|
|
|
هيچوقت نمي خواستي زير باران برويم
باران را فقط براي خودت دوست داشتي
اما اين بار از دستت فرار مي کنم...؟!
مطمئن باش نمي گذارم باران روي تو ببارد و روي من...
نه اين منم که تصميم مي گيرم...چتر را بست و به کوچه زد...!
اين يکي از يادگاري هاي خدمت بود.
2010-06-25 11:32:00
نظری دارید؟
2 نظر

|
|
با سلامي پس از چند صباحي سكوت
بله ديگه نوبتي هم كه باشه نوبت ما شد.
با توجه به عنوان پستم حتما مي تونيد حدس بزنيد كه منظورم چيه!
بله درست حدس زديد . الان دقيقا 37 روز از دوره آموزشي خدمت سربازي من ميگذره.
اينكه چجوريه و چه گذشته رو انشاالله بيام دزفول سر فرصت براتون مفصل مي گم
چون الان كرمانشاهم. پادگان شهداي كرمانشاه. مرخصي گرفتم اومدم تو شهر كرمانشاه. بايد تا شب هم خودم رو به پادگان برسونم.
يه خبر خوب هم اين روزها از نتايج اوليه ارشد بهم رسيده كه اميدوارم بتونم يه جاي خوب قبول شم.اميدوارم ساير كنكوري ها هم موفق باشند
دعام كنيد
احسان
2010-05-27 18:25:51
نظری دارید؟

|
|
|