وقتي دوستش داري..
وقتي بهش ايمان داري..
وقتي رفيقته..
وقتي که حقيقت برات معلوم ميشه ..
وقتي ميبيني ميخواد رخنه کنه تو زندگيت..
وقتي فکر کاري که انجام داده مثل موريانه داره مغزت رو ميخوره..
وقتي باز هم نگرانشي ..
وقتي بازي با زندگي ديگران رو عشق ميدونه..
وقتي ميخواي از اين فکر بميري..
وقتي شب خوابت نبره..
وقتي با شنيدنش پژمرده ميشي..
وقتي ميخواي بميري..
ميفهمي که زندگي همين آشغاليه که هست..
من دوستت دارم ولي سعي کن زندگي خانوادم رو از هم نپاشوني .. چون در اون صورت ميپاشونمت ..
به نظر تو عاشقي که بعد از ازدواج معشوقش ابراز احساسات ميکنه چه هدفي تو سرش داره؟
امشب دوست داشتم هيچ وقت نبودم و اين حقيقت را نميشنيدم ..
گفته بودند حقيقت تلخ است ولي نگفته بودند که همان زهرمار است..
آه کاش اينها همه يک خواب بود..
ايا کسي تحمل شنيدن اين درد را دارد ..
خسته ام .. سرم درد ميکند .. عذابي بود که من از ان بيخبر بودم..
خسته ام از اين دنيا.. پس اين شهر را ترک ميکنم تا شايد راه چاره اي براي من باشد..
امشب خواهم گفت که از عاشقي بيزارم ..
چون يک سر هوس و يک سر عذاب است
چون انگار عاشقي به ما نيومده ..
چون جز هوس چيزي توي ظرف من و تو نمونده..
چون پرده ي حيايي وجود ندارد..
چون من خسته ام..
چون بيچارگي عزيزانم را هنگام عاشقي ميبينم..
چون امشب پايان يک رابطه ي برادرانه بود..
چون حس ميکنم يک هوس در پس پرده دروغ ميباشد..
چون غير ممکن را ممکن ميسازد..
چون هم او را پير کردي و هم مرا ..
چون 12 ساعت است که روحم را خسته و پژمرده کرده..
چون باعث شد که من دروغ بگويم و ديگران نيز دروغ بگويند..
چون قداستش را پرده اي براي گناهش کردند و ان را گناه بي اراده خواندند..
چون بي گناه را گناه کار و ارام را به خشم وا ميدارد..
چون بي خبر را اگاه و هوشيار را مجنون ميسازد..
چون آبرو را برده و دين را کفر ميکند..
چون انسان را وادار به خوردن ميوه ي ممنوعه و در نهايت نزول خواهد کرد...
امشب دل را به درياها خواهم زد و نفرينم را نثار عشق هاي بيخود و از سر جنون خواهم کرد..
امشب ارزوهاي من را عشق کشت و من را بر سر پرتگاه کوه هوس قرار داد و من را راهي اسمان بيکران سياهي کرد..
امشب پايان تلخ دوستيم اغاز شد و من از نزديک عشق واقعي را لمس و ذات واقعيش را کشف کردم..
امشب پايان يک دوستي عميق با يک يار و برادر قديمي است ..همچين خفتي را عشق با بيشرمي به من تقديم کرد..
پايان هميشه غم انگيز است ولي واقعيت دارد..
پايان را اغاز بي پاياني سياهي ها ميبينم ..
پايان اهنگ هاي عاشقانه که امشبم را روز کرد بدون يک لحظه حس خواب..
امروز پايان ديجي فرارسيده و دليلش هم وجود به ظاهر مقدس عشق است که دوستي ها را به دشمني تبديل ميکند.
ديجي اغاز نچندان خوبي در وبلاگ نويسي داشت و با قلبي پير از اينجا خارج شد..
ديجي سعي داشت به دوستاش کمک کنه در صورتي که خودش بيشتر از همه به کمک احتياج داشت.
ديجي دست پر امد و دست خالي اينجا را ترک کرد ..
ديجي خنديدن را دوست داشت و خندادن را جستجو ميکرد..
ديجي خداحافظي را دوست داشت چون در پي خداحافظي سلامي در پيش بود.. افسوس که سلام خداحافظي فرا رسيده..
ديجي گريستن را در عشق يافت و عشق را در گريستن..
ديجي ظاهري پاک و باطني الوده در گناه داشت..
ديجي اغازي شاد و پاياني غمناک بود ..
ديجي رفت و تنها دليلش م بود .. برادري کشته شده در قلبم که اثر انگشت عشق در مرگ ياد او کاملا مشخص و هويدا بود..
فردا روز ديگري خواهد بود ولي افسوس که اين شهر را ترک خواهم کرد تا شايد عشق من را ترک کند و ديگر شاهد پرپر شدن دوستانم نباشم..
در تمام طول اين سه سال که من وبلاگ نوشتم سعي کردم به کسي توهين نکنم و از کساني هم که بنده به انها توهين کرده ام صميمانه عذر خود را خواستارم.