خودمو ميبينم ، صداي خودمو ميشنوم ، به خودم فکر ميکنم
تا هستم جهان و آينده ماله منه !
همه ي سلاماش، همه ي عشقاش، همه ي درداش، همه ي تنهايياش ...
هموشون ماله منه !
وقتيم نبودم ، همه اش مال شما .
اگه دوست داري بيا با من ببين !
يا بذار باهات ببينم
با من بگو ، يا بذار حداقل با هم بگيم :
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاييامونو ...
اگه دوست داشتي همه اينا رو با هم درميون مي زاريم ...!!!
حكايت اين روزهاي ما (17/06/87)
اين روزها ديگر صداقت را نمي توان در بازار يکرنگي پيدا کرد
اين روزها انسان ها مثل سکه دو رو دارند
اين روزها وفا قصه گل و تگرگ است در تابستان
اين روزها ديگر نمي توان وجدان آدمي را پيدا کرد
اين روزها ديگر مرحمي براي دلهاي شکسته پيدا نمي شود
اين روزها مي گذرد و انسانيت،وفا،عهد،يکرنگي،وجدان،مردي،صداقت و همه معيارهاي ارزش آدمي از بين رفته است !
چه آسان فروختيم مردي و مردانگي را به يک لحظه هوس !
چه آسان گذشتيم از غيرت خويش !
چه آسان داديم عصمت خويش !
چه آسان معامله کرديم صداقت،راستي و وفاي خويش را به يک لحظه بودن اين روزها ... ديگر خبري از بودن نيست !!
در اين روزهاي سرد و يخ بسته ، در اين روزگار بي روح ، ديگر نمي توان از احوال صفا و صميميت با خبر شد چون اصولاً صفا و صميميتي در کار نيست !
در اين روزها دلها مرده اند و به جاي زنده دلي جغد هوس حکم مي راند يا اگر دلي وجود داشته باشد ، سرد و بي روح ، خفته و دل شکسته ، نالان و گريان ، درست مثل مرغي که بال و پر پرواز نداشته باشد !
آري !!!
در دياري که غم جزاي دل باشد و انتظار اميد زنده بودن و از روزگاري که سياهي و ظلمت حکمراني مي کند ، و ارابه جهل به دروازه فساد و تباهي هدايت مي شود !
بايد از اين باتلاق خارج شد اما چگونه ؟؟
پس بهتر است خود نيز به همراه دل خويش به خاک برگرديم
تا هيچوقت منت پست فطرتان و نامردان عالم را بر سر ننهيم .