ارباب انتظار







آنان که بايد باشند

ببر آهنگر
مهدي ف
مهدي بدن
مهدي صفا
سپيدار بلند
چشم به راه
ژوزف بالسامو
ملکه ي مهتاب
آنگاه پس از تندر
مثل هذيان دم مرگ
سالهاي دور از خانه
شواليه ي سياهپوش


فتح بهشت

فتح بهشت
نيروي درون
سه ره پيداست
پرچم سرخ پرچم سياه
تا سينه در لجن
گريه با آتش
تا پله هاي فتح


دژ ويرانه ي تاريخ

نمي دانم
قصه ي فتح
تا فتحي دوباره
به پا برخيز
روزي خواهم خواست
دژ ويرانه ي تاريخ
آخرين نبرد


شمار بازديدکنندگان
30169


وطن
نگاشته‏هاي پيشين
صفحه ي شخصي
نيمرخ


 


تقدير

به تميزي يک ضربه ي شمشير از همديگر جدا شديم

نيکوس کازانتزاکيس

عادل
2008-11-05 13:01:27

سخن شما
1 سخن




تنها سهم من!

همـيـشـه در مصـاف مـرگ نقاب از چهره مي‌افتد
چــه در مـيـدان چـه در بستر پس از بيماري ممتد

بيــا و جــامـه عصيــان بـپـــوشــان بـر صـداي مـن
كه تنها سهم من اين است هراس بي‌صدا مردن

عادل
2008-10-17 03:37:53

سخن شما
2 سخن




خاطره ي جنگل

توي يک جنگل تنديس کبود
يه پرنده آشيونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشيد تو پرش
جنگل بزرگ خورشيد رو سرش

تو هواي آفتابي روي درختها مي پريد
تنشو به جنگل روشن خورشيد مي کشيد

تا يه روز ابرهاي سنگين اومدن
دنياي قشنگشو بهم زدن

هرچي صبر کرد آسمون آبي نشد
ابرها موندن هوا آفتابي نشد

بس که خورشيدشو تو زندون سرد ابرها ديد
يه دفعه ديونه شد از توي جنگل پر کشيد

زندگي شو توي جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرها رو زير پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش کشيد




من همون پرنده بودم که يه روز خورشيد رو ديد
اسم من يه قصه شد اين قصه رو دنيا شنيد

عادل
2008-07-30 02:22:46

سخن شما
2 سخن




نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!

نگفتمت تنها مرو شب در کمين نشسته
سيماي آن آزاده را غم بر جبين نشسته
نگفتمت با من بيا تا سرزمين خورشيد
که رنگ غم بر قامت اين سرزمين نشسته

عادل
2008-06-22 02:15:18

سخن شما
2 سخن