|
مه غليظي همه جا را پوشانده. کوه ها،حصارهاي اين شهرآرام و زيبا،همه در پشت اين مه قايم شده اند. و تنها همين کوهي که نماي دانشگاه است نمايان است.
برف مي بارد. برف هايي به سپيدي و پاکي عشق من و تو.
تو بالاي همان کوه بلند نشسته اي و به رويم لبخند مي زني. تمام نگاهم به آن کوه است... و به تو که چه زيبا لبخند مي زني.
اندک اندک تمام محوطه ي دانشگاه سپيدپوش مي شود. و من که عاشق دانه هاي سپيد برفم، تمام نگاهم به بالاي آن کوه است. به نقطه اي که تو نشسته اي و لبخند مي زني.
اينک کوه هم سپپيدپوش شده است و تو ديگر نيستي....
چهارشنبه : 27 / 8 / 1388
شهرزاد قصه گو
2009-11-18 13:14:36
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
( 4 )عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم |