33118

نيايش



بگذار به جاي اينكه دعا كنم تا از خطر ايمن باشم

بي مهابا به مصاف آن بروم

بگذار به جاي اينكه براي تسكين دردم التماس كنم

توانايي غلبه بر آن را داشته باشم

بگذار به جاي اينكه در جبهه ي نبرد زندگي دنبال متحد بگردم

به توانمندي هاي خود متكي باشم

بگذار به جاي اينكه نگران خود باشم

دل به صبري ببندم كه آزادي ام را نويد مي دهد

عطايي كن تا از ترس فاصله بگيرم و رحمت تو را

نه فقط در موفقيت هايم بلكه آن را

در شكست هايم نيز احساس كنم

boombe_atom@yahoo.com
2009-07-03 17:05:41
نظر بدين 3 يادداشتفرياد !


گرگها خوب بدانند، در اين ايل غريب
گر پدر مرد، تفنگ پدري هسـت هنوز

گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد، که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

.........................................................................................
.........................................................................................

خانه ام آتش گرفته است آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب اتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي کنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...

از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبک شب

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخيزد به گردش دود
تا سحرگاهان که مي داند که بود من شود نابود.

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

واي آيا هيچ سر بر مي کنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي کنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

مهدي اخوان ثالث


boombe_atom@yahoo.com
2009-06-30 02:45:52
نظر بدين 9 يادداشتبراي خودم...همين!


آدمهاي دور و برت که بيشتر مي شوند...تو تنها تر مي شوي

آنقدر تنها که انگار خدا هم سايه اش را از روي سرت کم مي کند...

تو مي ماني و چشمهايي مبهوت و دستهايي خالي...

با خودت مي جنگي...بر دلت چنگ مي زني...

يک سيلي محکم به صورت اشک آلود آيينه مي کوبي و بي صدا ذوب مي شوي...

مي گذرد...

تو بزرگ مي شوي...قد مي کشي...تنهاي تنها

دلت آسمان مي خواهد و يک دنيا پرواز...اما بالهايت کو؟!

چشمانت فريب مي زنند بهار را...

و خنده هايت اشکها را پشت نگاههاي يخ زده ات دفن مي کنند...

مي گويند ديوانه شده اي...باورت مي شود؟!

غصه نخور پسرک...تمام مي شود آخر...

شايد آن بالا کسي چشم انتظار ِ لحظه هاي خاکستري ات باشد...صبور باش


براي خودم...همين!
boombe_atom@yahoo.com
2009-05-30 16:59:14
نظر بدين 4 يادداشت
عرش آسمانيت


تو که خوب مي داني ما چه مرگمان است...

تو که خوب مي داني ديشب...زير باران براي چه گريستم...

تو که خوب مي داني بهانه هايم همه عاشقانه نيست...

تو که مي داني سر ناسازگاري گذاشته ام با دنياي تو...

دنيايي که عمري سر ناسازگاري گذاشت با بيقراريهاي دلم!

تو که خوب مي داني بودنم از هزار رنگ نبودنها بي رنگ تر شده است...

مي داني...مي داني...مي داني!

تو نشسته اي آن بالا روي عرش آسمانيت...

پاهايت را آسوده روي هم انداخته اي و

مدام لبخند مي پاشي روي اشک هاي تاريک دلم...

برخيز...بيا نزديک تر...

ميان باران گم کرده ام همه هستي ام را...دستهايت کو؟!


اضافه:...همين!

boombe_atom@yahoo.com
2009-04-22 01:11:21
نظر بدين 7 يادداشت
خيره مي شم به اون دور...


لب دريا...دم غروب...يه فضاي عاشقانه ي تکراري اما بکر!

رضا صادقي تو گوشم فرياد مي زنه...من غرق موجاي عاصيه دريا مي شم...

خيره مي شم به اون دور...

درست جايي که آبي دريا و سرخي آسمون به هم پيوند خوردن...

مثل دستهاي دوتا عاشق...

سهم من تماشاي حسرت بار ِ معاشقه ي درياست و آسمون...

"مثل آيينه شکستم...تو نديدي...

صداي شکستنم رو نشنيدي..."

اشکام جاري مي شن...از رو گونه هام سُر مي خورن و مي رن تو دل آب...

يکي مي شن با موجاي تب دار ِ دريا...

پسر بچه ي 5-6 ساله اي نزديک به من...زل زده به آبيه مطلق ِ زندگي...

نگاهش مي کنم...با شيطنت بهم مي خنده...

شلوارشو مي کشه پايين و مي شاشه تو وجود دريا...

_اي تو روحت...!

زندگي ما آدما هم همينه...

تو قشنگترين لحظه ها...يهو يکي مياد مي شاشه به همه چيز...


اضافه:من باز مسافرم...

boombe_atom@yahoo.com
2009-04-11 02:00:39
نظر بدين 2 يادداشت

...::: گروه طراحان صفحه اکوا سافت وار :::...

Powered By: Reza-Soft