STREET BADBOY
اون وقتا بابام بهم مي گفت تو هيچ مسوليتي نداري الا درس خوندن
تا وقتي درس مي خوني هيچکي هيچ چيز ازت نمي خواد
بهش مي گفتم يعني بابا مي تونم تا شب تو کوچه بازي کنم
از صبح تا شب که نه تو حالا حالاه بايد درس بخوني
بزرگ بشي واسه خودت کسي بشي
بعد هر چه قدر که خواستي بازي کن
بعد منهم اونجوري که همش بهم مي خنديد و نوازشم مي کرد اخم مي کردم
هميشه وقتي از سر کار مي اومد اول با مامانم خوش وبش مي کرد وبعدش با من
خيلي دوستم داشت
منم خيلي دوستش داشتم
دلم ميخواست صبحا اول اون منو از خواب بيدار کنه
آخه حسابي باهام شوخي مي کرد تا خواب از سرم بپره
عادت داشتم صبحونه رو با بابام مي خوردم
اگه نبود ميلم به غذا نمي کشيد
چون اون به خاطر من پاي سفره مي نشست
گاهي اوقات برا رسيدن به کاراش عجله مي کرد
اما به خاطر اينکه من صبحونمو بخورم صبر ميکرد پاي سفره مي نشست
يه کم که بزرگ تر شدم تنها دوستم بود وتنها راز دارم
وقتي يه گوشه از اطاقم مي نشستم وبراش حرف مي زدم
يواش نزديک گوشم مي گفت آروم تر بگو مامانت نفهمه
وبعد با هم مي خنديديم
خيلي از اين کاراش خوشم مي اومد
احساس بزرگ بودن بهم دست مي داد
اونهم اين رو خوب مي دونست
مامانم هم که کارش رو خوب بلد بود
مي يومدو مي گفت دستتون درد نکنه حالا ديگه ما غريبه شديم
وبابام زود جوابش رو مي داد:خانوم يه حرفايي هست که فقط بين پدر خونه
وپسر خونه گفته ميشه
وبر مي گشت و بهم يه چشمک مي زد
چقدر اون روزا رو دوست داشتم
دلم برا لحظه لحظه هاش تنگ شده
تنها سنگ صبرورم بابام بود
تنها محرم اسرارم بابام بود

تا کي؟
تا کي مي تونم لحظه ها رو بي تو بشمرم

_واي ديگه حالم از اين زندگي بهم مي خوره
_يه کاري يه چيزي هم نيست که خودمون رو باهاش سر گرم کينم
_آخه که خيلي اين روزاي ندگي يک نواخت شده واسم
_چي کارکنم خدا
کوچولو:بابا ولمون کن تو هم بشين سر جات
هر وقت حوصلت سر مي ره بدنم به لرزه مي يوفته
آخه وقتي که بي کار مي شي حتما يه دست گلي به آب مي دي
اون دفعه يادت نيست چي کار کردي
بابا ولمون کن
_خوب تو مي گي چي کار کنم
_نه خدايش از اين يه نواختي زندگي حوصلت سر نرفته
کوچولو:چرا اتفاقا دارم مي ميرم از اين وضع
_بيا بريم يه سفري يه گردشي
کوچولو:نه بابا کي حوصله مسافرت رو داره
_پس بالاخره چي
کوچولو:چي مي دونم
_صبر کن يکم فکر کنم
کوچولو:نه تو نمي خواد فکر کني هر وقت فکر کردي يه بلاي سر هر دومون آوردي
لازم نکرده
_ببين يه فکر توپ به ذهنم رسيده
کوچولو:چيه بگو ببينم
_بيا از خونه فرار کنيم
کوچولو:اي ديونه گفتم تو فکر نمي توني بکني
تو مغت کجا بود که فکرت کجا باشه بنده خدا
فرار کنيم
واسه چي
مگه شديم مثل اين دختراي فراري
_مگه نمي گي يه طوري از اين يه نواختي بيايم بيرون
خوب اين هم فکر خوبه ها
تازه مگه فقط دخترا فرار مي کنن
ما هم فرار مي کنيم
کوچولو:راست مي گي ها
خوب حالا کجا بريم
چي کار کنيم
_نمي دونم فعلا بريم تو خيابون تا بعد ببينيم چي ميشه
کوچولو:بريم
_واي چه حالي ميده آدم آزاد باشه ها
_ببينم حالا من مغ ندارم يا تو
کوچولو:نه آفرين خوب فکري کردي
بيا بريم تو پارک يکم گردشي کنيم
_راستي حالا شب کجا بخوابيم
کوچولو:نمي دونم تو بايد بگي کجا بخوابيم
_چرا من
کوچولو:خوب آخه تو اين فکر فرار رو کردي
_نمي دونم حالا چي کار کنيم
کوچولو:ببين تو پارک مي خوابيم
_آره فکر خوبه

رفتي؟؟؟
به همين سادگي
به همين سادگي همه چيز رو زير پا گذاشتي
به همين سادگي زدي زير همه قول و قرارامون
عيبي نداره
برو
هر جا که دلت مي خواد برو
ولي اگه مي خواستي بري چرا به من دروغ گفتي
چرا گفتي تا ابد باهاتم
چرا گفتي همدمتم
چرا گفتي عاشقتم
چرا گفتي دوست دارم
برو
ولي بدون که يه دروغ گوي هستي
مگه من چي از تو مي خواستم
ديگه برام مهم نيست
مهم نيست که مي خواي بري
فقط برو
از جلو چشام دور شو
ديگه نميخواي ببينمت
تو بهم دروغ گفتي
اين رو بدون که بعد از تو حرف هيچ کس برام راست نيست
همه حرفا واسم دروغه
