنون" و رشد رسانهها باعث آگاه شدن بخش بيشتري از جامعه شد ، عقب ماندن دستگاه حکومت قاجار از درک تحولات درون جامعه و ناتواني در پاسخگويي به سوالات موجود باعث گرديد که حدود هفتاد سال پس از پرسش بنيادين توسط "عباس ميرزا" از نمايندهٔ دولت فرانسه ، با امضاي فرمان مشروطه توسط "مظفر الدين شاه" فصل جديدي از تاريخ در آن گشوده شد که پس از آن مردم را متوجه به اهميت نقش خويش ساخت ، هرچند که جانشين "شاه بيمار" قاجار زماني متوجه اهميت نقش مردم گرديد که که آنان از تمامي جهات مملکت در آستانه ي دروازههاي تهران جهت تصرف پايتخت اردو زده بودند
.
مقصود نگارنده از اين مثال تاريخي ايران آن است که بگويد ، اگرچه شروع اعتراضات در ايران به بهانهٔ تقلب در انتخابات رياست جمهوري بود ، اما سبب عدم فروکش اين اعتراضات وجود تناقضات فراوان ميان دستگاه حاکمه با بخش عمدهٔ جامعه امروز ايران است و پس از سالها ديگربار مفاهيم جديدي درون جامعه وارد شده که حکومت با توجه به ساختار تئوکراتيک خويش عاجز از تفسير و تطبيق خويش با اين مفاهيم در شرايط کنوني است و از اين روي نگارنده بر اين باور است که اين اعتراضات بيش از آنکه سياسي باشد نشاند دهندهٔ يک تحول اجتماعي در درون ايران است,
تحوّل عظيمي که ناشي از تفاوت ديدگاه رسمي حکومت با ديدگاه درون جامعه به زندگي است
در اينجا براي نشان دادن تنها بخش کوچکي از اين تناقضات تنها به آوردن دو مثال اکتفا ميکنم.
جامعه ايران عليرغم خواست حکومت ، در درون خويش در طي اين سالها ارزشهاي کهن زيادي را به ضد ارزش تبديل کرده است و تابوهاي زيادي را شکسته است و فرهنگ زوري تبليغي حکومت را به ضد خويش تبديل کرده است.
مراسم عاشوراي امسال تازهترين مثال است که ميتوان از جهات گوناگون آن را بررسي کرد ، اما اين مثال ميتوان از اين نظر مورد بررسي قرار گيرد ، که اين شکل از اعتراض توسط نسلي صورت ميگيرد که در طي اين سالها مورد تهاجم و بمباران فرهنگي يا به اصطلاح عاميانه "مغزشويي" حکومت از پايه ايترين نهاد آموزشي يعني کودکستان قرار داشته است.
سي سال پيش پدران و مادران اين نسل نيز اين روز را دستاويزي براي نشان دادن اعتراض خود عليه رژيم پهلوي قرار دادند ، اما بازخواني تاريخ نشان ميدهد که آن اعتراض به مراتب رنگ و بوي مذهبي بيشتري داشته است ، اگرچه مردم در حکومت پهلوي زير فشار رسمي حکومت براي حفظ ارزشهاي مذهبي نبودند
عاشوراي امسال و اين تابوشکني در امتداد خطي قرار ميگيرد که اين نسل در طي اين سالها در پيش گرفته بود ، هر ساله عکسها و فيلمهاي موجود جواناني را نشان ميداد که به سبک غربي با آرايش سياه و عينکهاي آفتابي ، شمع به دست جنازه امام شيعه را تشييع ميکردند ، که در بسياري از مورد با اعمال خشونت از طرف حاميان حکومت قرار ميگرفتند ، اما امسال مطالبات سياسي خويش را نيز به مطالبات اجتماعي خويش افزودند و به هم سبب توانست جمع غير مذهبي را نيز با خود بر عليه دستگاه اسلامي متحد سازد.
مثال دوم به نقش زنان در اين تحولات ميپردازد ، امروزه ميبينيم که زنان جامعه بخش بزرگ و مهمي از اين اعتراضات و متاسفانه دستگيريها را تشکيل ميدهند ، آنان از اولين قربانيان حکومت اسلامي بوده اند که قوانين اسلامي همواره ، چه در متن و چه در اجرا به سرکوب زنان پرداخته است . قوانين شغلي ، اجتماعي مبتني بر فقه شيعه و بحث حجاب اجباري باعث پايمال شدن حقوق زنان از ابتداي به قدرت رسيدن حاکمان دين مدار شده است. اين مسائل همواره مورد اعتراض بخشي از زنان جمع بوده است اما در ابتدا به دليل ساختار جامعه ، زنان توانستند که خود را با اين قوانين تطبيق دهند ، اما اکنون ميبينيم که تنها بخش اندکي از ز نان جامعه امروز ايران ميتوانند خود را با قوانين جاري منطبق سازند.ايشان در طول تاريخ حکومت اسلامي از تمامي ظرفيت اندک فرصتهاي ارائه شده استفاده کرده اند تا قدرت عملي نقش خويش را در جامعه افزايش دهند ، نسبت ۵۵ درصدي زنان به ۴۵ درصدي مردان دانشجو در ايران اين امکان را براي آنان به وجود آورده است در بسياري از رشتهها که در گذشته اجازه تحصيل نداشتند ادامه تحصيل دهند و براي خويش در اين عرصهها فرصت شغلي ايجاد کنند و ورود اينگونه آنان به جامعه باعث شده است که درصد بالاي اين افراد ديگر نخواهند و نتوانند آن رل کلاسيک زن - مادر را که حکومت ! خواستار و مبلغش است ، بازي کنند.
از سوي ديگر هرچند آماري رسمي و واقعي از تعداد دختراني که خانههاي خويش را ترک ميکنند در دست نيست ، اما گزارش روزنامه سرمايه در ايران ، از رشد ۲۰ درصدي آمار اين دختران خبر ميدهد.
اين آمار تلخ طغيان بخشي از جامعه زنان را بر عليه وضع تحميلي موجود در خانواده و جامعه نشان ميدهد که آنان را براي کسب آزاديهاي بيشتر مجبور به ترک خانه ميکند.حتا پيشنهاد سه وزير زن به مجلس از طرف ارتجاعيترين بال حکومت به مجلس را نه يک امر خود خواسته تعبير کرد بلکه کودتاگران براي آنکه به خيال خويش با دادن اين امتياز ، بخشي از زنان را با خود همراه سازد دست به اين اقدام زده است.
اگرچه در طي اين مدت بيشتر خواستههاي سياسي اين جنبش مدّ نظر بوده است ، اما به دليل تغيير نقش و عملکرد افراد در پايه ايترين بخش جامعه يعني خانواده ادامهٔ اين اعتراضات را ممکن کرده است ، که تمامي ارکان نظام را به دليل ديد تماميت خواهي خود و تمرکز آنان براي گرفتن بيشتر از سهم قدرت از درک اين وضعيت عاجز ساخته است ، و بررسي تمامي پيشنهادات جناحهاي مختلف چه در قدرت و چه بيرون افتاده از قدرت درون حاکميت و به طور کلي "نظام مداران" نشان از گسست عميق ميان تفکر اينان و مردم معترض در خيابانها را نشان ميدهد چرا که با تمامي فشار و سرکوب مردم و دستگيريهاي جنون آميز نه تنها از دامنهٔ اعتراضات نکاسته ، بلکه به پهناي جغرافيايي و مشخص تر بيان کردن مطالبات نيز افزوده است و هر عملکرد و پيشنهاد را به درستي مردم در بوته نقد گذاشته اند.
شکستن اکثر ارزشهايي که فلسفهٔ وجودي حکومت را تشکيل ميدهد توسط نسلي که قرار بود زماني لشکر مهدي در جنگ با کفار باشند ناقوس فروپاشي جمهوري اسلامي را به صدا در آورده است.
اما زنگ پايان و هنگامهٔ سقوط کامل زماني خواهد بود که تشکل و نيرويي سياسي با پايگاه در خور اجتماعي بتواند با درک اين تحولات براي متحول کنندگان شرايط گذشته برنامهي منسجمي را ارائه دهد.
--------------------------------------------
1_Etat Tampon
2_مسافرت به ايران و ارمنستان، ا.ب.ژوبر - ترجمهٔ محمود هدايت.صفحات ۹۴ و ۹۵
اي کاش مي توانستم ــ يک لحظه مي توانستم اي کاش ــ بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بي شمار را، گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست و باورم کنند. اي کاش مي توانستم.
مردم ايران از روز شنبه پس از اعلام رسمي پيروزي محمود احمدي نژاد از طرف وزارت کشور و نهاد رهبري، طي يک حرکت خود جوش به خيابان ها آمدند تا اعتراض خود را به تقلب فاحش انتخابات دورهٔ دهم رياست جمهوري اسلامي نشان دهند. اين در حاليست که اين جنبش مردمي از فقدان وجود رهبري که اين جريان رابه صورت سازمان يافته هدايت کند رنج مي برد. تاريخ سرزمين مان نشان داده است که حرکت هاي خودجوش مردمي در مخالفت با قدرت خودکامهٔ دولت ها اگر در لحظهاي حساس و سرنوشت ساز به درستي هدايت نشود به شکست خواهد انجاميد و جامعه ديگر بار دچار سکون شده و دست حکومت را براي سرکوب مخالفان خود بازتر ميکند. با نگاه به چند تجربه تاريخي ميتوان به اهميت وجود يک نيروي سازمان دهنده در پس حرکت هاي مردمي پي برد، به طور مثال با تشکيل دولت ملي د کت ر مصدق پس از شهريور ۱۳۲۰ جامعه دوباره تحرک خود را باز يافت و پس از چند سال مردم و روشنفکران توانستند نظرات خود را بيان کرده و حقوق دموکراتيک خود را به صورت مسالمت آميز از حکومت پهلوي مطالبه کنند. اگرچه با کودتاي نظامي ۲۸ مرداد ۳۲ بار ديگر جامعهً ايران دچار يأس و نوميدي گرديد و شاه توانست ۲۷ سال ديگر به ديکتاتوري خود ادامه دهد و تمام فضاهاي سياسي و اجتماعي را محدود کند اگرچه با توجه به ايستادگي دولت ملي مصدق ميتوان گفت که دولت شاه مشروعيت خود را در طيف هاي گوناگون جامعه از دست داد و پس از آن گروههاي مخالف حکومت سياست هاي خود را براي رسيدن به آزادي تغيير دادند. پس از انقلاب و با به گوش رسيدن صداي پاي ديکتاتوري نعلين، تنها پس از مدت کوتاهي از پيروزي انقلاب، نيروهاي جوان چپ گرا که از محبوبيت بي شماري در سطح جامعه برخوردار بودند به نيروي منتقد اصلي ديکتاتوري مذهبي مبدل شده وبا حکومت اسلامي به مبارزه برخاستند که متأسفانه با توجه به اينکه اين سازمان ها بسياري از رهبران با تجربه خود را در جريان مبارزات طولاني مدت با رژيم پهلوي از دست داده بودند ،و همچنين به علت کمبود نيروها و افراد کم تجربه دچار انشعاب و در نهايت به دليل هدايت نادرست اين نيروها توسط حزب توده بسياري از آنان توسط حکومت اسلامي يا زنداني و يا کشته شدند و بسياري ديگر مجبور به ترک ايران شدند. در ۱۸ تير ماه ۱۳۷۸ زمانيکه دانشجويان به خيابان ها آمدند تا از حقوق حقهٔ خود دفاع کنند، با حمايت مردم توانستند بار ديگر پس از سرکوب جنبش هاي دانشجويي اوايل انقلاب براي اولين بار زمزمهٔ تغيير را سردهند. اين بار نيز به دليل نبود يک رهبري سازمان دهنده و عدم درک محمد خاتمي رئيس جمهور وقت حکومت اسلامي از نقش سرنوشت ساز خود، رژيم جمهوري اسلامي توانست بار ديگر اين حرکت دانشجويي-مردمي را سرکوب نمايد. مردم ايران در روزهاي اخير براي دفاع از صيانت آراي شان و دفاع از حقوق قانوني کانديدا هاي خود به خيابان ها آمده اند وبه روشني فرياد مرگ بر ديکتاتور سر مي دهند. در خبرهاي اين روزها که بطور مکرر از برخي رسانه هاي داخلي و خارجي پخش مي شود مير حسين موسوي را به درست يا نادرست رهبر اپوزيسيون ايران مي نامند در حالي که ايشان براي احقاق حق خود به ديدار رهبري مي رود که مردم او را ديکتاتور مي نامند و خواستار سرنگوني حکومتش هستند. اگر آقاي موسوي اعتقاد به اين جملهٔ خود که در مناظرهٔ تبليغاتيش با احمدي نژاد خطاب به مردم ايران اعلام کرد دارد، که از مردم است و به سوي مردم باز ميگردد، بايد در اين لحظات حساس نقش تاريخي خود را درک کند و به جاي ديدار با رهبري و چانه زني از بالا به سازمان دهي اين جنبش مردمي بپردازد. در اين صورت نه تنها مي تواند مشروعيت خود را در ميان جنبش هاي خط چپ بدست بياورد بلکه مي تواند اندک مشروعيتي را که هنوز جمهوري اسلامي در ميان قشرهايي از مردم دارد بزدايد. در پايان شعر شاملو را نيز ميتوان به اين صورت بيان کرد:
اي کاش مردم ميتوانستند رهبرانشان را بنشانند بر شانه هاي خود تا با دو چشم خويش ببينند خورشيد واقعي کجاست تا باورشان کنند اي کاش مردم بتوانند.
• فرزاد کمانگر گفته است بعد از اعدام، اعضاي بدنش را در اختيار نيازمندان بگذارند و قلبش را به کسي ببخشند تا بيقرار کودکاني باشد که شب سر گرسنه بر بالين مي نهند ...
ماههاست که در زندانم، زنداني که قراربود اراده ام را، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند. زنداني که بايد آرام و رامم ميکرد چون "بره اي سر براه "، ماههاست بندي زنداني هستم با ديوارهايي به بلنداي تاريخ.
ديوارهايي که قرار بود فاصله اي باشد بين من و مردمم که دوستشان دارم، بين من و کودکان سرزمينم فاصله اي باشد تا ابديت، اما من هر روز از دريچه سلولم به دور دستها ميرفتم و خود را در ميان آنها و مثل آنها احساس مي کردم و آنها نيز دردهاي خود را در منِ زنداني ميديدند و زندان بين ما پيوندي عميق تر از گذشته ايجاد نمود.
قرار بود تاريکي زندان معناي آفتاب و نور را از من بگيرد، اما در زندان من روئيدن بنفشه را در تاريکي و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشي بسپرد، اما من با لحظه ها در بيرون از زندان زندگي کرده ام و خود را دوباره به دنيا آورده ام براي انتخاب راهي نو.
و من نيز مانند زندانيانِ پيش از خود تحقيرها، توهينها و آزارها را ذره ذره، با همه وجود به جان خريدم تا شايد آخرين نفر باشم از نسل رنج کشيدگاني که تاريکي زندان را به شوق ديدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزي "محاربم " خواندند، مي پنداشتند به جنگ "خدا"يشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهي به زندگيم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجراي حکم ميباشم. اما امروزکه قرار است زندگي را از من بگيرند با "عشق به همنوعانم" تصميم گرفته ام اعضاي بدنم را به بيماراني که مرگ من ميتواند به آنها زندگي ببخشد هديه کنم و قلبم را با همه ي "عشق و مهري" که در آن است به کودکي هديه نمايم. فرقي نميکند که کجا باشد بر ساحل کارون يا دامنه سبلان يا در حاشيه ي کوير شرق و يا کودکي که طلوع خورشيد را از زاگرس به نظاره مي نشيند، فقط قلب ياغي و بيقرارم در سينه کودکي بتپد که ياغي تر از من آرزوهاي کودکيش را شب ها با ماه و ستاره در ميان بگذارد و آنها را چون شاهدي بگيرد تا در بزرگسالي به روياهاي کودکي اش خيانت نکند، قلبم در سينه کسي بتپد که بيقرار کودکاني باشد که شب سر گرسنه بر بالين نهاده اند و ياد "حامد" دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت؛ "کوچکترين آرزويم هم در اين زندگي برآورده نميشود " و خود را حلق آويز کرد.
بگذاريد قلبم در سينه کسي بتپد مهم نيست با چه زباني صحبت کند يا رنگ پوستش چه باشد، فقط کودک کارگري باشد تا زبري دستان پينه بسته پدرش، شراره ي طغياني دوباره در برابر نابرابريها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سينه کودکي بتپد تا فردايي نه چندان دور معلم روستايي کوچک شود و هر روز صبح بچه ها با لبخندي زيبا به پيشوازش بيايند و او را شريک همه ي شادي ها و بازي هاي خود بنمايند شايد ان زمان کودکان طعم فقر و گرسنگي را ندانند و در دنياي آنها واژه هاي "زندان، شکنجه، ستم و نابرابري" معنا نداشته باشد.
بگذاريد قلبم در گوشه اي از اين جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشيد، قلب انسانيست که ناگفته هاي بسياري از مردم و سرزمينش را به همراه دارد، از مردمي که تاريخشان سراسر رنج و اندوه و درد بوده است.
بگذاريد قلبم در سينه ي کودکي بتپبد تا صبحگاهي از گلويي با زبان مادريم فرياد برارم:
"من ده مه وي ببمه باييه
خوشه ويستي مروف به رم
بو گشت سوچي ئه م دنياييه"
معني شعر: مي خواهم نسيمي شوم و "پيام عشق به انسانها" را به همه جاي اين زمين پهناور ببرم.
فرزاد کمانگر
بند بيماران عفوني، زندان رجايي شهر کرج
مورخ ٨/۱۰/٨۷
تاريخ نگارش؛ ۲/۱۰/٨۷ بند امنيتي ۲۰۹ اوين
1-سيدمحمد خاتمي: حاضرم جان خود را براي ايران بگذارم
2-کفشهايم کو؟ .. چه کسي بود صدا زد سيّد؟ اکبري بود صدا زد سيّد؟رهبري بود صدا زد سيّد؟ ..... ............... هر خري بود صدا زد سيّد! .... من رفتم! ميروم مثل قديم ......... بدهم کام رژيم .......... نيش خود باز کنم ..... قتل زنجيرهاي آغاز کنم! من مسلمانم ....... حربهام خنجر دين ..... قبلهام قعر اوين ....... لاجوردي عزيزم، تو ببين! من وضو در آب حوض سيا ميگيرم من نمازم را وقتي ميخوانم ...... که اذانش را بوش ........ گفته باشد سر گلدستهي جنگ! من رئيس تبليغات جنگ بودم پيش از بوش!! دانشآموزان را من دادم ..... از کليدهاي بهشت! ..... اهل اصلاحاتم تبليغاتم بد نيست دکترا دارم از اسکاتلند و به دانشجويان زده بودم رودست. و بزک بودم بر چهرهي منحوس رژيم گاه ماتيک بودم گاه سرخاب و ريمل ..... کار من يک دوره شعبدهبازي بود رهبري از شوي من راضي بود بعد دلقک آمد با معلق جانشين برحق! باز من ميآيم، شعبدهباز تا ز ملت بپرد برق سهفاز! کفشهايم کو؟ کفشهايم اينجاست ....
3-آقاي خاتمي جانت پيشکش خودت ، بجاي چانه زدن جانهاي در بند را از خطر برهان.
4-مهندس عبدالله عباسي جوان فعال هويت خواه آذربايجاني واستاد معماري دانشگاه شهيدرجايي تهران که روز پنجشنبه ۲۳/۸/۸۷ درجريان مراسم بزرگداشت ستارخان در شهر ري بازداشت شده بود پس از گذشت ۳۰روز بازداشت ، در وضعيت نامعلومي به سر مي برد.
ده سال پيش، همين روز، همين ساعت به وقت تهران، پدرم براي خريد از خانه بيرون رفت و هرگز برنگشت. هنگام بازگشت به خانه "يک پيکان سفيد کنارش ترمز مي کند. چهار مأمور در ماشين نشسته اند. مرد کنار راننده، شيشه را پايين مي کشد و مي گويد: "آقاي مختاري؟" و با تأييد پدرم، حکم وزارت اطلاعات براي بازداشت او را نشانش مي دهد و مي گويد بايد با آنها برود. يکي از مأمورين عقب ماشين پياده مي شود تا پدرم وسط بنشيند و بعد از او دوباره سوار مي شود. ماشين راه مي افتد. او را به محلي که از قبل برايشان مشخص شده مي برند. همه پياده مي شوند و پدرم را هم پياده مي کنند. ناگهان چند نفري او را به زمين مي اندازند و دست ها و پاهاش را مي گيرند. يکي از مأمورين طنابي را که از قبل آماده کرده دور گردن پدرم مي اندازد و مي کشد."*
سهراب مختاري
اين شرح يک سکانس از يک فيلم جنايي نيست,اتفاقيست جانکاه از آنچه ده سال قبل بر سر نويسنده اي از ديارمان افتاده است.