ارباب انتظار







آنان که بايد باشند

مهدي صفا
آنگاه پس از تندر
مثل هذيان دم مرگ
شمار بازديدکنندگان
32491


وطن
نگاشته‏هاي پيشين
صفحه ي شخصي
نيمرخ


 


Poema doble del lago Edem

Era mi voz antigua
ignorante de los densos jugos amargos
la que vino lamiendo mis pies
sobre los fragiles helechos mojados.





Ay voz antigua de mi amor
Ay voz de mi verdad

Ay voz de mi abierto costado
cuando todas las rosas manaban de mi lengua
y el cesped no conocia la impasible dentadura del caballo.

عادل
2010-01-16 01:22:22

سخن شما
2 سخن




چنانت دوست مي دارم

اگر دستم رسد روزي که انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي بر افشانم

چنانت دوست مي دارم که گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار مي گويد که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره ديده مي افتد بر آن بالاي فتانم

تو را در بوستان بايد که پيش سرو بنشيني
وگر نه باغبان گويد که ديگر سرو ننشانم

رفيقانم سفر کردند هر ياري به اقصايي
خلاف من که بگرفته است دامن در مغيلانم

به دريايي در افتادم که پايانش نمي بينم
کسي را پنجه افکندم که درمانش نمي دانم

فراقم سخت مي آيد و ليکن صبر مي بايد
که گر بگريزم از سختي رفيق سست پيمانم

مپرسم دوش چون بودي به تاريکي و تنهايي
شب هجرم چه مي پرسي که روز وصل حيرانم

شبان آهسته مي نالم مگر دردم نهان ماند
که هر کاو رفت در عالم شنيد آواز پنهانم

دمي با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نمي خواهم که با يوسف به زندانم

من آن مرغ سخن دانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز مي آيد به معني در گلستانم

عادل
2009-12-27 15:36:09

سخن شما
1 سخن




Castle on a cloud!

[YOUNG COSETTE]
There is a castle on a cloud,
I like to go there in my sleep,
Aren't any floors for me to sweep,
Not in my castle on a cloud.

There is a room that's full of toys,
There are a hundred boys and girls,
Nobody shouts or talks too loud,
Not in my castle on a cloud.

There is a lady all in white,
Holds me and sings a lullaby,
She's nice to see and she's soft to touch,
She says "Cosette, I love you very much."

I know a place where no one's lost,
I know a place where no one cries,
Crying at all is not allowed,
Not in my castle on a cloud.

Oh help! I think I hear them now,
and I'm nowhere near finished sweeping and
scrubbing and polishing the floor.
Oh, it's her! It's Madame!

[MME. THENARDIER]
Now look who's here
The little madam herself!
Pretending once again she's been `so awfully good,'
Better not let me catch you slacking
Better not catch my eye!
Ten rotten francs your mother sends me
What is that going to buy?
Now take that pail
My little `Mademoiselle'
And go and draw some water from the well!

We should never have taken you in in the first place
How stupid the things that we do!
Like mother like daughter, the scum of the street.
Eponine, come my dear, Eponine, let me see you
You look very well in that new little blue hat
There's some little girls who know how to behave
And they know what to wear
And I'm saying thank heaven for that.

Still there Cosette?
Your tears will do you no good!
I told you fetch some water from the well in the wood!

[YOUNG COSETTE]
Please do not send me out alone
Not in the darkness on my own!

[MME. THENARDIER]
Enough of that, or I'll forget to be nice!
You heard me ask for something,
And I never ask twice!

عادل
2009-09-23 05:52:19

سخن شما
4 سخن




ضمير ناخودآگاه!

حس خوبي از خلسه اي گرم و شناور شدن روح در بي زماني و با مکاني رو به خوبي درک مي کنم
جايي که مادربزرگ سر پا ايستاده
پدر پدر بزرگم و دوتا پسرش و عمو نعمت،
در حلقه اي نشسته به من خيره ميشن و مي گن بفرما


گريه هايي ممتد و خنده هاي صادقانه
بي کراني کودکي در اين ايام و احساس سنگين بودن زمان و بزرگ شدن بچه ها

سفرهايي در بيداري
و سفرهاي بشتري در خواب
ديوانگي و شعر

در بزم هاي سياه و سپيد وقتي که چند تن هم قماش و هم بند و هم گريز و گاهاً همسايه دور هميم
البته هيچ کدوم از افراد ذکر شده يادش نمياد که من تو بزمشون باشم و هميشه ميگن: "ما توي اون بزم تنهاييت نبوديم!"، شعرهاي قشنگي مي خونيم
مثلا آقاي هم گريز
شعري از حافظ خوند با مطلع
هماي اوج سعادت به دام ما افتد

البته ميگه که من يادم نمياد

يا خانم همسايه گرگ هار رو ميخوند از مهدي اخوان
و ايضا مي فرمايند که خاطرشون نيست

به هر حال من توي اون جمع شعري از هاتف اصفهاني خوندم:


چه شود به چهره زرد من، نظري براي خدا کني
که اگر کني همه درد من، به يکي نظاره دوا کني

تو شهي و کشور جان تو را، تو مهي و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زيان تو را، که نظر به حال گدا کني

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنايت و اين کرم
همه از تو خوش بود اي صنم، چه جفا کني چه وفا کني

تو کمان کشيده و در کمين، که زني به تيرم و من غمين
همه ي غمم بود از همين، که خدا نکرده جفا کني


البته خودم هم همچين يادم نمياد!

عادل
2009-03-08 02:56:41

سخن شما
11 سخن