STREET BADBOY

 

به نام پدر


اين روزها هم در حال گذرند

سخت تر از آن است كه با شنيدن صداي آه خسته اي آن را معنا كرد

نمي دانم در دل ديگران چه گذشته و يا مي گذرد

اما دل من ذره اي رنگ و بوي ظاهر آرام مرا ندارد

نمي توانم

نمي توانم زخم را با گريه مرهم كنم اما سكوت،ذره ذره احساس مرا فرياد مي زند

دلم مي خواست مي توانستم دست از اين غرور بي جا بردارم تا با كلامي دلنشين قطره اشكي همنوا دلي را آرام كنم

اينجا ديگر رنگ و بوي شادي نمي گيرد

هر چه هست نقابي است از خنده، براي آرامش طفلي كه هنوز خود كودك اشك است و آه ، و ما بازيگران نقشهاي شاد اين نمايشنامه غم انگيزيم

بودي و جهاني از عشق و سر مستي نثارمان كردي

رفتي و با رفتنت غبار كبر و آلودگي از دلهايمان زدودي و آنچه ما ايمان مي ناميديمش در دلهايمان رنگ گشود

و اين همان صفا وخلوص توست كه همچون كهربا ، خدا را بر ايمان به نظاره آورده است

كودكي معصوم هر صبح دم ديده از هم مي گشايد و چشمانش نقش زيباي پدر را طلب مي كند

دلش هواي بوسه اي دل انگيز را بر گونه اش بهانه دارد

وسينه اي كه همچون نسيم سحر گاه قلبها را به طپش وا مي دارد

اما هيچ نمي جويد

هيچ ، هيچ ، هيچ

Badboy
2006-08-31 11:09:13
9 يادداشت



جنگي نابرابر


زندگي جنگيست نابرابر

جنگيست به اجبار

كه بايد به زور جنگيد

جنگي كه از همه ابتدا برنده وبازنده اش پيداست

و از همان اولش تو بازنده هستي

اين قانون زندگيست

قوي بر ضعيب برتر است

و تو هميشه ضعيف هستي

و محكوم به شكست

زندگي جنگيست ناعادلانه

نمي دانم اين چه حكمتيست كه قدرتمند هميشه بايد زورش را به ضعيف نشان دهد و هميشه پيروز باشد


اين عادلانه نيست

پست ترين زنگي را كن چون هميشه تو بازنده هستي و كسي نيست كه صداي حق طلبي تو را بشنود

هيچ كس . هيچ كس

Badboy
2006-08-28 13:33:21
5 يادداشت



هميشه در انتظار


در اين اتاق كوچك

هر گاه من نگاه تو را شعر مي كنم

نوري به تار و پود هوا رنگ مي زند

از تاج آفتاب خدا زرنگارتر



در اين اتاق دلگير

وقتي كه من لبالب اين صبح تلخ را

با ياد وعده هاي تو سر مي كشم – صبور -

دانم كه در جهان نفشانده ست دست عشق

در كام كس شرابي از اين خوشگوار تر !



اي خفته بر پرند سبكبال بي خيال !

در اين اتاق در هم

دستي تمام خواهش قلبي تمام عشق

چشمي تمام شوق تماشا

شبهاي انتظار تو را صبح مي كنند

تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو

هر روز از نسيم سحر بي قرار تر



ديوانگي است - دانم - ديوانگي كه بخت

از سوي تو نويد اميدي نمي دهد.

در اين اتاق غمگين

اما

من هر نفس به مهر تو اميدوارتر !



يك روز

- بيگمان-

خواهد رسد دمي كه برآيم برآسمان



- ((كاي آفريدگار!

در اين اتاق كوچك

در اين دل شكسته نا استوار آه

عشقي است از بناي جهان استوارتر !))


Badboy
2006-08-27 15:39:52
7 يادداشت



شكايت


قلم به لاي انگشتانم نمي چرخد

انگار نجواي غم آلود دلم را مي شنود

سكوتي وهم انگيز پيكره جانم را در نورديده است

دلم صداي فريادي را طلب مي كند

اما لبانم همچون قفل و زنجير بهم آمده اند

خسته ام ودلم لبريز از شكايت



دلم مي خواهد گوشه را خلوت بيابم تا همچون زخم خنجر خورده ها فرياد بر آورم

اما هيچ كجا را محرم درونم نمي بينم

شايد حرف از گذشته است

از اين همه تاريكي ووهم

از اين همه آزادي واسارت

در غذابم

دلم پر از شكايت است اما نه دادرسي مي بينم نه محكمه اي كه فرياد اعتراض
من سينه پر از درد مرا آرام كند

كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم

كاش هيچ گاه ديده بر حقايق نمي گشوديم

چقدر روزگاز وحشي و بي رحم است

پشتمان از شدت شلاق روزگار كه ما را وادار به بزرگ شدن مي كند سياه و كبود است

Badboy
2006-08-25 11:04:28
10 يادداشت



[ آرشيو ]
8202
[ خانه ]