خيامي
گردون نگري ز قد فرسوده ي ماست
جيحون اثري ز اشک پالوده ي ماست
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ي ماست
فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست
عادل
2010-04-15 03:15:52
سخن شما
1 سخن
غزل
بود آيا که خرامان ز درم بازآيي
گره از کار فروبستهي ما بگشايي
نظري کن که به جان آمدم از دلتنگي
گذري کن که خيالي شدم از تنهايي
گفته بودي که بيايم چو به جان آيي تو
من به جان آمدم اينک تو چرا مينايي
بس که سوداي سر زلف تو پختم به خيال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايي
همه عالم به تو ميبينم و اين نيست عجب
به که بينم که تويي چشم مرا بينايي
پيش ازين گر دگري در دل من ميگنجيد
جز تو را نيست کنون در دل من گنجايي
جز تو اندر نظرم هيچ کسي مينايد
وين عجب تر که تو خود روي به کس ننمايي
گفتي از لب بدهم کام عراقي روزي
وقت آن است که آن وعده وفا فرمايي
عادل
2010-04-14 02:17:03
سخن شما
مهر تو عکسي بر ما نيافکند
آيـيـنـــه رويـــا، آه از دلـت آه
گـر تـيغ بـارد بر کوي آن ماه
گـردن نهـاديــم الـحکم لالله
عادل
2010-02-20 02:23:41
سخن شما
3 سخن
Poema doble del lago Edem
Era mi voz antigua
ignorante de los densos jugos amargos
la que vino lamiendo mis pies
sobre los fragiles helechos mojados.
Ay voz antigua de mi amor
Ay voz de mi verdad
Ay voz de mi abierto costado
cuando todas las rosas manaban de mi lengua
y el cesped no conocia la impasible dentadura del caballo.
عادل
2010-01-16 01:22:22
سخن شما
2 سخن
|