STREET BADBOY
زماني که هر صبح دم براي رفتنت به مدرسه مي بينمت
و مي بينم که چطور و با چه شور و اشتياقي براي آموختن مي دوي
دلم از غصه اي بزرگ مي گيرد و هواي فرياد دارد
وقلبم تا نزديکي ايستادن پيش مي ره
بابا آب داد
...............بابا نان داد
ولي دوست دارم وقتي اين رو بهت ياد مي دن يک سوال از خودت بپرسي
پس خدا چي داد؟
بابا آب داد
................بابا نان داد
..............................بابا عشق داد
................................................بابا مهر داد
................................................................بابا محبت داد
ولي....
خدا همه رو گرفت
.........................خدا هيچي نداد
Badboy
2006-11-21 23:10:38
5 يادداشت
ديشب داشتم با خودم فکر مي کردم که خداي که مي گيم چقدر مهربونه؟
و چقدر تو فکر بنده هاشه؟
يه دفعه ياد يکي از شب هايي ماه رمضون افتادم
يکي از شبهاي قدر
داشتم تو خيابون راه مي رفتم که سر راهم نگاهم به يه گدا افتاد ..
گوشه اي از پياده رو با پاهاي برهنه و پوششي کثيف کز کرده بود
کمي مکث کردم و بهش خيره شدم متوجه من که شد خنده تلخي کرد
گفتم سلام عمو جان
دستمو بطرفش دراز کردم
دستمو بزحمت گرفت و بلند شد لرزش دستشو توي دستم احساس مي کردم
خسته وگيج بود
چشم راستش بدجوري ورم کرده بود دستشو بروي چشم وروم کرده اش گرفت و صورتشو بطرفي چرخوند
بدون اينکه به من نگاه کنه گفت ..
سلام سلام
الان ساعت چنده نگاهي به ساعتم کردم وگفتم يه ربع به 3
خنده عجيبي کرد
خنده اي که هرگز تابحال ازکسي نديده بودم
بعد خيلي سريع وتند گفت يه چي ميخوام
بي انکه ازم چيزي بخواد بطرف دکه رفت
صاحب دکه يه نگاه بمن کرد و يه نگاه به اون .. گفت:
ها اصغر توکه هنوز بيداري
چيزي که ميخواست کف دستش گذاشت
اصغراقا همينطور که مشغول خوردن بود بطرف من اومد وگفت :
بازم شکر
توي اين شب قدر يه چيزي هم به ما رسيد
تو چطور؟
گفتم منم مثل تو
گفت دروغ گفتي
گفتم شايد
گفت پس اينجا چکار ميکني؟
گفتم منتظرم
گفت منتظري که شب قدر يه چيزي هم به تو برسه مگه نه؟
گفتم شايد
باصداي بلند شروع به خنديدن کرد جوريکه تمام بدنش ميلرزيد..
همينجور يک ريز باصداي بلند ميخنديد حال عجيبي بهم دست داده بود
ناگهان ساکت شد وگفت:
توکه شب قدرت با سه تا شايد شروع ميشه عمرا اگه با يه دونه بايد ختم بشه
گفتم خب ديگه ......
باصاحب دکه حساب کردم و بدون اينکه بروي خودم بيارم دست ازپا درازتر راهمو گرفتم ورفتم همينجور که دور ميشدم صداي خنده هاي اونو هنوز ميشنيدم
گريم گرفته بود نميدونستم چرا ولي دلم گرفته بود گفتم خدايا من اشکامو پاک نميکنم ميدوني چرا ؟ چون تو منو گريوندي نه اصغر
چه اشکال داره توي اين شب قدر گريه هامو ازتو به يادگار داشته باشم
اما دردي سنگيني زير دنده هام حس ميکردم دردي که خيلي اشناست