خورشيد آخرين غروب خزان پشت كوه رفت امشب شب تولد نوروز ديگري ست فرشي زبرف بر سر راهش گشوده اند چون نو عروس كرده بر تن جامه سپيد تق تق.... صداي كيست؟ اين وقت شب چه كسي كوبه ميزند؟ بگشاي در يلداست آمده آورده با خودش آجيل و هندوانه و ظرفي پر از اَنار انجير و توت خشك در دست ديگرش مهر و صفا و عشق و محبت گل اميد در گوشه اتاق كرسي ست برقرار جمعند دور آن از كوچك و بزرگ ديوان خواجه حافظ و مادر بزرگ و فال فالي و شور حال پس شام چله كو؟........ يك قرص نان سنگك و يك كاسه آش داغ فصل خزان سفرت بي خطر ، برو اي اولين سفير فصل زمستان خوش آمدي جاويد باد سنّت نيكوي اين ديار نوروز بي بهار يلداي بي قرار