من اينجا بس دلم تنگ است... و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است... بيا، ره توشه برداريم... قدم در راه بي برگشت بگذاريم... ببينيم آسمان هرکجا؛ آيا همين رنگ است ... ؟ هيچ كس دفتر چه عمر مرا امضا نكرد.......... هيچ دستي دست تنهاي مرا رسوا نكرد ........ انقدر در حجم سنگين سكوتم مانده ام ........خاك حتي اين سكوت من را پنهان نكرد

.::* منوي قلبم ::.*

-------------------

کاش باز هم سهراب زنده شود. کاش بازهم به بهانه شقايق بتوان زنده ماند. کاش باز هم حافظ بسرايد. ولي افسوس


درباره وبلاگ :

صفحه نخست

مشخصات من

پست الكترونيك


خاطرا روز هاي تنهايي :

برگ برگ خاطرات دلم


? اونايي كه افتخار دادن امدن به وبم :

18382


عزيزانم :

afsoon

mehran_67

memol

amin_o

sahar66

fid_sky3

">


وضعيت حضور :

ياهو ...

دزفول.نت ...


آهنگ وبلاگم :

دلم براي كسي تنگ است



دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من ميكرد

دلم براي كسي تنگ است...

<BLOGEXTENDEDPOST>

-

2010-03-12 13:54:53

هيچ اشكي نمي چكه

2 اشك چكيد

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور، مردم گناهان بسيار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند . خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقرر فرمايد .

تنبيهي سخت تر از آتش و سيل و زلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند ،

بي آن که کسي ببيندش يا بر آن واقف شود .

پس خداوند دو کلمهً « دوستت دارم » را از ذهن وقلب مردم پاک کرد ، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده ،

نه گفته و نه احساس کرده باشند .

ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود گذر بود . اما بلا کم کم رخ نمود . زماني که مادريمي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند ، هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند وخود

را يکباره به ديگري واگذارند ، آن گاه که انسان ها ، دو همسايه ، دو برادر ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر

و آن کلامي که پاسخگوي همهً اين نياز ها بود ، از دهان کسي ّيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب نمي شد . و بعد…

کم کم سينه ها سرد شد ، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جاگير شد . ديگر کسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت . آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:

چه شد که ما به اين جا رسيديم ، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست ؟ و اندوه امان شان را بريد .
خداوند دلش بر اين قوم ، که مفلوک تر از همهً اقوام جهان شده بودند ، سوخت و کلمات « دوستت دارم»

را به ذهن و قلب آنها باز گرداند … خدا را شکر که ما هنوز مي توانيم به يکديگر بگوييم :« دوستت دارم»!!!
زيبا ترين حرفت را بگو
چرا که ترانهً ما
ترانهً بيهودگي نيست
چرا که عشق
حرف بيهوده اي نيست

-

2010-03-10 16:57:55

هيچ اشكي نمي چكه

4 اشك چكيد

براي تو

روز اول گل سرخي برام اوردي و گفتي: براي هميشه دوستت دارم.
روز دوم گل زردي برام و گفتي : دوستت ندارم
روز سوم گل سفيدي برام اوردي و روي قبرم گذاشتي و گفتي :

منوببخش! فقط يه شوخي بود !


منوببخش! فقط يه شوخي بود !






تقديم به مهران و نسيم


-

2010-03-07 18:06:55

هيچ اشكي نمي چكه

4 اشك چكيد

هر چه گشتيم در اين شهر نبود اهل دلي

که  بداند  غم  دلتنگي  و  تنهائي  ما. . . !

-

2009-09-06 12:46:15

هيچ اشكي نمي چكه

7 اشك چكيد