|
آنگاه پس از تندر
غزلي از شاملو
برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشين، خوش نشسته اي بر بام
پاکي آوردي، اي اميد سپيد
همه آلودگي است اين ايام
راه شومي است مي زند مطرب
تلخواري است، مي چکد درجام
اشکواري است مي کشد لبخند
ننگواري است مي تراشد نام
مرغ شادي به دامگاه آمد
به زماني که برگسيخته دام
ره به هموار جاي دشت افتاد
اي دريغا که برنيايد گام
تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب مي کند پيغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ايم از کام
خام سوزيم، الغرض بدرود
تو فرود آي برف تازه سلام!
آرمين
2009-07-14 01:31:43
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم
1 نظر
در آستانه
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست
و اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد
کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشي
آيينهيي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را پيش از درآمدن در خود نظري کني
هرچند که غلغلهي آن سوي در زادهي توهم توست نه انبوهي ِ مهمانان،
که آنجا تو را
کسي به انتظار نيست
که آنجاجنبش شايد
اما جنبدهيي در کار نيست
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان بهتانخورده با کلاه بوقي منگولهدارش
نه ملغمهي بيقانون مطلقهاي متنافي
تنها تو
آنجا موجوديت مطلقي
موجوديت محض
چرا که در غياب خود ادامه مييابي و غيابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است
گذارت از آستانهي ناگزير
فروچکيدن قطره قطراني است در نامتناهي ظلمات
«دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»
شايد اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز فروچکيدن خود را در تالار خاموش کهکشانهاي
بيخورشيد
چون هرست آوارِ دريغ
ميشنيدي:
«کاشکي کاشکي
داوري داوري داوري
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بيرداي شومِ قاضيان
ذاتاش درايت و انصاف
هيئتاش زمان
و خاطرهات تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد
□
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر: )
رقصان ميگذرم از آستانهي اجبار
شادمانه و شاکر
از بيرون به درون آمدم:
از منظر به نظّاره به ناظر
نه به هيئت گياهي نه به هيئت پروانهيي نه به هيئت سنگي نه به هيئت برکهيي
من به هيئت «ما» زاده شدم
به هيئت پرشکوه انسان
تا در بهارِ گياه به تماشاي رنگينکمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطهي خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است
انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:
توان دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سويداي جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتني
توان جليل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان
دشواري وظيفه است
آرمين
2008-09-03 03:42:43
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم
2 نظر
نامه
نامه تو چقدر زيبا بود
هر خطش را سه مرتبه خواندم
بعد آن را به روي يک دفتر
تا نخورده قشنگ چسباندم
نامه تو چقدر خوشبو بود
بوي گلهاي رازقي مي داد
حرفايت هنوز هم طعم
عطر پاييز عاشقي مي داد
گفته بودي عجيب دلتنگي
دل من هم براي تو تنگ است
پيش من هم غروب غمگين است
پيش من هم طلوع کم رنگ است
خوشم آمد چقدر دانايي
حالي از حال من نپرسيدي
ولي از پشت قاب دلتنگي
زردي ام را چه زود فهميدي
ياس زرد دو خانه آنورتر
داشت ديشب تو را دعا ميکرد
تشنه بود و نبودي و او داشت
التماس پرنده ها ميکرد
گفته بودي ز غيبت باران
باز هم درد مشترک داريم
تا بخواهي شقايق تشنه
گل سرخ پر از ترک داريم
دوريت کار دستمان داده
فاصله که ميان ما کم نيست
هيچکس روزگار و اقبالش
مثل ما بي نشان و مبهم نيست
فکرت اينجا ميان گلدان است
جلوي چشم آرزوهايم
تو خودت را به جاي من بگذار
تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟
از مريم حيدر زاده
آرمين
2008-08-11 00:14:13
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم
1 نظر
براي کسي که زنده مرد
دعا کرديم که بماني، بيايي کنار پنجره، باران ببارد
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوي
اما دريغ که رفتن راز غريب همين زندگي است
رفتي پيش از آنکه باران ببارد…
آرمين
2008-04-04 02:30:28
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم
3 نظر
|