افسون شدهء عشقم. از ديار عاشقان. ستايش مي کنم احساس دوست داشتن را و مي پرستم آنکه به دوست داشتن ايمان دارد. کينه و بغض و حسرت در دل من جايي ندارد و تنها اتاقکي که دل من را ساخته، عشق توست ...

*** افسون عشق ***

.:: منوي اصلي ::.

صفحه نخست

پست اکترونيک

مشخصات من

.

.
.:: آرشيو مطالب ::.

نوشته هاي پيشين



.:: پيوندها ::.

link

link

link

link

link

link

link


.:: آمار وبلاگ ::.

5861

.

.

.:: نويسنده ::.

يک غريبهء آشنا!

.

.

.:: موزيک وبلاگ ::.

.

.

.

من و تو



راستش اين چند شب يه جورايي تا صبح فقط به تو فکر مي کردم

.فکر کردن به تو خواب و از يادم ميبره

به گذشته که فکر ميکنم مي بينم چي بودم و چي شدم،اگه تکيه گاهي مثل

؟تو پيدا نمي کردم الان کجا بودم چي شده بودم

من در برابر تو هميشه کم اوردم ،نگام که مي کني قلبم مي لرزه

وقتي مي خوام حرف بزنم تموم حرفام يادم مي ره زبونم بند مياد

؟هنوز نفهميدم تو کي هستي و از کجا اومدي

شايد اوني که داره اين و مي خونه فکر کنه دارم اغراق مي کنم

ولي اون چه مي دونه؟ اون که از خوبي هاي تو خبر نداره

فقط منم که مي دونم تو زميني نيستي

تو از جنس خاک نيستي

فقط من مي دونم تو مهربوني

شک ندارم تو هديه ي از طرف خدا هستي

هر چي از خدا خواستم برات ، خيلي زود جوابش و بهم مي داد و من فقط مي

تونستم بگم اين يه معجزه ي بزرگه

وقتي نيستي و بازم، از کوچکترين کارم با خبر مي شي و حتي به خوابم مياي

.بيشتر از هميشه باورت مي کنم

...منو ببخش که نمي تونم قشنگ حرف بزنم و بنويسم





در هياهوي باد فقط تو و چشمهاي سياه تو برايم باقي ماند

عاشقم ولي نمي دانم لايق اين عشق بزرگ هستم يا نه

در تنهايي هاي شبانه ام تو رو پيدا کردم و دستاني گرم که لايق بوسه باران

هستن نوازشم کردن و صدايي مهربان که برايم لا لايي خوند تا به آرامي بياسايم

در لحظه هاي شکستنم تکيه گاهي محکم پيدا کردم که تمام ذره ذره ي

.خوردهامو به تن پاکش وصله زد

!من ديگر من گذشته نيستم

اکنون من و تو ما شده ايم



دوست دارم

افسون

2008-09-19 15:55:06

نظر بدين

1 يادداشت

باغ کوچک ما

مهربانم تو نيستي و من در باغ کوچک آرزوهايمان در کنار حوض آبي نشسته ام

جاي خاليتو که حس ميکنم بغض گلومو دو دستي مي گيرو مي خواد خفم کنه

همه جا رو سکوت گرفته و خنده هاي تو رو کم داره. حتي ماهي قرمز داخل
حوض آروم گرفته انگار اونم دلتنگه

راستي درخت سيب کنار پنجره که با هم کاشته بوديم، الان پر شده از شکوفه هاي زيبا. تا تو بياي ديگه هر کدومشون يه سيب قرمز شده

دوست دارم فرياد بزنم و اسمت و صدا کنم تا باد به گوشت برسونه

هنوز غروبا روي صندلي چوبي توي ناودون مي شينم و به غروب خورشيد نگاه مي کنم و بيشتر از هميشه به ياد تو ميوفتم بي اختيار گريه مي کنم


چشمام و مي بندم و به صداي مؤذن گوش ميدم. ياد اون روزا ميوفتم که پشت سرت مي ايستادم با چه عشقي با خدامون حرف ميزديم، بعد از نماز هم يه گل سرخ کف دستم مي گذاشتي و آروم لبخند ميزدي


هر شب را قدم زنان در زير نور ماه که از لا به لاي شاخه ي درختان باغ کوچکمان مي تابيد به صبح مي رسانديم

هر روزمان خاطره ي زيبايي بود که براي تکرار اون روزها لحظه ها رو مي شمارم





امشب دارم به آسمون پر از ستاره نگاه مي کنم. توي ضيافت ستاره هاي

چشمک زن دنبال چشماي سياهت مي گردم تا ببيني چه بي صبرانه هم چون

کودکي بي تابه آغوش مادر منتظر اومدنتم

تا ببيني شبهاي بي تو چه تلخ و طولاني به صبح مي رسن

و هر صبح باز هم رو به پنجره به روزهاي در حال گذر نگاه مي کنم و بي قراريهايم

را در لابه لاي آنها پنهان ميکنم

و همچنان در انتظار ديدنت مي نشينم





:پاورقي

* عزيزم قبولي توي دانشگاه رو بهت تبريک مي گم *
اميدوارم شاهد به اوج رسيدنت باشم

دوستت دارم مرد تنهايي هاي من



افسون

2008-09-03 16:33:51

نظر بدين

3 يادداشت

به نام خدا




دوباره سلام


من برگشتم با يه دنيا حرف...

مي خوام دوباره شروع کنم ، اين بار واسه دل خودم مي خوام بنويسم

فقط يه خواهشي که از بچه هاي عزيز دارم اينه،من با افسون خيلي حرفا

دارم ،کسي که از نوشته هاي من بدش مياد و نميتونه بخونه لطف کنه اصلا

افسون رو باز نکنه و به خودش زحمت نده کامنت بذاره ،چون اينجور کامنت ها

هيچ ارزشي ندارن...خيلي خيلي ممنون ميشم...


با تشکر





افسون

2008-08-07 17:55:40

نظر بدين

4 يادداشت