سال هاي دور از خانه

ايميل

آرشيو

خانه

2008-11-27 21:31:30

بازگشت

به جاي قبليم بر ميگردم، خداحافظ

سعيد

نظر کده!! 6 يادداشت

2008-11-14 10:10:59

نگاه به گدشته

يادمه اون موقع ها که کانون آزمون ميداديم، يه قسمتي داشت به اسم نگاه به گذشته، که مثلا آزمون قبلي که دادي رو بررسي کني و از اينجور چيزا. هرچند به نظرم با اون شيوه اي که اونا برگزار ميکردن اصلا چيز بدرد بخوري نميشد، ولي فلسفه ي کلي نگاه به گذشته خيلي چيز قشنگيه.

به نظر من آدم لازمه هر از چند گاهي يه نگاه به گذشتش بندازه، ببينه از کجا اومده و تا کجاي راه اومده و ميخواد به کجا برسه. خيلي ميتونه مفيد باشه بخصوص اينکه هدفش دوباره يادش بياد و براش انگيزه ايجاد کنه. بهتر از اون هم اينه که دوباره ياد اصالتش بيفته، ببينه کجايي بوده و چه اعتقاداتي داشته و آيا هنوز هم اون اعتقادات براش ارزش دارن يا نه.
حس ميکنم مردم ما اين گزينه آخر خيلي براشون مهم نيست؛ اعتقادات و اصالت رو ميان با خرافات گذشتگان تو ذهنشون جايگزين ميکنن و خط بطلان ميکشن به همه چيزايي که اطرافيانشون بشون ميگن، اونوقت ميان با افکار خودشون يه دنياي جديد براي خودشون ميسازن. که در اکثر موارد هم چيز جالبي از آب در نمياد.

شايد اين پست با چند پست قبلم در ارتباط باشه، اينکه ايراني ها تا ميان خارج دوست دارن ايراني بودنشون رو کلا انکار کنن ! البته بعضي ها هم يه جنبه هاي ديگه اي ميگن که قدري هم حق دارن: من تا مدتي اينجا هيچ دعوا و فحش و فحش کاري نديده بودم، تا اينکه يه بار رفتم North York (محله ايراني ها) که از يه فروشگاه ايراني خريد کنم، اونجا بود که از همون دعواهاي خاص خودمون که از روي هيچ چيز شروع ميشن و تا جد و آباد طرفين ادامه پيدا ميکنن اتفاق افتاد !! تا اينکه يکي از حضار گفت آقايون اينجا ايران نيست ... !

مدتيه کاملا دارم فيدبک ميزنم به دوران قديم؛ نمونش اين که عکس هاي دوران دبيرستان و دانشگاه رو همش مرور ميکنم، و مسخره تر اينکه شروع کردم به بازي Ultimate Mortal Combat III يا همون کمبت 4 دوران بچگي، واقعا چقدر دوستش داشتم اون زمان. جالب اينه که امروز يکي امينجوري ادم کرد و شروع کرد به صحبت، خودش رو معرفي کرد کسي بود که تو دوران راهنمايي توي اون کلاس بود و از اون موقع (سوم راهنايي) تقريبا ديگه نديده بودمش. بهم گفت منو يادت مياد، منم بلافاصله بهش گفتم :"آقاي ساندويچ يه سجادي بده!" اين جمله معروفترين سوتي اون بشر بود که در صف شلوغ خريد از فروشگاه مدرسه، که همه داد و بيداد ميکردن که آقاي سجادي يه ساندويچ بده، سوتي داد و برعکس گفت. چقدر اون موقع ها خنديديم بهش ... !

يکي از تجربيات مفيدي که از دزفول نت داشتم اين بود که يه مدت خيلي مد شده بود همه Homepage داشته باشن! من هم اون موقع به تبع بقيه Homepage ساختم و قدري با اين کارا آشنا شدم. حتي يادمه من و عادل يه صفحه مشترک ساختيم که اومديم ديوان چند تا از شاعرها رو هم گذاشتيم توش، نمونش هنوز هم از اون سال ها فکر کنم باشه: www.dezfoul.net/~adel. نکته ي جالبش اينجاست که اون موقع انقدر پايه بوديم ماها که نشستيم کل ديوان سهراب سپهري رو تايپ کرديم!!! البته اگه توي صفحه عادل رفتيد لازمه بگم که قبلا يه ثسمت هم زيرش داشت که من سعيد رضائي .... ولي از اونجا که هر کار گروهي در ايران منجر به شکست ميشه، بعدا متفرق شديم !!! حالا اينه رو گفتم که بگم اين تجربه خيلي خوب بود، و من در اولين فرصت اينجا مسئوليت وب سايت گروهمون رو به دست گرفتم !!! شايد بعدا لينکش رو بزارم ولي الان شک دارم که بزارم يا نه !!!   

سعيد

نظر کده!! 2 يادداشت

2008-11-10 10:27:22

حسش نيست ... !

يکي از بدترين حالت هايي که آدم ميتونه داشته باشه اينه که کلي کار واسه انجام دادن داشته باشه، اونوقت اصلاً حس هيچکدوم رو نداشته باشه! از اون بدتر اينه که يه سري آدم ديگه هم که در راستاي تو دارن همون کارا رو انجام ميدن و در نهايت هم به همون نتيجه تو ميرسن، اونا رو طوري جلوه کنن که کار تو (بعد از انجام دادن که ميتونه در اثر نزديک شدن سر رسيد باشه نه بخاطر بازگشت حس) پيش کار اونا کان لم يکن تلقي بشه ! حالا هي بگي اين چينيه خودش نميفهميد و من واسش توضيح دادم چطوري اين کار رو بکنه و ... تو کت هيچکي نميره که نميره (حس ميکنم زيادي دارم چرت و پرت ميگم، نه؟!)

اين چند ماه آخر تو ايران کارم فقط اين بود که از صبح تا شب بدو بدو کنم که کارام انجام بشه بتونم از کشور خارج بشم، تا جايي که شنبه ي هفته اي که يک شنبه ي اون هفته قرار بود برم تازه کارام تموم شد (يک شنبه اي که هيچ وقت پروازم اکي نشد!) اون روزا به قول بچه ها، صبح کفش کتوني ميپوشيدم و ضد آفتاب ميزدم که قشنگ بدوم تا شايد برسم کارام رو به موقع تموم کنم! حالا هم که اومدم اينجا اصلا حس هيچ کاري نيست ! از اون بدتر اينه که اينترنت پر سرعت هم داشته باشي (دلتون بسوزه: 1 مگا بيت سرعت که هيچوقت هم کم نميشه و وقتي دانلود ميکنه قشنگ تا تهش پر ميشه!!!) و ديگه اينترنت گردي رو استاد کني !!


جديداً حس ميکنم ديگه توانايي درس پاس کردن رو مثل گذشته ها ندارم که بخوام کلي وقت بزارم و از چندين منبع يه مطلب رو بخونم و ... بيشتر سعي ميکنم يه نگاه سطحي بندازم که بتونم مسأله اي رو که بايد حل کنم، !(نخواستم دوباره بنويسم "حل کنم"!!) باز هم خدا رو شکر که 5 تا درس بيشتر لازم نيست پاس کنم و بعدش Research شروع ميشه ! به شخصه اعتقاد دارم از درس خوندن به هدف پاس کردن خسته شدم و علاقه دارم که شروع کنم به Research. تا آخر اين ترم فقط يک امتحان پايان ترم، دوتا پروژه (خيلي سخت نيستن!)، يه Review Article و چندتا Homework مونده. انجام دادن Homework ها که خوراک خودمه، اون پايان ترم رو nerve تشريف داره ولي خوشبختانه تازه جمعه ميان ترمش رو دادم، بنابراين فعلا فعلا ها نبايد خبري بشه واسش، پروژه ها رو يه يکي دو ماه وقت هست واسشون، فقط ميمونه اين Review Article ! تجربه اولمه که بخوام همچين کاري انجام بدم، و از همه جالب تر ارائه دادنشه که اصلا تجربه ارائه به زبان انگليسي رو ندارم. موضوعي که به من دادن تا کار کنم هم جالبه :
Femtosecond laser written waveguides on crystalline materials

خواهشا کسي نپرسه که اين حالا يعني چي چون خودم هم هنوز با مفهومش مشکل دارم !! اميدوارم اينو که انجام بدم حس انجام بقيه کارا برگرده، چون اين فعلا اعصابم رو خورد کرده !

يه چيز جالب submit کردن وبلاگمه ! مثلا االن ساعت 2 شبه که دارم submit ميکنم، مينويسه 10:30 صبح !

يه چيز ديگه : يه سري از دوستان اي دي گذاشتن که ادشون کنم، خواهشاً خودشون زحمتش رو بکشن: saeid_rezaei@Yahoo.com

فقط يه description بزارن که بدونم از بچه هاي دزفولن، چون نرمالي accept نميکنم معمولا کاسيي رو که نميشناسم !


يه چيز ديگه: اون موقع که تازه کنکور قبول شده بودم اومده بودم تهران، اسم وبلاگ رو گذاشتم سال هاي دور از خانه، چون دور شده بودم از خونه. ولي فکر ميکنم الان اسم وبلاگ معنيش بهتر شده !! ديگه خيلي خيلي دورم از خونه!

سعيد

نظر کده!! 1 يادداشت

2008-11-06 11:17:00

شب در دانشگاه !

امروز امتحان ميان ترم داشتيم؛ که البته به عبارت ديگه هنوز هم داريم !!!
خير شرمون استاد گفت که امتحان به صورت Take Home برگزار ميشه! به اين صورت که ساعت 3 بعد از ظهر سوال ها رو ميزارم روي وب سايت، و شماها فردا سر کلاس (10:30 صبح) برگه هاتون رو مياريد ميديد به من. اولش که همه ذوق کرديم و گفتيم ايول ديگه حله، همه ميشينيم با هم حل مي کنيم. تا اينکه امتحان شروع شد !!!

نيم ساعت تا يک ساعت به سکوت در office گذشت! قابل توجه که 5 نفر از کسايي که اين درس رو داشتيم تو يه Office بوديم. بعدش کم کم شروع شد و افراد ديگه هم اومدن اونجا! همش 3 تا سوال بود، ولي لا مصب مگه حل ميشدن!!! در نهايت با تلاش فراوان تونستيم 2 تا سوال اول رو بنويسيم (همه با هم!). سوال سومش طوري بود که هيچ کس ايده خاصي نسبت به اينکه جواب چي بايد بشه نداشت. توضيح بدم که امتحان مربوط به درسي ميشد که با روش ها عددي کار داشت، و ما مجبور بوديم کد بزنيم و يه مسأله رو حل کنيم. تا اينکه افرادي به يه سري جواب هايي رسيدن که هيچ توجيهي براش نداشتن! و اون وسط هم مثل هميشه من ايده پرداز شدم و توجيه کردم جواب ها رو، ولي برنامه خودم جواب نداد!

تا اينکه چشمتون روز بد نبينه الان ساعت 3 شبه و من همچنان دارم روي سوال 3 کار ميکنم ....
خيلي گرسنه شده بودم، همينجوري رفتم بيرون از ساختمون تو خيابون، با ادرسي که گرفته بودم يه فروشگاه پيدا کردم که شبانه روزي بود و خوشبختانه باز بود !يادمه هميشه از ساندويچ تخم مرغ بدم اومده، ولي نميدونيد وقتي ديدم از اين ساندويچ آماده ها از نوع تخم مرغش رو داره چقدر خوشحال شدم! چون آدم ميتونه مطمئن باشه که داره يه چيز حلال ميخوره !!

خدا کنه اين کد زودتر جواب بده ! يه جايي پيد کردم که جواب بده ميرم ميخوابم، اي خدا .... !

سعيد

نظر کده!! 5 يادداشت

My links

Link #1

Link #2

Link #3

My Friends

Rezaei

Link #1

Link #2

وضعيت در ياهو

تعداد بازديد كنندگان

1187