ميان ما سرگرداني بيابان هاست .

بي چراغي شب ها ،

بستر خاکي غربت ها ،

فراموشي آتش هاست .

ميان ما هزار و يک شب جستجو هاست .

تابستان ، باران ، غصه ...

امروز با روزهاي ديگه خيلي تفاوت داره . از صبح هوا ابري بود .

فردا آخرين امتحان و آخرين روز ...

الآن داره بارون مياد . باد شديد حسابي کلافه ام کرده :

باد ما را با خود خواهد برد ...


هوا خنک شده ... يه هواي مطبوع ولي ...

بارون هميشه براي من رنگ غم و غصه بوده ... حتي امروز ...

حتي توي اين فصل و توي اين گرما ...

دلم مي خواد زير اين بارون و توي اين باد خنک اونقدر گريه کنم که بيهوش بشم ...

فقط هم زير بارون تا کسي اشک هامو نبينه و به دردم پي نبره ...

آخه تا حالا اينجا کسي گريه ي منو نديده . اگه ببينن دليلشو مي فهمن ...

و من نمي خوام هيچ کس بدونه به جز اوني که همدرد منه ...


سه شنبه : 11 / 4 / 1387

شهرزاد قصه گو

2008-07-01 15:27:39

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

( 8 )عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

دلتنگي

اين روزها برايم روزهاي سخت و عذاب آوري است ...
دليلش را هم خوب مي دانم ... اما شايد ...
نمي خواهم باور کنم که علت عذاب کشيدنم همان است که فکر مي کنم ...

اما حقيقت دارد و من نمي توانم از حقيقت فرار کنم ...

هرگز از يادم نمي رود :

تو آن پرنده ي رنگين آسمان بودي ...



دلم برايت تنگ مي شود ...



شنبه : ١١ / ٣ / ١٣٨٧

شهرزاد قصه گو

2008-05-31 13:28:32

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

( 7 )عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

روز عذاب

امروز روز پنجمه ... پنجمين روزي که نهايت درد تنهايي رو حس کردم ...

فکر کنم کمي کنار رود دز نشستن آرومم کنه ...

شايد هم کمي هواي گرم ...

از همه چيز اين جا متنفرم ... از همه چيز ...

وقتي از بين ٩ آزمايش فقط يکي رو نخونم و برم امتحان عملي آز بدم و از شانس بد من هم همون آزمايش به من بيفته ... اون هم بعد از ٥ روز عذاب آور ...

نمي دونم چي ميشه ...

نمي دونم ...



دوشنبه ٦ / ٣ / ١٣٨٧


شهرزاد قصه گو

2008-05-26 11:43:11

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

( 9 )عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

زير باران ...

چترها را بايد بست

زير باران بايد رفت
...




من هم امروز دقيقا همين کار رو کردم البته من چتر نداشتم اجبارا زير بارون رفتم.

20 دقيقه ديرتر به کلاس رسيدم اون هم با چه وضع اسفناکي!!!!

تمام لباسهام خيس شده بودن ( درست مثل يه موش آب کشيده )

دستام يخ بسته بودن . به زور در کلاس رو زدم و وارد شدم .

تمام نگاه ها به من دوخته شد .

رديف آخر کنار مژگان و جيرجيرک نشستم .

ساعت بعد امتحان همين درس رو داشتيم ... ( فيزيک 3 )

حالا بگذريم از اين که سر جلسه ي امتحان بچه ها چه کارهايي که نکردن ( )

10 دقيقه ديگه هم کلاس دارم .

فعلا خداحافظ



شنبه : 21 / 2 / 1387

شهرزاد قصه گو

2008-05-10 13:19:00

ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

( 8 )عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

قصه هاي پيشين * شهرزاد قصه گو * قصر قصه ها

فروغ آسماني

سينگل * ساقي * جادو

خوانندگان قصه هاي شهرزاد : 9947