STREET BADBOY
اين روزها هم در حال گذرند
سخت تر از آن است كه با شنيدن صداي آه خسته اي آن را معنا كرد
نمي دانم در دل ديگران چه گذشته و يا مي گذرد
اما دل من ذره اي رنگ و بوي ظاهر آرام مرا ندارد
نمي توانم
نمي توانم زخم را با گريه مرهم كنم اما سكوت،ذره ذره احساس مرا فرياد مي زند
دلم مي خواست مي توانستم دست از اين غرور بي جا بردارم تا با كلامي دلنشين قطره اشكي همنوا دلي را آرام كنم
اينجا ديگر رنگ و بوي شادي نمي گيرد
هر چه هست نقابي است از خنده، براي آرامش طفلي كه هنوز خود كودك اشك است و آه ، و ما بازيگران نقشهاي شاد اين نمايشنامه غم انگيزيم
بودي و جهاني از عشق و سر مستي نثارمان كردي
رفتي و با رفتنت غبار كبر و آلودگي از دلهايمان زدودي و آنچه ما ايمان مي ناميديمش در دلهايمان رنگ گشود
و اين همان صفا وخلوص توست كه همچون كهربا ، خدا را بر ايمان به نظاره آورده است
زندگي جنگيست نابرابر
جنگيست به اجبار
كه بايد به زور جنگيد
جنگي كه از همه ابتدا برنده وبازنده اش پيداست
و از همان اولش تو بازنده هستي
اين قانون زندگيست
قوي بر ضعيب برتر است
و تو هميشه ضعيف هستي
و محكوم به شكست
زندگي جنگيست ناعادلانه
نمي دانم اين چه حكمتيست كه قدرتمند هميشه بايد زورش را به ضعيف نشان دهد و هميشه پيروز باشد

در اين اتاق كوچك
هر گاه من نگاه تو را شعر مي كنم
نوري به تار و پود هوا رنگ مي زند
از تاج آفتاب خدا زرنگارتر
در اين اتاق دلگير
وقتي كه من لبالب اين صبح تلخ را
با ياد وعده هاي تو سر مي كشم – صبور -
دانم كه در جهان نفشانده ست دست عشق
در كام كس شرابي از اين خوشگوار تر !
اي خفته بر پرند سبكبال بي خيال !
در اين اتاق در هم
دستي تمام خواهش قلبي تمام عشق
چشمي تمام شوق تماشا
شبهاي انتظار تو را صبح مي كنند
تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو
هر روز از نسيم سحر بي قرار تر
قلم به لاي انگشتانم نمي چرخد
انگار نجواي غم آلود دلم را مي شنود
سكوتي وهم انگيز پيكره جانم را در نورديده است
دلم صداي فريادي را طلب مي كند
اما لبانم همچون قفل و زنجير بهم آمده اند
خسته ام ودلم لبريز از شكايت
