بمان با من که من بي تو صدايي خسته در بادم... بمان با من بمان تنها تو در يادم..... شبيه برگ پاييزي پر از احساس دلتنگي .... دلت مانند يک رويا ..زلالو پاکو يک رنگي...... دلت بي قرار کيست؟تو اي خاتون درياها! تو ايمحبوبه بي شبها...تو اي زيبا تر از رويا! چه شبها که من بي تو خزان عشق را ديدم... ولي از عشق گفتم باز...کنار غصه رويدم... بلور اشکهاي من...همان آغاز تنهايي است.. مرور خاطرات دل عجب تکرار زيبايست.....



دلتنگي

چيه عزيزم؟
چرا داري مي لرزي؟
سردته؟

_نه

پس چي شده؟
بازم مواظب خودت نبودي؟ سرما خوردي؟

_نه علي چيزيم نيس

ببينمت...
نيگام کن ببينم...
بهم نمي گي چي شده؟
بازم  داري ملاحظه حال منو مي کني؟

_نمي خوام ناراحتت کنم
نمي خوام تو غصه بخوري

واسه همينه که چشا خوشکلت اينجوري قرمز شدن؟
يعني من بشينم نيگا کنم که عزيز دُردونم واسه اينکه عليش غضه نخوره گريه مي کنه ولي هيچي نمي گه آره؟

((وااااي نمي دوني وقتي با اون چشاي عسليت که از گريه سرخ شدن  نيگام مي کني و به خاطر من لبخند مي زني چطور ديوونت مي شم

وقتي دستامو باز مي کنم و نيگات مي کنم با همون اشک و لبخندي که چهرتو خواستني کرده مياي تو بغلم







سرتو که مي ذاري رو سينم آروم دست مي کشم رو موهات
و تو انگار که تازه خودتو پيدا کردي بلند بلند گريه مي کني
لرزش چونتو رو سينم احساس مي کنم
و با هر نوازش من صداي هق هق گريه ي تو بلند تر مي شه

وقتي که بوسه اي رو موهات مي زنم نمي دونم که از دلسوزيه يا عشق
اما وقتي دستمو زير چونت ميذارمو سرتو بلند مي کنم که توي چشات نگاه کنم
تنها چيزي که وجودمو پر مي کنه گرميه عشقيه که از تو توي وجودم حس مي کنم

دوباره صورتتو رو سينه ام مي ذاري و با دستات خودتو محکم مي چسبوني بهم
اما اينبار آرومه آرومي
اينبار فقط صداي نفسهاتو مي شنوم
نفسهائي که گاهي لابه لاي اونا يه آه بلند و طولاني مي کشي))




_علي

جونم

_هيچ وقت از پيشم نرو.

من که جائي نمي خوام برم عزيزم.آروم باش
ببين کنارتم؟

_آره.ولي خودت گفتي...

نه فدات شم من هيچ جا نمي رم.اينو بت قول مي دم
آروم باش عزيزم

(( کاش مي تونستم الان بات حرف بزنم.
کاش همينجور که سرت رو سينه مه صداي دلمو مي شنيدي.
اما دلم نمي آد اين آرامشتو بهم بزنم
کاش خودتو  مي ديدي که چقدر آروم خوابيدي

نيگاش کن چه معصوم خوابيده ))



علي

............

2009-11-23 20:21:28







چه ساده اين چنين درد دوري را از نگاه هم مي دزديم
چه ساده رنگ عشق را بي رنگ مي کنيم
انگار ديگر من و تو ما نيستيم

امشب نگاه من پر از خنده بود و لبانم از گفتن هيچ حرفي مذايقه نمي کرد
تا هيچ کس را ياراي ورود به عمق درد درونم نباشد

آنان که هر روز نگاهشان در نگاهم آميخته است ديگر تحمل غصه هاي پر از تکرار مرا ندارند
چه باک از چنين کردارشان که حتي به زبان آوردن آلام خويش مرا تسکين نمي دهد

تنها تو بودي که بي هيچ منتي سراپا گوش مي شدي و با لبخندي زيبا و بدون کلامي سرزنش آلود
مرا به آرامش مي رساندي

طنين پر از مهر و عاطفه ي تو لالائي مادرانه ي شبهاي من بود
و آن نگاه سرشار از عشق تو
همچون پيچکي تنومند قلب مرا حصاري کشيده بود که اسارت را برايم معنائي شگرف مي بخشيد

اما اينک...
اينک از آن نگاه پر از عشق هيچ نمي جويم
و از آن دستان نحيف و کودکانه اي که بي هيچ غروري مرا به تمناي آغوش خويش مي کشاند خبري نيست

به راستي بر من و تو چه گذشته است؟

مي دانم که هنوز در جستجوي واژه هائي هستي که عشق غبار گرفته ات را صيقل داده و بر من ارزاني کني
و من پس از سالها هر لحظه بيشتر از پيش از ترس عشقي مضاعف از تو دوري مي جويم
ترس از ديدن آن چانه ي لرزان از گريه ي تو
ترس از ديدن آن بيتابي هاي معصومانه ي تو
ترس از ....

امشب را هرگز از ياد نمي برم

دوستت خواهم داشت


علي

............

2009-10-04 01:50:37





مربوط به من

حضور

چاپار برقي

نيم رخ


تعداد بازديد كنندگان

10151


مطالب پيشين


دوستان

Mr.Niko

Mr.Lover

Misagh

...


Template Designer : Mr.Niko