بي تاب و بي قرارم
امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...
امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم
امشب که شعله مي زند ماجراي تو
بر اين سرم که سر بگذارم به پاي تو
بي تاب و بي قرارم و بي واهمه ولي
جز حرف عاشقانه ندارم براي تو
امشب هزار مرتبه بي تو دلم شکست
يعني هزار مرتبه مُردم براي تو
من راضي ام به اين همه دوري ولي عزيز
راضي ترم به اينکه ببينم رضاي تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سايه پر است از صداي تو
آپ از دوست عزيزم
ساعت تنهايي
Badboy
2006-02-01 11:26:13
17 يادداشت
[